|
مارا در گوگل محبوب کنید با کلیک بر روی +1 |
از
وقتی بازنشسته شده ام ، مدام به این فكرهستم كه چگونه اوقات فراغت خود را پربار ومفیدتر
كنم . معمولا صبح ها را به نگارش و مطالعه می پردازم . اما بعدازظهرها را دوست
دارم به گونه ای متفاوت بگذرانم . دیشب كه مشغول تماشای تلویزیون برچسبها: داستان, داستان های جالب, داستان قشنگ, داستان خوب, داستان های زیبا, داستان تنهایی غربت [ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 22:20 ] [ mkn ]
چاقوش
ضامن دار نبود، از آن بی ضامن های كار درست هم نبود كه بیارزد دست بگیری یا تو دست
بچرخانی . از آن ها بود كه فقط به درد خیار پوست كندن می خورد و زیر ناخن پاك كردن
. اما طرف اصلاً حالی ش نبود، انگار قمه دودَم دستش گرفته بود كه هی پایین بالاش
می كرد و به جای نگاه كردن به پرده ، این طرف آن طرف را دید می زد. او مثل ما سانس
دومش نبود تا عین ِ من هی سر به این ور آن ور بچرخاند كه كی چُرت دایی محمود پاره
می شود، بلند می شویم می زنیم بیرون .آن دو همین ده دقیقه پیش با آن
بوی چسب یا نمی دانم تینری كه ازشان بلند بود یك بری از جلو پای ما رد شده بودند و
طرف هم با آن قد و هیكل عین ِ بولدوزرش پنجه پای مرا طوری لگد كرده بود كه نفس تو
سینه ام گیر كرده بود و یك دقیقه ای همان جا مانده بود. اما مگر این جور آشغال ها حرف
حالی شان می شد؟ بعد هم زیرچشمی دیده بودم كه تا نشسته بود شروع كرده بود باچاقوش
بازی كردن ... بی پدر! قد و هیكلش اصلاً به چاقوش نمی آمد، همان طور نشسته یك سر و
گردن از ما گُنده تر بود. زیر آن نور قرمز انگار لاله گوش بزرگ و عین قلوه گاومیشش
خون ِ خالی بود. رفیق بغل دستی ش هرچند جغله تر بود و دم به ساعت پشت ِ آن مناره
پیدا و گم می شد، اما اور و اداش بیش تر بود و یك ریز ور می زد و هِرهِر و كِركِر
می كرد و نمی گذاشت حواسم پیش آن موهای بور رو شانه ریخته ای باشد كه دو ردیف
جلوتر هر وقت نور صحنه زیاد می شد چشمم را عین آهن ربا به خودش می كشید. برچسبها: داستان, داستان های جالب, داستان قشنگ, داستان خوب, داستان های زیبا, داستان جادكمه قصه, زیباترین داستان ها, یک داستان زیبا, زیباییداستان, زیبایی داستان, زیباترین داستان, داستان دنج, داستان جای دنج [ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 22:17 ] [ mkn ]
دیروقت
بود و همه كافه را ترك كرده بودند، جز پیرمرد كه در سایه ای كه برگ های درخت در زیرِ
نورِ چراغ برق ساخته بودند نشسته بود. در طول روزخیابان خاك آلود بود ولی در شب
شبنم گرد و غبار را فرو می نشاند و پیرمرددوست داشت تا دیروقت بنشیند، چون گوشش
سنگین بود و حالا در شب كه همه جا آرام بود تفاوت را حس می كرد. دو پیش خدمت ِ
كافه می دانستند كه اوكمی مست است و با این كه مشتری خوبی بود می دانستند كه اگر
زیاد بنوشدپولی نمی پردازد و می رود و برای همین مراقبش بودند و نگاهش می
كردند.یكی از پیش خدمت ها گفت : هفته پیش می خواسته خودش را
بُكشد. برچسبها: داستان, داستان های جالب, داستان قشنگ, داستان خوب, داستان های زیبا, داستان کلبه شیطان, زیباترین داستان ها, یک داستان زیبا, زیباییداستان, زیبایی داستان, زیباترین داستان, داستان دنج, داستان جای دنج, داستان دنچِ [ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 21:49 ] [ mkn ]
داستان کلبه شیطان برچسبها: داستان, داستان های جالب, داستان قشنگ, داستان خوب, داستان های زیبا, داستان کلبه شیطان [ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 21:47 ] [ mkn ]
آموخته
ام ...... بهترین
كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای پیر ترین فرد دنیاست . برچسبها: داستان [ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 19:59 ] [ mkn ]
دانه
اولی گفت : " من میخواهم رشد کنم ! من میخواهم ریشه هایم را هرچه عمیق تر در
دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم ... من
میخواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را
نوید دهم ... من میخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی
گلبرگ هایم احساس کنم " و بدین ترتیب دانه روئید . برچسبها: داستان [ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 19:57 ] [ mkn ]
دختری
بود نابینا برچسبها: داستان [ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 19:57 ] [ mkn ]
گروهى
از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند،
با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه، هر
کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى
شکایت می کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام
فنجان هاى جوراجور، از پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى
(یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان
زحمت چاى ریختن براى خودشان را بکشند. برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 23:11 ] [ mkn ]
در
آخرین روز ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل كلاس درس آورد . وقتی
كه كلاس رسمیت پیدا كرد استاد یك لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز
گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت .
آنگاه از دانشجویان كه با تعجب به او نگاه می كردند ، پرسید : آیا لیوان پر شده
است؟ همه گفتند بله پر شده است . برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 23:9 ] [ mkn ]
لاینل
واترمن داستان آهنگری را می گوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش
را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری
در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش به شدت بیشتر می شدند برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 21:36 ] [ mkn ]
دو
خط موازی زاییده شده اند پسركی در كلاس درس آنها را روی كاغذ كشید آن وقت دو خط موازی
چشمانشان به هم افتاد و در همان یك نگاه قلبشان تپید و مهر یكدیگر را در سینه جای
دادند خط اولی نگاه پرمعنا به خط دومی كرد و گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته
باشیم .... خط دومی از هیجان لرزید خط اولی : .... و خانه ای داشته باشیم در یك
صفحه دنج كاغذ . من روزها كار می كنم . می توانم خط كنار جاده ای
متروك شوم ... یا خط كنار یك نردبان خط دومی گفت : من هم می توانم خط كنار گلدان
چهارگوش گل سرخ شوم . یا خط كنار یك نیمكت خالی در یك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل
شاعرانه ای .... ! برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 21:35 ] [ mkn ]
یك
كشتی در یك سفر دریایی در میان طوفان در دریا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند
نجات یابند و به جزیره كوچكی شنا كنند . دو نجات یافته نمی دانستند چه كاری باید
كنند اما هردو موافق بودند كه چاره ای جز دعا كردن ندارند. به هر حال برای اینكه
بفهمند كه كدام یك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعای كدام یك مستجاب می شود آنها
تصمیم گرفتند تا آن سرزمین را به دوقسمت تقسیم كنند و هر كدام در یك بخش درست در
خلاف یكدیگر زندگی كنند نخستین چیزی كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد
مرد اول میوه ای را كه بر روی درختی روییده بود در آن قسمتی كه او اقامت می كرد دید
و مرد می تونست اونو بخوره. اما سرزمین مرد دوم زمین لم
یزرع بود. برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 21:34 ] [ mkn ]
تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به
نزد خردمندترین انسانها فرستاد.پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه
بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا
زندگی می کرد. برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 21:29 ] [ mkn ]
روزى لرد ویشنو در غار عمیقى در كوه دورافتادهاى با
شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثیر
قرار گرفته بود كه خود را به پاى ویشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته
و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ویشنو با لبخند سرش
را تكان داد و گفت: "مشكلترین كار براى تو این است كه بخواهى با عمل، تلافى چیزى
را بكنى كه من آن را رایگان به تو دادهام". شاگرد به او گفت: "خواهش مىكنم
استاد! اجازه دهید كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ویشنو موافقت كرد و
گفت: "من یك لیوان آب سردِ گوارا مىخواهم". شاگرد گفت: "الساعه
استاد". و در حالى كه از كوه سرازیر مىشد، با شادى آواز مىخواند. برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 20:56 ] [ mkn ]
روزی
خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتری
میكرد، باد به خورشید می گفت كه من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میكرد كه او قدرتمندتر
است. گفتند بیاییم امتحان كنیم، خب حالا چه طوری؟ برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 20:41 ] [ mkn ]
وقتی سارا دخترك هشت ساله ای بود , شنید كه پدر و مادرش
درباره برادر كوچكترش صحبت میكنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی
برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه
جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید كه پرد آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می
تواند پسرمان را نجات دهد . برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 20:36 ] [ mkn ]
خانمی
با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از
قطارپایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند. منشی
فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور
در کمبریج هم نیستند برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 20:24 ] [ mkn ]
یکی
بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. زنی هفت پسر داشت. خیلی غصه می خورد که
دختر ندارد. برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 20:21 ] [ mkn ]
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر",
دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل
"یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند,
تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند. برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 20:18 ] [ mkn ]
شرح
داستان: برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 19:58 ] [ mkn ]
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت.
آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان
چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم. برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 19:38 ] [ mkn ]
روزى چند شكارچى وارد جنگلى تاریك شده و كلبه اى یافتند
كه در آن درویشى در حال عبادت در مقابل یك صلیب چوبى بود. صورت او از شادى
می درخشید. "عصر بخیر برادر، امیدوارم كه خداوند روز خوبى را به ما عطا
فرماید. شما بسیار شاد به نظر می آیید"."من همیشه شاد هستم". برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 18:0 ] [ mkn ]
گربه
ای به روباهی رسید .گربه كه فكر می كرد روباه حیوان باهوش و زرنگی است ، به او سلام
كرد و گفت : حالتان چطور است ؟ برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 17:43 ] [ mkn ]
در
زمانهای گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل
مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند
پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند؛ بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه
شهری است كه نظم ندارد؛ حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این
هیچكس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و
سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را
از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته
سنگ قرار داده شده بود. كیسه را باز كرد و داخل آن سكه
های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود :" هر سد و
مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد." برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 17:40 ] [ mkn ]
در
روزگاران قدیم، پادشاهى بود كه وزیر مدبّرى داشت. آن وزیر نسبت به پادشاه بسیار وفادار
و سرسپرده بود، به طورى كه پادشاه هرگز از خدمات و توصیه و راهنمایىاش بىنیاز
نبود و در هیچ راهى بدون همراهى وزیرش قدم نمىگذاشت. روزى در حالى كه سلطان میوهاى
را به دو قسمت تقسیم مىنمود، تصادفاً انگشتش را برید. همانطور كه دست سلطان را
مداوا مىنمودند، او از وزیرش سؤال كرد كه چگونه این اتّفاق براى او افتاد و اضافه
كرد كه: "من بسیار مراقب بودم، امّا به نظر مىرسد كه چاقو به طور خود به خود
در دستم لغزید." وزیر
با كمال ملایمت گفت: "راجا، نگران نباشید. مسلّماً خیرى در این رویداد نهفته
است." پادشاه خشمناك شد: "این دیگر چه فلسفهاى است؟ انگشتم بریده شده و
خون از آن جارى است و تو در آنجا به آرامى ایستادهاى و مىگویى كه خیرى در آن
است. اگر من صرفاً همین قدر براى تو اهمّیت دارم، دیگر نمىخواهم كه در كنارم
باشى." پادشاه نگهبانانش را صدا كرد و دستور داد تا وزیر را به زندان
بیندازند. برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 15:6 ] [ mkn ]
فرمانروایی كه می كوشید تا مرزهای جنوبی كشورش را گسترش
دهد، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسیدكه خشم
فرمانروا رابرانگیخت ، بنا براین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار كرد
. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا در آمدند و برای محاكمه و مجازات
به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا از سردار پرسید : ای سردار ، اگر من از گناهت
بگذرم و آزادت كنم ، چه میكنی ؟ برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 15:2 ] [ mkn ]
مردى براى گذراندن تعطیلات به جزیره کیش رفت. همسرش در
یک مسافرت کارى بود و قرار بود فرداى آن روز در جزیره کیش به او بپیوندد. مرد وقتى
به هتل رسید تصمیم گرفت براى همسرش یک نامه الکترونیکى کوتاه بفرستد و خبر رسیدنش
را به او اطلاع دهد. برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 14:52 ] [ mkn ]
از صحنه ای كه دید قلبش فرو ریخت، پدر دم در خانه داشت او را در ازای یك مشت پول معاوضه میكرد و خریدار پیرمرد شكم گنده ای بود كه با چشمانی هوسباز كه حتی گرد پیری هم چیزی از آتش...
اشباح چشمانش را به آن سمت كه مرد ایستاده بود لغزاند، او را دید كه با چشمانی دریده و خون آلود، لبانی گوشتالو كه كف سفید كشداری از آن تراوش میشد و شلاّق بلندی در دست جلو میآید، خود ابلیس مینمود، یا نه نگهبان جهنم، با همان هیبت و دژخیمی.
زن از ترس قالب تهی كرده، كم مانده بود از شدت وحشت نفسش
قطع شود، نالههایش به خس خس تبدیل شده بود، یارای حركت نداشت و احساس میكرد كمی بعد
خواهد مرد! همهمه در یك لحظه خوابید و صدای كرنش اتومبیل گران قیمتی
كه سر چهار راه ترمز كرد او را به خود آورد، صداها در گوشش زنگ میزدند، حال خودش
را نمیفهمید، حالتی گنگ و از خود بیخود؛ پلكهایش داشت سقوط میكرد، اما میترسید كه دوباره كابوس
ببیند. این كابوس و هزاران كابوس از این بدتر نشخوار هر شبش بود. دیگر از شب ماندن
توی خیابان وحشت زده نبود. سالهای زیادی بود كه سنگفرش خیابان نقش قالی زیر پایش و
آسمان سقف رنگین خانه اش شده بود و آب و نانش را هوسبازان شهر در ازای مشتی هوس
تامین میكرند. پدر در حالی كه از شدت خماری روی پا بند نبود، با عزّت و
احترام او را به خانه راهنمایی كرد. دخترك تنها كاری كه توانست انجام دهد این بود
كه چادر كهنه و رنگ و رو رفته اش را به سر كند تا تمام آنچه از زیبایی و جوانی
نصیب داشت زیر آن مدفون كند، درست مثل آرزویی كه برای همیشه حفر شود! ماشین كه حركت كرد، تصویر پدر را در آیینه ی بغل دید كه
در هم شكست، مثل یك چینی شكسته و خرد شده و بعد در هجوم سایهها متلاشی شد، و از
همان وقت بود كه "پدر" دیگر هیچ معنایی را در ذهن او متبادر نكرد و او
برای همیشه این واژه را فراموش كرد. خروس خوان بین گرگ و میش هوا، كه صدای نعرهی خرناسهی
پیرمرد تمام فضای اتاق را پر كرده بود، دامن لگدمال شده اش را به همراه چادر كهنه
و تمام پولی كه در جیب پیرمرد بود، برداشت و به سمت سرنوشتی نامعلوم راهی شد…
كم كم صبح شد، اشباح ناپدید شدند. مردم از خانههاشان به بیرون سرازیر میشدند. خیابان شلوغ
شد. چند سرباز با باتومیكه در دست داشتند، او را از جلوی در خانهی مرد سرشناس
شهر دور كردند، مثل مگسی كه از روی شیرینی میپرانند. برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 14:41 ] [ mkn ]
مورچه ای بر صفحه کاغذی می رفت. از نقش ها و خط هایی که بر آن بود حیرت کرد؛ آیا این نقش ها را خود کاغذ آفریده است یا از جایی دیگر است؟ در این اندیشه بود که ناگاه قلمی بر کاغذ فرود آمد و نقشی دیگر گذاشت. مور دانست که این خط و خال از قلم است، نه از کاغذ. نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: مرا حقیقتی آشکار شد. گفتند: کدام حقیقت؟ گفت: بر من کشف شد که کاغذ از خود نقشی ندارد و هر چه هست از گردش قلم است. ما چون سر به زیر داریم فقط صفحه می بینیم؛ اگر سر برداریم و به بالا بنگریم قلمی روان خواهیم دید که می چرخد و نقش و نگار می آفریند.در میان مورچگان، یکی خندید. سبب را پرسیدند.گفت: این کشف بزرگ را من نیز کرده بودم؛ لیک پس از عمری گشت و گذار روی صفحات دانستم که آن قلم نیز اسیر دستی است که او را می چرخاند و به هر سوی می گرداند. انصاف بده که کشف من عظیم تر و شگفت تر است. همگان اقرار دادند به بزرگی کشف وی. او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند؛ چون تا کنون می پنداشتند که نقش از کاغذ است و اکنون علم یافتند که آفریدگار نقش ها نه کاغذ و نه قلم است، بلکه آن دو خود اسیر دیگری اند. این بارموری دیگر گریست. موران سبب گریه اش را پرسیدند. گفت: عمری بر ما گذشت تا دانستیم که نقش را قلم می زند، نه کاغذ. اکنون بر ما معلوم شد که قلم نیز اسیر است، نه امیر. ندانم که آیا آن امیری که قلم را می گرداند به واقع امیر است، یا او نیز اسیر امیر دیگری است و این اسیران کی به امیری می رسند که او را امیر نیست ؟! برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 0:43 ] [ mkn ]
پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب كند. چهار اندیشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یك جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی كه آن جدول را حل نكنید نخواهید توانست قفل را باز كنید. اگر بتوانید مسئله را حل كنید می توانید در را باز كنید و بیرون بیایید». پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و كاری نمی كرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول كار بودند. آنان حتی ندیدند كه چه اتفاقی افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بیرون رفته. وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنید. آزمون پایان یافته. من نخست وزیرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او كاری نمی كرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله ای در كار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نكته ی اساسی این بود كه آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای كه این احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستین چیزی كه هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است كه آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل كرد؟ اگر سعی كنی آن را حل كنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم كه ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است». پادشاه گفت: «آری، كلك در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه یكی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن كردید؛ در همین جا نكته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن كار می كردید نمی توانستید آن را حل كنید. این مرد، می داند كه چگونه در یك موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد». این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون در هرگز بسته نبوده است! برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 0:42 ] [ mkn ]
می دانم که روزی عشقت از جان من جز خاکستری بر جای نخواهد گذاشت. خوب می دانم. ولی مگر من از چنین سرنوشتی فرار می کنم؟جانم اگر ارزشی دارد به عشق تو است پس اگر روزی از من چیزی باقی نمی ماند بگذار نابود شدنم به خاطر بی تابی از عشق تو باشد. سهم من از عشق فقط دلتنگی ها و بی قراری های مدام است. ولی مگر من از این سهم ناراضی ام؟بگذار روزی که می میرم از دلتنگی، نام تو را فریاد بزنم.می دانم که دلم از عشق تو آخر خواهد سوخت .ولی مگر دل کوه های سترگ از دلتنگی پر از آتش نیست. روزی این ظاهر صبور به آتشفشانی بدل خواهد شد تا همه بدانند که در درون سینه اش چه می گذشته است.بگذار آتش درونم مرا در خود بسوزاند. برچسبها: داستان [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 0:31 ] [ mkn ]
اگر میخواهید زیتون را خود در منزل عمل آورید این مطلب به شما کمک می کند تا این کار را به بهترین وجه انجام دهید: اصولا
زیتون ها به سه صورت كنسروی - شكسته و بی هسته هستند . در آخر كه طعم مطلوب را پیدا كرد مجدا زیتون ها را در آب نمك بریزید شوری آن به اندازه ای باشد كه خوراك آن برای شما مطبوع است (نه بی نمك و نه شور) و مثلا اگر در سطل های پلاستیكی سایز ماست های سه كیلویی می ریزی .روی آن 1 یا 2 قاشق روغن زیتون و گلپر (یك قاشق ) بریز معمولا زیتون را در جای خنك می گذارند وسعی كن این جای خنك یخچال نباشد
زیتون را به این روش حتی در خانه نیز میتوان عمل آورد، اما به دلیل وقتگیر بودن این فرآیند، بیشتر مصرفكنندگان، زیتون آماده را ترجیح میدهند. بعضی از زیتونها پس از عمل آوردن سیاه میشوند. اگر زیتون پس از بیرون آوردن از قلیاب مدتی در معرض هوا قرار گیرد، رنگش به سیاهی میزند. البته رنگ زیتون بیش از همه به نوع آن مربوط میشود. در مورد محلول های قلیایی خوراكی ( تركیب آب و بی كربنات ها مثل جوش شیرین و آهك (كه برای مربای بالنگ استفاده می شود ) برچسبها: علمی [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 22:30 ] [ mkn ]
ننا همیشه از نبود پدرش رنج می برد ...وضع خواهرش جولیا ار اون بدتر بود... آخه همه فکر می کردن اون بچه ی یه رابطه ی نامشروعه. ومادر هم دربرابر تحقیرای دیگران وعلی الخصوص مادربزرگ کمرش خم شده بود اما با این وجود همیشه از جولیا دفاع می کرد.شب هنگام وقتی ننا از دانشگاه اومده بود به همراه مادرش اشکای خواهر کوچولوشو پاک کرد و هر سه دستاشونو به سمت آسمون بلند کردن وبا هم این دعارو کردن:خدایا ما میدونیم فرشتمون یه روزی میاد و زندگیمونو زیبا می کنه... امیدواریم خیلی زود بیاد...الهی آمین بود باز کرد و اونارودید... اون سه متوجه نشدند که چقدرزود دعاشون مستجاب شد و کاری کرده بود که همه شیفتش شده بودن... ازاون روز قیافه ی ننا دیگه عبوس نبود... اون یاد گرفته بود بخنده... و اینو مدیون نیک بود...کم کم عشق نیک توی دلش جاباز کرد... یه روز ننا تصمیم گرفت درمورد این عشق ب انیک صحبت کنه به ننا بگه چقدر دوستش داره و ننا که نیاز به دردو دل داشت نتونست جلوی خودشو بگیره و همه چیزو به جیمز گفت... تا اسم نیک اومد گرد غم به چهره ی جیمز نشست... قبل از اینکه بتونه چیزی بگه عکس نیکو با یه دخترخیلی زیبا که لباس عروس به تن داشت دید... از نیک پرسید این کیه؟؟؟و نیک باحرفاش کاخ آرزوهای ننا رو روی سرش خراب کرد... نیک گفت: اینو می گی...اوه معذرت می خوام ننا نمی دونم چرا تا به حال درمورد همسرعزیزم باهات حرفی نزدم ... این جورجیا همسر زیبا و مهربونمه...میدونی ما باهم یه دعوای اساسی کردیم واون قهر کرد و از نیویورک اومد اینجا...منم بعد یه مدت متوجه شدم بدون اون نمیتونم یه ثانیه دووم بیارم... اوه ننا اینا چیه ؟؟؟داری گریه می کنی؟؟؟من حرف بدی زدم؟؟؟ ننا درحالی که به خودش ناسزا می گفت اونجا رو ترک کرد... و به نیک غبطه می خورد... و ناگهان نیک در آغوش مادرش شروع کرد به ضجه زدن... اون تمام کارا و چیزایی که ننا دوست داشتو به جیمز گفت. چندهفته بعد ننا احساس کرد عشق واقعیشو پیداکرده... جیمز ازاینکه تونسته بود دل ننارو بدست بیاره هر روز هزاران بار از نیک تشکر می کرد.و همیشه برای اون و همسرش آرزوی خوشبختی می کرد. جیمز دلو به دریا زد و از ننا خواستگاری کرد...اما ننا همواره دچار شک و تردید بود... اینبار بازم نیک بود که به داد جیمز رسید و ننارو توجیه کرد که باید به ندای قلبش گوش بده : برای گفتن دوستت دارم همیشه وقت نداری پس بهش بگو اونقدر دوستش داری که بتونی باهاش زندگیه جدیدی رو شروع کنی...شاید دیگه فردایی نباشه!!! همون روز یه نامه از پدرننا رسید ...و سوفی با مادربزرگ یه دعوای اساسی به خاطر جولیا کرد... مادربزرگ علت تمام بدبختی هارو وجود نحس جولیا میدونست چون یه بچه ی نامشروع بود... ومادر از جولیا که درآغوشش اشک می ریخت دفاع می کرد... بازم سرو کله ی فرشته پیداشد... و مادربزرگو باگفتن واقعیت متعجب کرد: درست10سال پیش سوفی متوجه شد پسرتو رابطه ی نامشروعی داشته... وبدتر از اون بچه ای هم ازاین رابطه داره...پسربزدل توبا کمال وقاحت این بچه رو به این زن سپرد... زنی که سالها تحقیرش کردی... پسرت ازهمون روز ناپدید شد... میدونی چرا؟؟؟ چون نمیتونست تو چشمای این زن نگاه کنه.واین زن توی این سالها داشت تاوان گناه پسر تورو میداد. این هم نامه ی پسرت ...اگه حرفامو قبول نداری بخونش... مادربزرگ شوکه شده بود. بایک مرد ناشناس.اونها شروع به صحبت باهم کردند .وقتی حرف نیک شد مرد گفت: اوه نیک ... قدر سلامتیمونو باید بدونیم...اصلا دوست ندارم جای نیک باشم ... میدونید که 3 روزه بستریه؟؟؟ همسرمن دکتر معالجش هست.خیلی حالش وخیمه... اون قلب دیگه براش قلب نمیشه... دکترا ازش قطع امیدکردن... به مادرش می گفت: چطوری می تونستم بااین قلب بیمار...بااین عمر کوتاهم زندگیشو نابود کنم... اون تموم دنیای من بود... نمیتونستم خراب شدن دنیامو ببینم...جیمز اونو خیلی دوست داره حتی شاید بیشترازمن... همین که خوشبخته برای من کافیه... و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید. برچسبها: داستان [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 22:29 ] [ mkn ]
بیایید ٥/٤ میلیارد سالى را كه از عمر بشر می گذرد، مساوى با ١٢ ساعت فرض كنیم. البته ما نمی دانیم كه در ٢ ساعت و ٥٢ دقیقه اول چه اتفاقى افتاده است. قدیمی ترین سنگ هاى به دست آمده، ساعت ٢:٥٢ دقیقه را نشان می دهند. در ساعت ٤، اولین موجود زنده – یعنى باكترى – به وجود آمد. در ساعت ١٠:٣٠ دقیقه، اولین مهره داران در دریاها ظاهر شدند. دایناسورها در ساعت ١١:٢٥ دقیقه، پرندگان و پستانداران در ساعت ١١:٥٠ دقیقه و انسان ها ٣٠ ثانیه مانده به ١٢ پا به عرصه وجود گذاشتند. بنابراین، با توجه به این مقیاس، بشر تنها ٣٠ ثانیه است كه بر روى زمین زندگى می كند. برچسبها: داستان [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 22:24 ] [ mkn ]
همسرم
با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ برچسبها: داستان [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 17:26 ] [ mkn ]
دختر دانش آموز صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره...
روز اولی که به مدرسه ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت...
او در همان روز اول مقابل تازه
وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟!! او با همین یک جمله نشان داد که
قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید
که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند...
به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.
ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد.
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت...
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از
این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود؟!
همسرم جواب داد : من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم ...!
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید ...
جمله روز : برای اینکه بزرگ باشی نخست کوچک باش.
برچسبها: داستان [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 17:25 ] [ mkn ]
هنوز آن صحنه ی تلخ جلو چشممه. حتما می خوای ازم بپرسی کدام صحنه نه؟ کاش می شد نگم ولی از طرفی هم دوست دارم بگم . آره می گم .چند شب پیش داشتم تو خیابون راه می رفتم البته نه واسه خوشگذرونی پول واسه ماشین سوار شدن نداشتم حتی صد تومان. در راه کلی با خدا حرف زدم و ناشکری کردم: {ببین حتی صد تومانم ندارم پس کجاست انصافت که میگن هان؟ من که شبانه روز ازت یاد می کنم و ازت به خاطر همه چیز شکرت می کنم آخه این انصاف که من این ساعت شب در این خیابون پیاده راه برم و...}خسته شده بودم واسه همین رو یکی جدول های کنار خیابون نشستم .سرم پایین بود و آسفالت را نگاه می کردم که یک سایه را رو به رویم دیدم . سرم را بلند کردم و یک دست گنده ی پیر و چروک را روبه روی صورتم دیدم. بد جور جا خوردم خود پیر مرد هم فهمید . آره آن پیر مرد بود با لباسهایی ژنده وپاره و یک پلاستیک پر از نون خشک هم در دستش . در چشم هم زل زده بودیم . من که هنوز در حال هوای خودم بودم با تعجب گفتم بفرمایید . پیرمرد با لحن خیلی مظلومی گفت سه روز چیزی نخوردم یه پولی بده دوتا تخم مرغ بخرم با این نونا بخورم . داشتم از خجالت آب می شدم . با شرمندگی گفتم حاجی به خدا خودمم هیچی پول ندارم . دارم پیاده می رم خونه . پیرمرد آهی کشید و گفت همه همین را میگن نمی دونم شاید همه از من بد بخت ترهستن . آمدم بهش بگم که من دروغ نگفتم ولی او پشتش را به من کرد رفت . بعدش فقط یک چیز گفتم {خدایا شکرت}. بعد راهمو کشیدم و رفتم خونه ... برچسبها: داستان [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 17:23 ] [ mkn ]
ناگهان یک جفت کفش قرمز جلوم سبز شد. کمی به کفش ها نگاه کردم ، با خودم گفتم الان که برن ، اما نرفتن . داشتم از خودم می پرسیدم که این خانوم اینجا چی می خواد ؟ که یادم اومد بله رو به روی نیمکتی که بنده روش اتراق کرده بودم نیمکت دیگه ای هم وجود داره . از شدت کنجکاوی سرم خود به خود شروع کرد به بالا اومدن . با خودم گفتم به به ! چه خانوم با شخصیتی ؛ کفشای قرمز ، جوراب هم که بگذریم ، شلوار تنگ (الله اکبر) ، مانتو از آن هم تنگ تر ، روسری هم که بودن و نبودنش فرقی نمی کند . یکم دقیق تر که شدم دیدم ( استغفرالله) خانم در حال بزک کردن نیز می باشند .با خودم گفتم : « ایول تا تنور داغه ، نونمونو بچسبونیم .» . چی من ؟ به خدا من نیتم خیر بود . من اصلا قیافم به این کارا می خوره ؟ حالا ادامه ی داستان بخونین می فهمین من چه پسرگلیم . جلو رفتم ، بعد از چند تا سلفه ، سلام کردم و بعد از شنیدن جواب سلام ، با حالتی متضرعانه به ایشون گفتم که : ببخشید سوالی ازتون داشتم . فکر می کردم بیشتر از این باید منت بکشم ، ولی در کمال تعجب ! گفت : بفرمایین . گفتم : « ببخشید ، شرمنده ، روم به دیفال که این سوالو می پرسم . هدف شما از این همه آرایش کردن و اومدن تو خیابون چیه ؟ » . اولش خندید ، بعد گفت : « آدم به خاطر دل خودشم هم نمی تونه آرایش کنه ؟ » توی دلم گفتم : « ها جون عمّت به خاطر دل خودت یا دل جوونای مردم . » دوباره شروع کردم به صحبت کردن و خواهش کردم راستش رو بگه چون که جواباشو برای یه پروژه ی تحقیقاتی نیاز دارم ( خالی نبستم ها ) . کمی فکر کرد و گفت : « چون پسر باادبی هستی و من ازت خوشم اومده بهت میگم . گفتنش یکم سخته اما چون تحقیقت به حرفای من نیاز داره میگم . راستشو بخوای به این خاطر این کارو انجام میدم تا شاید مرد رویاهامو پیدا کنم و بعد از اینکه چند مدت با هم دیگه بودیم و همدیگرو شناختیم با هم ازدواج کنیم . » . فکر کنم براش خیلی سخت بود این حرفارو بزنه چون بعد از این حرف چند تا نفس عمیق کشید . گفتم : خب تا حالا این مرد رو پیدا کردین ؟ با خنده گفت : آره اون هم چند بار اما ... _ اما چی ؟ _ اما هر کدوم از اونا بعد از مدتی ترکم کردن .
هم خندم گرفته بود و هم دلم براش می سوخت ، با خودم گفتم عجب شیر زنی اگه من جاش بودم تا حالا خودمو کشته بودم . من هم که جو گرفته بودم ، رفتم تو کار نصیحت و امر به معروف . گفتم : تو که این همه با پسر ها رابطه داشتی باید بدونی که پسرها از چی جور دخترایی خوششون میاد ؟ پسرها از دخترهایی خوششون میاد که عفاف و پاک دامنیه خودشون رو حفظ کنن و زینت هاشون رو برای همه به نمایش نذارن . (ما هم یه پا کتاب دینی ایم خودمون نمی دونستیم ها.) هیچ پسری خوشش نمیاد که همسرش قبلا با کس دیگه ای رابطه داشته باشه حتی خود دخترا هم همین طورن . به همین خاطر هم هست که این جور ازدواجا سرانجامش طلاقه . چون بین دو طرف یه حس بی اعتمادی وجود داره و دو طرف همش با خودشون می گن « اون که با من دوست شده از کجا معلوم با کس دیگه دوست نباشه یا قبلا دوست نبوده باشه ؟ » . خلاصه سرتون رو درد نیارم ما هم که گوش مفت گیر اورده بودیم تا جایی که نفس اجازه می داد گفتیم . وقتی حرفام تموم شد ازش تشکر کردم که به حرفام گوش داده و باهم همکاری کرد ، و در آخر هم که نوبت خداحافظی رسید بهش گفتم که حرفای منو به عنوان یه برادر کوچیک تر که خواهرش رو دوست داره و نمی خواد که براش مشکلی پیش بیاد بپذیر و روشون فکر کن . شمارمو بهش دادم و گفتم اگر کمکی خواستی می تونی رو من حساب کنی . در حالی که اشک از چشماش سرازیر شده بود و می خواست جلوی اشکاشو بگیره ، گفت : ممنون از راهنماییت ، منم می رم خونه تا رو حرفات بیشتر فکر کنم ؛ روش رو برگردوند که بره , اما دوباره برگشت و گفت : اگر من جای خواهر تو بودم به خودم افتخار می کردم که همچین داداشی دارم . «ooooooooh my God!» یک لحظه از خدا خواستم که زمین دهن وا کنه ومنو ببلعه تا این صحنرو نبینم . اما خدا که همیشه هر چی بخوایم رو بهمون نمی ده . خلاصه همین جور که عرق از سر و صورتم می ریخت خداحافظی کردم و از معرکه دور شدم . به غیر از صحنه ی آخر که خیلی هندی شده بود (که تقصیر من نبود) خیلی از خودم راضی بود . با خودم گفتم تو هم می تونی مفید باشی . برچسبها: داستان [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 16:58 ] [ mkn ]
کـــره ای گــفــت بــــــــــه بابای خرش **** پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش
وقـــت آن اســــت بـــــرای پســرت **** ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت
مــاده ای خـــــــــــــــوشگـل و زیـبا گیری **** تـــو کــه هر روز به صحرا میری
وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم **** ورنـــه از بـــی زنــــــــــی بــیمار شوم
پـــدرش گــفــت کــه ای کـــــره خَرَم **** ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم
تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی **** نـــه طــویـــــــــلــه ، نه جُلی نه کاهی
تـــو کـــه جــز خـوردن مال پــــــــــــدرت **** پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت
هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تورا **** یک جو از عقـــــــــــــ به سر نیست تورا
به چه جرأت تو زمــــن زن طـلــبی **** بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَـــــی
بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری **** بــهـــر مــــردم بــبــــــــــــــری تــو باری
بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری **** بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــــــــــــــل بـبـری
یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار **** تــا کــه راضـــــی شــود از تو آن یـــــــــــار
بـعــد بـایــد بـخری رخت عــــــــروس **** بـهـر آن مـاده خــر خـوب و مـــــلوس
جُــــــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا **** روی جُـــل نـقــــــــــش و نـگـاری زیـبـا
بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلــــــــــکاری **** بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری
وقــتی ایـــنـهــــــــــا بـــشـــود آمــاده **** بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه
می بــری مـــاده خــرت را حجـــــــله **** بــا تـــأنــی نَه کــه بـــا ایـــن عـجـله
بــشـنــو ایــن پــنـــــــــد ز بابای خرت **** پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت
تــا کـــه اســبــاب مــهــیـــــــــــا نشود **** موسم عــقـــــــد تــو بــر پا نشود
پــس از امــروز بــرو بر سرِ کار **** تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بــــــــــــار برچسبها: شعر, مطالب طنز [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 16:24 ] [ mkn ]
من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف! من زمین خوردهی جعبه ی سیاتم، توپولف! کشتهی تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف! مردهی ریپ زدن و ناز و اداتم، توپولف! قربـون اون نوسانــات صداتم، توپولف! یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف! من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملــوس میپری پر می زنی روی هوا عین خروس! بذار ایرباس واست عشوه بیاد- دراز لوس- بدگِلا چش ندارن ببیننت، خوشگل روس! قربون چشات برم، محــو نیگاتم ، توپولف یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف! مـــا رو میبری نقـــاط دیدنی وقت فرود گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی وقتا ته رود می فرستن همه تا سه روز به روحمون درود می خونه مجری سیما واسمون شعر و سرود چرا ماتم می گیرن ، مبهوت و ماتم توپولف! یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
وقتی عشقت میکشه گاهی با کلّه می شینی به جـــــای باند فرود، توی محلّه می شینی یا میری تــــوی ده و رو سر گلّه می شینی زودی مشهور میشی، رو جلد مجلّه می شینی پی گیر عکســــــا و تیتر خبراتم توپولف! یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا چونکه وقتی باهاتم هی می کنم یـــــاد خدا بدون نذر و نیـــاز بــــــا تو پریدن ، ابدا! می کنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا واســه جنّت بلیتت گشتــــه براتم، توپولف! یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
تو که هی رفیقــــای ایرونیتو یاد می کنی کی میگه تــــو انبارای روسیه باد می کنی؟ ما رو پیک نیک می بری، سقوط آزاد می کنی خدا شــــادت بکنه ، روحمونو شاد میکنی بری تا اون سر اون دونیا(!) باهاتم، توپولف! یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
برچسبها: مطالب طنز, شعر [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 16:22 ] [ mkn ]
1.
برچسبها: مطالب طنز [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 16:21 ] [ mkn ]
در سنین ۱۵ - ۲۰ سالگی مثل افریقاست. در سنین ۲۰ تا ۳۰ سالگی مثل امریکاست. در سنین ۳۰ تا ۳۵ سالگی مثل ژاپن و هند هست. در سنین ۳۵ تا ۴۰ سالگی مانند فرانسه است. در سنین ۴۰ تا ۵۰ سالگی مانند آلمان است. در سنین ۵۰ تا ۶۰ سالگی مانند روسیه است. در سنین ۶۰ تا ۷۰ سالگی مانند انگلیس است. بعد از ۷۰ مثل سیبری است. نکته: خانم های ایرانی از ۳۰ سال پیرتر نمی شوند. برچسبها: مطالب طنز [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 1:34 ] [ mkn ]
۱- به نظر شما ، چرا ۹۹در صد آقایان از همسرشان می ترسند ؟ !الف ) چون خانوم ها ناخن بلند دارند ولی
آقایان ندارند ! ب ) چون خانوم ها کفش پاشنه ۱۵ سانتی دارند ولی آقایان ندارند ! ج ) چون خانوم ها جیغ دلخراش دارند ولی آقایان ندارند
برچسبها: مطالب طنز [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 1:25 ] [ mkn ]
۱- چرا روی آدرس اینترنت به جای
یک دبلیو؛سه تا دبلیو می گذارند ؟ چون کار از محکم کاری عیب نمی کند! برچسبها: مطالب طنز [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 0:37 ] [ mkn ]
اسپانیولی: کسیکه یکبار میدزدد، همیشه خواهد دزدید. برچسبها: داستان, ضرب المثل [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 0:36 ] [ mkn ]
برچسبها: مطالب طنز [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 0:32 ] [ mkn ]
یه معلم دین و زندگى داشتیم بش میگفتیم رونالدینیو برچسبها: مطالب طنز [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 0:15 ] [ mkn ]
چون
حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشکلی نداشت و چای داغ را روی خودش نریخت. برچسبها: مطالب طنز [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 22:13 ] [ mkn ]
چشمهایتان را باز میکنید. متوجه میشوید در بیمارستان
هستید. پاها و دستهایتان را بررسی میکنید. خوشحال میشوید که بدنتان را گچ
نگرفتهاند و سالم هستید.. دکمه زنگ کنار تخت را فشار میدهید. چند ثانیه بعد
پرستار وارد اتاق میشود و سلام میکند. به او میگویید، گوشی موبایلتان را میخواهید.
از اینکه به خاطر یک تصادف کوچک در بیمارستان بستری شدهاید و از کارهایتان عقب
ماندهاید، عصبانی هستید. پرستار، موبایل را میآورد. دکمه آن را میزنید، اما روشن نمیشود. مطمئن میشوید
باتریاش شارژ ندارد. دکمه زنگ را فشار میدهید. پرستار میآید.
برچسبها: مطالب جالب, داستان [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 22:8 ] [ mkn ]
وقتی پسرا دور هم خلوت میکنند - سارا دیدی چه پسره مودبی توی فروشگاه بود . حتی توی صورتمون هم نگاه نکرد . خیلی پسره سر به زیری بود من که دلم پیشش گیر کرده - مینا دختر با خودت چیکار کردی . چرا این همه چاق شدی . حالا باید بری بدن سازی اندامت رو بسوزونی تا این لباسهای تنگی که گرفتی اندازه ی تنت بشه - راستی شیلا امشب میایی خونه ی ما . امشب جشن تولد منه . حتما بیا . چون میخواهیم کلی برقصیم برچسبها: مطالب طنز [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 21:52 ] [ mkn ]
خوشحالیم كه لااقل وزارت ارشاد در حوزه خودش اقدام به ممنوع كردن فست فود كرد.از قول مدیركل دفتر تبلیغات و اطلاع رسانی وزارت ارشاد اطلاع پیدا كردیم كه به منظور صیانت از زبان وا دب فارسی و ممنوعیت به كارگیری اسامیو عناوین بیگانه در تابلوها،از امروز توسط واحدهای صنفی و « فست فود » خصوصا اغذیه فروشی ها ممنوع است و با كسانی كه تمكین نكنند، برخورد شدیداللحن به عمل خواهد آمد. چرا كه به عمل كار برآید، به سخنرانی نیست.
برچسبها: مطالب طنز [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 21:43 ] [ mkn ]
روزی
دختر جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیباترین قلب را در تمام آن
منطقه دارد ، جمعیت زیادی جمع شدند ، قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن
وارد نشده بود ، پس همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه
تاكنون دیده اند . برچسبها: داستان [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 20:34 ] [ mkn ]
دو پیرمرد که یکی از آنها قدبلند و قوی هیکل و دیگری قدخمیده
و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند. به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امکان
به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد ولی تاخیر می اندازد و
اینک می گوید گمان می کنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را
سوگند بده که آیا بدهکاری خودش را داده است، یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم. من اقرار می کنم که ده قطعه طلا از وی قرض نموده ام ولی بدهکاری
را ادا کردم و برای قسم یاد کردن، آماده هستم. دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن. یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند می کنم. به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص دادم و اگر بار
دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و نا آگاهی است اکنون چه می گویی؟ او در جواب گفت: من می دانم که این شخص قسم دروغ یاد نمی کند، شاید من فراموش
کرده باشم، امیدوارم حقیقت آشکار شود. برچسبها: داستان [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 20:30 ] [ mkn ]
ترم
۱- اصولاً وقتی به آنها بگویید با سه حرف پ- س – ر یک کلمه معنی دار بسازید مخ
آنها ERROR میدهد!
چون فکر میکنند تنها دانشجوی این مملکت هستند عمراً کسی را تحویل نمیگیرند. و تا وقتی
که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبرید جوابتان را نمی دهند! برچسبها: مطالب طنز [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 19:17 ] [ mkn ]
-
چیزی در مورد
ماشین فهمیدن ، البته به جز رنگش برچسبها: مطالب طنز [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 19:16 ] [ mkn ]
باید
زنی داشته باشید که وقتی مرد غریبه ای می بیند همه ضعف هایتان را جلو چشمانتان
نیاورد برچسبها: مطالب طنز [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 19:15 ] [ mkn ]
خدایا
پس چرا من زن ندارم؟ برچسبها: مطالب طنز [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 19:8 ] [ mkn ]
ویکتوریا
دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود. برچسبها: داستان, عاشقانه [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 18:38 ] [ mkn ]
مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ
استاد رفت. استاد خردمند گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد
پولی بده. جوان به گدا گفت: عالی است! یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین
می کرد پول بدهم اما حالا می توانم مجانی فحش بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم. برچسبها: داستان [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 18:38 ] [ mkn ]
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت!)فرشته سکوت کرد( آسمان و زمین را به هم ریخت! (فرشته سکوت کرد( جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت! (فرشته سکوت کرد( به پرو پای فرشته پیچید! (فرشته سکوت کرد( کفر گفت و سجاده دور انداخت!)باز هم فرشته سکوت کرد( دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد ! ( این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:(
بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن! لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کاری میتوان کرد…؟ فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمیآید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن! او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید. اما میترسید حرکت کند! میترسید راه برود! نکند قطرهای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، میتواند پا روی خورشید بگذارد و میتواند… او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما… اما در همان یک روز روی چمنها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمیشناختنش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد! او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود . . . برچسبها: داستان [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 18:29 ] [ mkn ]
روزی روزگاری درختی بود …. و پسر کوچولویی را دوست می داشت . پسرک هر روز می آمد برگ هایش را جمع می کرد از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد . از تنه اش بالا می رفت از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد و سیب می خورد با هم قایم باشک بازی می کردند . پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید . او درخت را خیلی دوست می داشت خیلی زیاد و در خت خوشحال بود اما زمان می گذشت پسرک بزرگ می شد و درخت اغلب تنها بود تا یک روز پسرک نزد درخت آمد درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ، سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . » پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست . می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم . من به پول احتیاج دارم می توانی کمی پول به من بدهی ؟ درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم » من تنها برگ و سیب دارم . سیبهایم را به شهر ببر بفروش آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد . پسرک از درخت بالا رفت سیب ها را چید و برداشت و رفت . درخت خوشحال شد . اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت … و درخت غمگین بود تا یک روز پسرک برگشت درخت از شادی تکان خورد و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش » پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ، زن و بچه می خواهم و به خانه احتیاج دارم می توانی به من خانه بدهی ؟ درخت گفت : « من خانه ای ندارم خانه من جنگل است . ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری و برای خود خانه ای بسازی و خوشحال باشی . » آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد و درخت خوشحال بود اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت : « بیا پسر ، بیا و بازی کن » پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم . قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟ درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی و خوشحال باشی . پسر تنه درخت را قطع کرد قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد . و درخت خوشحال بود پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟ درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند … دوستان خوبم ، آیا شرح داستان ، چیزی به یاد ما نمیآورد ؟ اکثر ما شبیه پسرک داستان هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم درخت همان والدین ماست ، تا وقتی کوچکیم دوست داریم با آنها بازی کنیم تنهایشان میگذاریم و دوباره زمانی به سویشان بر میگردیم که نیازمند هستیم و گرفتار برای والدین خود وقت نمیگذاریم ، آیا تا به حال به این فکر کرده ایم که پدر و مادر برای ما همه چیز را فراهم میکنند تا ما را شاد نگه دارند و با مهربانی چاره ای برای رفع مشکل ما پیدا میکنند و تنها چیزی که در عوض از ما می خواهند این است که تنهایشان نگذاریم به والدین خود عشق بورزیم ، فراموششان نکنیم برایشان زمان اختصاص دهیم همراهیشان کنیم شادی آنها در دیدن ماست هر انسانی میتواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد ولی پدر و مادر فقط یک بار …. برچسبها: داستان [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 18:28 ] [ mkn ]
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی
سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. برچسبها: داستان [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 18:6 ] [ mkn ]
یک سعادت داد این بشارت تابیده هفتم مهر ولایت آمد این مژده از حى تبارک میلاد موسى بن جعفر مبارک
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
آن درگهى که پایهاش از عرش برتر است دولتسراى حضرت موسى بن جعفر است آیینه جمال خداوند سرمدى هم مظهر علوم و خصال پیمبر است ولادت امام موسی کاظم مبارک باد
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
بر امام منتظر بادا مبارک این ولادت تهنیت بر شیعیان حضرتش از این ولادت رسید شادى شیعیان به عرش اعلى چونکه شد نور رخ موسوى هویدا
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام رهبر راه ولاست باطن نورانیاش آیینه ایزدنماست میلاد با سعادت هفتمن اختر تابناک آسمان ولایت مبارک باد
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
مژده ى میلاد تو، نفحه ى باد صباست رایحه ى یاد تو با دل ما آشناست آمدى و باب هر حاجت دلها شدى باب حوائج تویى، نام تو ذکر خداست میلاد نور مبارک
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
زمین را از صفا زیور ببندید به اوج آسمان اختر ببندید به مژگان خاک این ره را زدایید بر آن بال ملائک را گشایید میلاد کاظم آل محمد(ص) مبارک باد
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
بزم مارا باز آمد عالم آرایى دگر کز قدومش بزم ما گردیده سینایى دگر قرنها بگذشته از موسى و شرح رود نیل آمده اینک به فتح نیل موسایى دگر ولادت امام حلم و شکیبایی باب الحوائج امام موسی کاظم بر شما مبارک
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
شده دل وادى سینا به تجلاى موسى که کلیم خدا آید به تماشاى موسى میلاد هفتمین فخر عالم امکان باب الحوئج ، موسی بن جعفر بر شما مبارک باد
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
سر زد مهى زیبا از نسل کوثر شد جلوه گر نور موسى بن جعفر تابنده خورشید عشق و عقیده امام صادق را فروغ دیده میلاد امام موسی کاظم مبارک باد
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
ماه مدینه شمع جمع هستى بر ما دهد درس یکتا پرستى هفتم وصى خاتم النبیین سلاله طاها و آل یاسین هفتم ماه صفر، روز تولد هفتمین ستاره آسمان ولایت مبارک باد
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
داده خداوند جلى حمیده را دسته گلى آمد موسى طور انّما روشن چشم رسول مصطفى صادق آل مرتضى چشم تو روشن ولى حق نور هدى چشم تو روشن مولود این هفتم ولى بادا مبارک بر على
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
سلام بر تو که نیازمندان را باب الحوائجی. سلام بر نام معطر و زیبایت، که الهام بخش ِ صبوری ، شکیبایی ، بردباری و حلم است. ولادت هفتمین فخر عالم امکان امام موسی کاظم علیه السلام تهنیت باد
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
امام هفتم ما فرمودند: «هر کس می خواهد قوی ترین مردم باشد، بر خدا تکیه کند».
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
امام موسی کاظم:سه چیز تباهى مىآورد: پیمان شکنى، رها کردن سنّت و جدا شدن از جماعت.
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
امام موسی کاظم:خیر برسان و سخن نیک بگو و سست رأى و فرمانبرِ هر کس مباش
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
مژده ای دل که شب میلاد کاظم آمده ، فاطمه بر دیدن موسی بن جعفرآمده ، کاظمین امشب چراغان ازوجود کاظم است خانه ی صادق چراغان از حضور کاظم است ولادت امام موسی کاظم مبارک باد
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
دل به طهورای ولایت برید حاجت خود به باب حاجت برید نگویم این را که خدا عالم است باب حوائج به خدا کاظم است میلاد نور مبارک
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -
یاد تو مژده ی میلاد تو، نفحه ی باد صباست رایحه ی یاد تو با دل ما آشناست آمدی و باب هر حاجت دلها شدی باب حوائج تویی، نام تو ذکر خداست
– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم - – - – - – – -
عرش الهی اگر، جلوه گه حق بود بار گه ات کاظمین، خود حرم کبریاست قبله ی قدوسیان، کوی مصفای تو نام دل آرای تو، کعبه ی حاجات ماست میلاد اسوه صبر و تقوا امام موسی کاظم مبارک باد برچسبها: اس ام اس [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 10:24 ] [ mkn ]
خنده
دارترین جُک دنیا در مورد چیست؟ فکر میکنید مردم کشورهای مختلف بیشتر به چه نوع
جُکهایی میخندند؟ یک جُک خوب بهتر است چند کلمه داشته باشد و برای مردم کدام کشور
میتوان راحتتر جُک تعریف کرد؟ برچسبها: علمی, مطالب جالب [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 10:20 ] [ mkn ]
توانا بُوَد , هر که ‘ دارا ‘ بُوَد ..... زِ ‘ ثروت ‘ دلِ پیر , بُرنا بُوَد
----
سلام داداش شمارتو دادم به خواهر یکی از دوستام میخواد بهت زنگ بزنه ، طلاق گرفته احتیاج به هم صحبت داره ، لطف کن باهاش حرف بزن بذار باهات درد و دل کنه من حسابی ازت تعریف کردم منو ضایع نکنی !!! (ستاد ایجاد ذوق و روحیه کاذب در مردان !)
----
دانشمندان به یه نتیجه منطقی رسیدن: از یه جائی به بعد بحث کردن دیگه فایده ایی نداره،باید فحش بدی !
----
الان از تیم پرسپولیس که خرابتر نداریم ! پرسپولیستم عزیزم !
----
تنها راهی که یه زن میتونه یه مرد رو میلیونر کنه * * اینه که اون مرد میلیاردر باشه !!
----
دﺧﺘﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟ ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟ ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟ ﭘﺴﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟ ﺩﺧﺘﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﭘﺴﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﻭﺳـﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ چهار ﻭ سی ﻭ هشت دقیقه !!!
----
خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت زند قفل محکمتری !
----
عضنفر به همسرش : عزیزم اگه موبایلت زنگ نمیزنه بدون منم... چون شارژ ندارم!
----
غیر از کودک درون و خر درون و کرم درون یه عدد سگ درون هم داریم ! که بعضی اوقات به دنبال پاچه می گرده !
----
آنکس که نداند و نداند که نداند،قطعاً خودش را به کوچه علی چپ زده است. ۲بار که جفت پا بروید توی دهنش،قطعاً بداند و بداند که بداند..!
----
یک خانه و یک لیسانس آی تی دارم هرجا که طلب کنید پارتی دارم من را به غلامی بپذیرید شما من تا دو سه سال هم گارانتی دارم!
----
دوستم میخواد بهم زبان انگیلیسی آموزش بده میگه: همیشه یادت باشه پسرا هیزن پس واسه افراد مذکر his به کار میره!
----
یه سوالی مغزم رو پریشون کرده: چرا جمعه این قدر به شنبه نزدیکه، ولی شنبه این قدر از جمعه دوره؟
----
فرق سرت می دونی کجاست؟ دوست داشتنت دقیقا بخوره همونجا !
----
سه مرحله احمقانه در زندگی وقت داری! انرژی داری! اما پول نداری! پول داری! انرژی داری! اما وقت نداری! پول داری! وقت داری! اما انرژی نداری!
----
منطقِ پدر و مادر از تحصیل در دانشگاه: "این همه درس خوندی، درِ یه نایلون رو نمی تونی باز کنی!
----
رفتم ماشینو از پارکینگ بگیرم یارو میپرسه میرید داخل؟ میگم پ نه په دیگه مزاحمتون نمیشم فقط به ماشینم بگید من دم در منتظرشم!
----
همیشه از بچگی یه موضوعی برام سوال بوده... این چوب بستنی ها هست که دکتر ها می کنن تو حلق مریض کیم هاش رو کی خورده!؟
----
یکی از شباهتهای اکثر خانومها اینه که طرز تهیه انواع استیک و ژیگو رو از برنامه آشپزی دنبال می کنن آخرش شام همون کوکو سبزی رو درست میکنن! برچسبها: اس ام اس [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 10:18 ] [ mkn ]
یارو 10 کالری از خوردن یه رانی وارد بدنش میشه ، ولی حاضره 12 كالری بسوزنه اون دو تا تیکه میوه باقیمونده ته قوطی و در بیاره
---------
هیچ کادوی زشت و به درد نخوری دور انداخته نمیشود !فقط از خانه ای به خانه دیگر و از شخصی به شخص دیگر منتقل میشود !
---------
من نمیدونم این مامانا که وسایل خودشون رو یه جایی میزارن,بعد خودشونم یادشون میره کجاس ... چه جوریه که تو پیدا کردن وسایلیکه ما به اصطلاح تو 7 تا سوراخ موش قایم میکنیم تبحر خاصی دارن
---------
اندر حکایت اختلاس بزرگ:شهرام جزایری: «منو از اینجا بیارین بیرووووون... اینا دارن منو مسخره میکنن... به من میگن آفتابه دزد!!!»
---------
خدایا فقرای کشورم را به سومالی منتقل کن تا از کمک های ما برخوردار شوند!
---------
---------
---------
---------
پس از
مرگ از شخصی پرسیدند :
---------
فقط یه ایرانی میتونه شامپو رو تو یه هفته تموم کنه و تهش رو با آب قاطی کنه و یک ماه بیشتر استفاده کنه
---------
امروز داشتم کتاب میخوندم یه جمله خیلی قشنگ توش دیدم... خواستم لایک بزنم که یهو یادم افتاد کتاب نه فیسبوک...
---------
خدا نگذره از كسانی كه شیر حموم رو روی وضعیت دوش میبندن و از حموم خارج میشن!
---------
---------
تا حالا دقت کردین سر سفره وقتی به طرفت میگی نمکدون و بده ...اول خودش نمک میریزه رو غذاش بعد میدن بهت
---------
بعد از یک عمر، بالاخره نفهمیدم که هنگام روبوسی باید دو بار صورت طرف مقابل رو ببوسم یا سه بار، تا هر دو نفر ضایع نشیم
---------
---------
دیــکتــاتــور
کیــست؟
---------
یکی از ترس ناک ترین جملات دوران مدرسه ،این بود که : "یه برگه از کیفتون بیارید بیرون"
---------
---------
برچسبها: اس ام اس [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 10:16 ] [ mkn ]
گفته
می شود که شامپانزه، دلفین، نهنگ و خوک از باهوش ترین حیوانات هستند. برچسبها: علمی [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 10:13 ] [ mkn ]
با باز شدن در ساختمان شرکت، نوشین که گوشه سالن پشت میز نشسته بود و مشغول تایپ نامهای بود، از گوشه چشم نگاه مختصری به سمت در انداخت و دوباره به کار خود ادامه داد. اما ناگهان مثل جن گرفتهها از جا پرید و به سمت زن میانسالی که در آستانه در ایستاده بود با آشفتگی گفت: عمهجان! شما اینجا چه کار میکنین؟
نوشین با نگرانی نگاهی به سمت اتاق رئیس شرکت انداخت و بعد به عمه گفت: ولی شما که دیده بودین! مگه من بچهام؟ عمهجان روی مبل راحتی که رو به روی میز کار نوشین بود، نشست و با خونسردی گفت: همچین زیاد هم بزرگ نیستی! تازه تو امانتی دست من. این چند ماهی که دانشگاه قبول شدی و از شهرستان اومدی، مثل تخم چشمم از تو مراقبـت کردم، حالا که کار پیدا کردی و بر خلاف میل من... نوشین با گستاخی حرف عمهاش را قطع کرد و گفت: سرکار اومدن من با رضایت بابام بوده. بنابراین فکر نمیکنم که کسی حق اظهار نظر داشته باشه. عمهجان نگاهی به نوشین انداخت و بعد در حالی که با دست راست، پشت دست چپش را به آرامی میمالید از روی خوش قلبی گفت: ولی من فکر میکنم تا وقتی که با من زندگی میکنی، مسئولیت تو به عهده منه، من هم حق دارم که در مورد سرنوشت تو نگران باشم. تازه من فکر نمیکنم بابات بدونه که تو مییای، سرکار. و نگاه نافذ خود را به چهره برافروخته نوشین دوخت که یک شال سبز رنگ روی سرش گذاشته بود. نوشین که با شنیدن این حرف تا بنا گوش سرخ شده بود در حالی که سعی میکرد خشم خود را پنهان کند، با لحن نیشداری گفت: ما داریم تو یه دوره و زمونه دیگه زندگی میکنیم عمه خانوم! الان خیلی از مـعیارها و ملاکها تغییر کردن. حتی آدمهای فسیل شده هم اینو میفهمن! عمهجان سری تکان داد و گفت: اما دخترجان! من فکر نمیکنم حتی آدمهای فسیل شده هم منکر وقار و نجابت و شخصیت برای یه دختر جوون باشن! نوشین میخواست چیزی بگوید که ناگهان در شرکت باز شد و مرد جوان خوش تیپی که کیف سامسونت در دست داشت، وارد شد. نوشین که با دیدن مرد جوان آشکارا دستپاچه شده بود، با دستپاچگی با او سلام و احوالپرسی کرد. مرد جوان در حالی که به طرف اتاق رئیس شرکت میرفت، پرسید: پدر هستند دیگه، نه؟ نوشین جواب داد: بله! بله! تشریف دارن. وقتی مرد جوان وارد اتاق شد و در را پشت سرخودش بست، نوشین هیپنوتیزم شده روی صندلی خود نشست. عمهجان در حالی که با لبخند معنا داری نوشین را نگاه میکرد، به آهستگی گفت: آهان! پس ماجرا اینه! نوشین با لحن بیاعتنایی گفت: چی اینه؟ عمهجان سرش را جلو آورد و با مهربانی گفت: ببین دخترجان! ازدواج خوبه! ازدواج با یه آدم پولدار خیلی خوبه! ازدواج با یه آدم پولدار باشخصیت که دیگه نورعلی نوره! اما هر کاری راهی داره. با رنگ و لعاب و قر و اطوار که آدم نمیتونه شریک آینده زندگیش رو پیدا کنه. میتونه؟ نوشین با دلخوری و لحن تندی گفت: منظورتون چیه؟ عمهجان با صداقت گفت: منظورم اینه که پسر آقای رئیس خیلی جوان برازنده و شایستهای به نظر میاد، اما فکر نمیکنم از اون دست جوونایی باشه که گول ظاهر افراد رو میخورن و بر اساس اون تصمیم میگیرن. نوشین که دوباره مثل لبو قرمز شده بود، خشمآلود گفت: عمه دیگه دارین شورشو در میارین. من هر کاری میکنم به خودم مربوطه. شما هم... اما در همین هنگام در اتاق آقای رئیس باز شد. نوشین با عجله از جا جهید و در حالی که به در اتاق چشم دوخته بود، با لحنی که هم التماس آمیز بود و هم آمرانه به عمهاش گفت: برین عمه! برین! تو رو خدا! زود باشین. عمه خانم اخمی کرد و گفت: وا! چه بیتربیت! مگه من طاعون دارم بچه؟! نوشین که با نگرانی از در اتاق چشم بر نمیداشت، دوباره گفت: عمه! بحث نکن! برو. عمه گفت: نکنه روت نمیشه که آقای رئیس و پسرش منو با تو ببینند هان؟ به کلاس خانوم نمیخورم؟ و بعد رویش را به سمت دیگر برگرداند و با سماجت گفت: اصلا حالا که اینطور شد از جام تکون نمیخورم. دختره بیحیا! دو ترم درس خونده واسه من چه حرفهایی میزنه! آقای رئیس و پسرش صحبت کنان از اتاق خارج شدند و چند لحظه بعد پسر جوان از پیرمرد خداحافظی کرد و به دنبال کاری رفت. آقای رئیس موقع بازگشت به اتاقش متوجه حضور عمهجان شد. لبخند زنان جلو آمد و مؤدبانه سلام و احوالپرسی کرد. نوشین به اجبار، عمهاش را به آقای رییس معرفی کرد. عمهجان و آقای رئیس مشغول صحبت با هم شدند و به نظر میرسید که از صحبتهایشان لذت میبرند. بالاخره عمه خانم خداحافظی کرد و خواست برود که ناگهان گویا چیزی یادش آمده باشد، در حالی که زیپ ساکش را باز میکرد، به نوشین گفت: داشت یادم میرفت. کوفته درست کرده بودم. گفتم برات بیارم. دلم نمیخواد هله هوله بیرون رو به جای ناهار بخوری. شدی یه مشت استخون! نوشین بیدلیل خجالت کشید و سرخ شد. آقای رئیس با شنیدن اسم کوفته بیاختیار خنده کنان گفت: وای! کوفته! خانوم غفوری من سالهاست کوفته نخوردم. عمهجان با شنــیدن این حرف با خوشحالی گفت: لطفا شما هم میــل کنین. تعداد کوفتهها زیاده. خوشحال میشم. باورکنین دستپختم بد نیست. آقای رئیس با رضایت خاطر گفت: خیلی ممنون! چرا که نه! با کمال میل. با رفتن عمهجان، نوشین نفس راحتی کشید. نصف بیشتر کوفتهها را گرم کرد و برای آقای رئیس برد. آقای رئیس با ولع کوفتهها را میخورد و به به و چه چه میکرد. نوشین هم قند توی دلش آب میشد و از اینکه عمه جانش توانسته بود دل پدر شوهر آیندهاش را به دست بیاورد، خیلی خوشحال بود.
در واقع از آن روز به بعد رفتار آقای رئیس با نوشین روز به روز مهربانانهتر و صمیمیتر میشد. پسرش هم از آن حالت بیاعتنایی بیرون آمده بود و با گرمی و صمیمیت با نوشین برخورد میکرد. نوشین حتی حس میکرد که نـگاه پدر و پسر تغییر کرده است و در چشمانشان دوست داشتن عجیــبی موج میزند. دل توی دل نوشین نبود و هر شب با رویاهای شیرین به خواب میرفت او دلش میخواست وقتی وصلت سر میگیرد دماغ عمه جانش را به خاک بمالد و به او بفهماند که بزک دوزک او بیفایده نبوده است. عمهجان بیشتر اوقات به محل کار او میآمد و برایش ناهار میآورد. البته نوشین دیگر ناراحت نمیشد. چون پدر شوهر آیندهاش و حتی پسرش ظاهرا خیلی از آن غذاها خوششان میآمد و این برای نوشین یک موفقیت بزرگ بود. فقط باید هر بار به نصیحتهای عمهاش درباره شخصیت و وقار و متانت گوش میداد که برایش ارزشی نداشت و همیشه توی دلش میگفت: عمه خانوم! تو چی حالیته. تو اگه لالایی بلد بودی پس چرا خودت خوابت نبرد. اینجوری عزب اوقلی موندی! تا اینکه سرانجام یک روز آقای رئیس، نوشین را به دفتر خودش فرا خواند. قلب نوشین تند میزد و احساسی مرموز به او میگفت که بالاخره روز موعود فرا رسیده است. آقای رئیس با مهربانی از هر دری صحبت میکرد. اما نوشین بیصبرانه منتظر بود تا حرف اصلی را از دهان او بشنود. توی دلش چهره عمهاش را تصور میکرد که با شنیدن خبر خواستگاری چه جوری میشود و از این تصور با بدجنسی خندهاش میگرفت. تا اینکه سرانجام آقای رئیس گفت: میدونی عزیزم هیچ چیزی به اندازه یه ازدواج خوب نمیتونه آدم رو خوشبخت کنه. نوشین با شادی توی دلش گفت: میدونم! میدونم! حرفت رو بزن! طفره نرو. آقای رئیس آهی کشید و گفت: بعد از فوت همسرم، من و پسرم واقعا خیلی تنهایی کشیدیم. سالهای بدی رو پشت سر گذاشتیم. نوشین سعی میکرد خودش را آرام و خونسرد نشان بدهد اما در درونش غوغا به پا بود و دلش میخواست به هوا بپرد. آقـــای رئیـــس ادامه داد: حضور یه زن خوب میتونه به زندگی ما رنگ و روی تازهای بده. در واقع یه ازدواج موفق میتونه برای هر دو نفر ما کمک بزرگی باشه. نوشین میخواست از خوشحالی غش کند. آقای رئیس کمی خودش را جلو کشید و لبخندی زد و ادامه داد: راستش ما خیلی راجع به این موضوع فکر کردیم. چطور بگم حرف امر خیره. نوشین به زور چهره یک دختر خجالتزده معصوم را به خودش گرفته بود ولی در واقع از اینکه میدید بالاخره تیرش به هدف خورده است میخواست پرواز کند. آقای رئیس سرفهای کرد و گفت: من چند بار عمهخانم شما رو اینجا ملاقات کردم. زن بسیار معـــقول ، متــین، کامل و باسوادیه. از این زنهــا دیگه کمتر پیدا میشن. هم من و هم پسرم فکر میکنیم که اون برای همسری من بسیار شایسته و مناسبه. البته من اصلا قصد ازدواج نداشتم ولی دیدن عمه شما... نوشین دیگر چیزی نمیشنید. گویا یک دفعه یک پارچ آب یخ روی سرش خالی کرده باشند. وسط اتاق ایستاده بود و هاج و واج با دهان نیمه باز به دهان آقای رئیس که باز و بسته میشد نگاه میکرد و عمهجان را میدید که مثل یک پروانه دور آقای رئیس بال بال میزند و در حالی که انگشت اشارهاش را به طرفش تکان تکان میدهد، میگوید: حالا دیدی حق با من بود! دیدی حق با من بود! برچسبها: داستان [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 9:15 ] [ mkn ]
مردها
بر اثر كمبود عاطفه ازدواج می كنند مردها
سه تا آرزو دارن: بیشتر
مردان موفقیت شون رو مدیون زن اولشون هستند و مرد
اولی: امان از دست این زنها!؟ زنم تمام دارائیمو برداشت و رفت! زن به
شوهر: من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم! فرق
پیر دختر با پیر پسر: یه
ضرب المثل آموزنده هست كه می گه: مرد
به زن: عزیزم ممنونم ازت! تو اعتقاد به دین رو به زندگیم آوردی! زمانی
كه یك زن كه با مردی ازدواج می كند انتظار دارد كه او تغییر كند ولی اینگونه نمی
شود یك زن
در بحث حرف آخر را می زند و خداوند زن را آفرید تا هیچ مردی به مرگ طبیعی نمیرد (سوره سكته آیات حرص تا دق(
زن به
شوهرش میگه: شوهر همسایه هر روز صبح كه میخواد بره سر كار زنش رو میبوسه! تو چرا
این كار رو نمی كنی؟ بچه
از باباش میپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگی میكنند یا باهم هستن؟ مرد
احساس را كشف كرد و زن عشق را، یك زن
نگران آینده است تا زمانی كه شوهر كند برای
اینكه با یك مرد شاد باشید باید او را كاملا درك كنید و كمی دوست داشته باشید مردان متاهل بیشتر از مردان مجرد عمر می كنند در عوض مردان متاهل بیشتر آرزوی مرگ می كنند برنده
جایزه نوبل ادبیات در زمان تقدیم جایزه خود به همسرش گفت: زن خوب مثل دایناسور می مونه كه نسلش منقرض شده برچسبها: مطالب طنز [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 9:11 ] [ mkn ]
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم
شده است... برچسبها: مطالب طنز [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 0:23 ] [ mkn ]
شوهر: سلام،من Log in کردم.
زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟
زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!
شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel
زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟
شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر: Sharing Violation, Access Denied
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.
شوهر: Data Type Mismatch
زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر: By Default
زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.
شوهر: Hard Disk Full
زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟
شوهر: Unknown Virus Detected
زن: خب مادرم چی؟
شوهر: Unrecoverable Error
زن: و رابطه تو با رئیست؟
شوهر: The only User with Write Permission
زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟
شوهر: Too Many Parameters
زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.
شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed
زن: خوب گوشاتو بازکن، من دیگه بر نمیگردم!
شوهر: Close all Programs and Logout for another User
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم برچسبها: مطالب طنز [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 19:9 ] [ mkn ]
خوابـگاه دخــتـران ( شب (
شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟! لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.( شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟ لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد.
منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی
امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ) بر شـدت گریه افزوده می شــود( لالـه: )اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!! شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه. لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟! )در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود( شبنم: چی شـده فرشــتـه؟! فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت! شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته. فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر. )و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.(
خوابــگاه پســران (شـب(
میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم. مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه. میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد. مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!! آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. بچه های کلاس مـا که مثـل بچه های شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری... مـهدی: )همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست! در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد( میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی! رضــا: استقلال همین الان دومیشم خورد!!! مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه..... .!!! و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند برچسبها: مطالب طنز [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 19:4 ] [ mkn ]
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند. یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
جان زن را نجات داد. داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
استخر انداخت. اما داماد از جایش تکان نخورد.
خطر بیاندازم؟ همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بی ام و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت» !! برچسبها: مطالب طنز [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 19:1 ] [ mkn ]
ویروس
آنفلوآنزا از غفلت نگهبانهای ورودی سوءاستفاده کرده و با کل ایل و تبارش به یك
مجتمع مسكونی نفوذ کرده. مغز، طی نشستی اضطراری بقیه
اعضای مجمعالجوارح را دور هم جمع کرده تا همفکری کنند... برچسبها: مطالب طنز [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 15:17 ] [ mkn ]
پانزده دلیل برای انتخاب شغل میوه فروشی به جای مهندسی نرم افزار
بعد از فروش نرم افزار باید آن را گارنتی كنی. برخلاف بسیاری از مشاغل كه شما بابت گارانتی پول اضافه می گیرد و نزد خود نگه می دارید، در نرم افزار بر عكس عمل می شود و این كارفرمای شماست كه از شما تضمین (درصدی از قرارداد، چك تضمین، سفته و یا ضمانت نامه بانكی یا همه مواد) می گیرد. در حالیكه میوه فروشی گارانتی ندارد، جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود.
2- بازه كوتاه زمان فروش: یك پروژه نرم افزاری ماهها طول می كشد و باعث فرسایش
نیروی كار می شود در حالیكه در میوه فروشی، صبح زود بار میوه و سبزی می آوری،
حداكثر تا ظهر سبزی ها تمام می شود، میوه ها هم، بسته به محیط شما، در مدت زمان
كوتاهی فروش می روند و شما بازهم بار جدیدی می آورید. رایج است كه نیازهای مشتری تازه زمانی آشكار می شود كه
شما نرم افزار را فروخته اید و مشتری متوقع است كه در چارچوب همان قرارداد تغییرات
اعمال شود، حتی اگر ماهیت تغییر كند. اما در میوه فروشی، خریدار كه از مغازه خارج
شد شما دیگر مسؤولیتی ندارید، اگر تصمیمش عوض شد، شما نگران نیستید، یك كالای جدید
به وی می فروشید. در نرم افزار اگر محصول شما كار نكرد و یا قدیمی شد
مشتری یا ارجاع می دهد و یا دیگر سراغش نمی آید، در میوه فروشی شما میوه سالم را
به مردم به فیمت گران، میوه نیمه خراب را ارزان تر به مردم كم درآمد تر و احتمالا
میوه كاملا خراب را به آبمیوه فروشی ها و نمی دانم لواشك سازی ها می فروشید! در میوه فروشی شما محلی برای عرضه كالای دیگران هستید،
معمولا افزایش قیمت بین میدان میوه و تره بار با مغازه شما چند برابراست . اما در
نرم افزار شما تولید می كنید و دردسر های آن را دارید تازه در انتها و پس از كسر انواع
مالیات و بیمه هزینه تولید را در بیاورید خیلی هنر كرده اید! شما در شركت نرم افزاری با نیروی لوس و نازك نارنجی
كارشناس سروكار دارید كه كافی است یك كم ناراحت شود، هوس كانادا به سرش می زند،
اما در میوه فروشی یكی دو كارگر از برادران افغانی می گیرید، مثل ساعت برای شما
كار می كنند و غر كه نمی زنند هیچ با همه سختی ها هم می سازند. در تولید و فروش نرم افزار شما وابسته به زمان هستید،
برای مثال دولتی ها معمولا در ماه های خاصی خرید بیشتری می كنند، یا در فروردین و
اردیبهشت شما با افت فروش مواجه می شوید، اما در میوه فروشی هر فصلی میوه خودش را دارد
و شما آن را می آورید، هر میوه ای هم طرفدار خاص خودش را دارد و شما تقریبا در همه
سال فروش خود را یكنواخت خواهید داشت. اگر بودجه آی تی كشور صفر شود كه نمی توان پروژه ای
تعریف كرد كه نرم افزاری روی آن كار كند، چون هنوز از دیدگاه اغلب تصمیم گیرندگان
ما، نرم افزار یك كار تشریفاتی است. اما میوه فروشی نیاز روز مردم است، همه هر روز
خرید خودشان را دارد، وضع مردم بد هم بشود باز هم مهمانی می آید كه شما وادار شوید
حتما میوه خوب بخرید. در نرم افزار شما قاصر هستید از اینكه به یك مشتری
بفهمانید نرم افزار با نرم افزار متفاوت است. چون با یك چیز انتزاعی طرف است، بین
نرم افزاری حسابداری 5 هزارتومانی
با حسابداری 10 میلیون تومانی فرقی قائل نیست. در حالیكه در میوه فروشی ، مشتری
تفاوت سیب با سیب را در می یابد و اگر دنبال كیفیت خوب است پولش را هم می پردازد. در نرم افزار وقتی شما نرم افزاری عرضه می كنید، داستان
عرضه خدمات پس از فروش شروع می شود، آموزش كاربران -بعضا واقعا تعطیل!- تبدیل
اطلاعات و انتقال آنها از سیستم قدیمی به جدید، عرضه سخت افزار، نگرانی از كاركردن
نرم افزار روی هر نوع سخت افزار آشغالی كه مشتری به شما می دهد و ... اما در میوه فروشی،
شما فقط میوه را می فروشید اینكه هندوانه را چطور می خورند، گیلاس را چطور؟ اینكه
آیا مشتری ظرف مناسبی برای نگهداری میوه دارد و یا خیر نیز به شما ربطی ندارد. نرم افزار را كه می فروشید مشتری توقع دارد این نرم
افزار مادام العمر باشد برایش ، به سادگی حاضر نیست قرارداد پشتیبانی و ارتقاء نرم
افزار ببندد، اما همه می دانیم كه یك میوه را برای همه سال نمی توان نگه داشت،
خورده می شود بالاخره! باید میوه جدیدی خرید! خرابی میوه نگرانی ندارد، روشهای نگهداری میوه معلوم است
و اگر شما یك كم تجربه پیدا كنید می توانید به سادگی آن را نگهداری كنید، اما در
نرم افزار آنقدر مشكلات متعدد و متفاوت پیش می آید كه شما گیج می شوید كه این خطا
از كجاست و راه حلش چطور است؟ مناطق بحرانی ، آنقدر خطایابی را سخت می كنند كه شما
نیاز به فاز مجزایی برای آن پیدا می كنید و هزینه زیادی برای هر خطا می پردازید،
تازه تضمینی وجود ندارد كه همه خطا ها را پیدا كرده باشید و روز تحویل به مشتری،
جلوی چشم وی، آنقدر سیستم خطا می دهد كه شما آب می شوید و زمین می روید. شما مسؤول نحوه استفاده مشتری از میوه نیستید، مهم نیست
برایتان كه در عزا بخورند یا در عروسی، مهم نیست كه به طرف نمی سازد یا می سازد.
اما در نرم افزار، كافی است از نرم افزار شما سوء استفاده شود، نمی دانم چرا یقه
شما را می گیرند كه چرا از طریق نرم افزار شما به ما آسیب وارد شد، چرا هك شد، چرا
....؟ در میوه فروشی به محض فروش میوه پولتان را می گیرید، اما
در نرم افزار تازه پروژه را كه تحویل دادید و صورتجلسه كردید، باید بدوید به دنبال
پولتان، آنقدر این پول دادن دیر و تكه تكه می شود كه به نوش داروی پس از مرگ سهراب
می ماند، به شكلی كه بعضی وقت ها بی خیال پولتان می شوید. شما در یك شركت نرم افزاری با طیف خاصی از مشتری سروكار
دارید، یا دولتی یا خصوصی یا آموزشی یا ... اما در میوه فروشی شما قیدی برای مشتری
ندارید، زن و مرد، كوچك و بزرگ، دارا و ندار، پیر و جوان، شهری و روستایی ،... همه
به نوعی مشتری شما هستند، آنهم مشتری دائمی كه از همه چیز می گذرد الا از خوردن! در میوه فروشی نمی توانید یك میوه را بخرید و تكثیر كنید، در نرم افزار می توانید، خوب هم می توانید. اگر تولید كننده ناراحت هم شد مهم نیست، چون یا قانون كافی نداریم و یا آنقدر این قضیه پیچیده است كه شما بی خیال می شوید. ..... برچسبها: مطالب طنز [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 15:16 ] [ mkn ]
۵۰ سال دیگه رو در نظر بگیرین، با توجه به وضعیت کشور ما به احتمال قوی تیتر خبرها باید این شکلی باشه؟ بخونین خیلی با حاله...
* قیمت هر سکه طلا امروز در بازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک
میلیارد و چهل میلیون تومان رسید. برچسبها: مطالب طنز [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 15:12 ] [ mkn ]
ژاپن:
به شدت مطالعه میکند و برای تفریح روبات میسازد! برچسبها: مطالب طنز [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 15:7 ] [ mkn ]
وقتی سه چهارنفری دورهم جمع میشن......بخونید برچسبها: مطالب طنز [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 15:4 ] [ mkn ]
برچسبها: مطالب طنز [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 22:57 ] [ mkn ]
برچسبها: مطالب طنز [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 17:14 ] [ mkn ]
» اگر اسکلت از بالای دیوار به پائین بپرد چه می شود ؟ برچسبها: مطالب طنز [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 16:41 ] [ mkn ]
برچسبها: مطالب طنز [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 15:47 ] [ mkn ]
یه کم طولانیه ولی خیلی جالبه...
روزگارم خوش نیست استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟ در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت. اهل دانشگاهم! آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان، من به یک نمره ناقابل10خشنودم و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم برچسبها: مطالب طنز [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 15:43 ] [ mkn ]
! سوالاتی که خانمها از آقایان می پرسند. >>> ۱- به چی
فکر می کنی؟ >>> ۲- آیا
دوستم داری؟ >>> ۳- آیا
من چاقم؟ >>> ۴- به
نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟ >>> ۵- اگه
من بمیرم تو چیکار می کنی؟ برچسبها: مطالب طنز [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 15:40 ] [ mkn ]
زن و
مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند! اول
اینكه آن افرادی كه شما می گویید دست در دست هم می روند، دوم،
آنها هنگام راه رفتن و صحبت كردن به هم نگاه می كنند، سوم
آنكه آنها هنگام صحبت كردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند، چهارم
آنكه آنها با هم بگو بخند می كنند، پنجم،
آنها چسبیده به هم راه می روند، ششم
آنكه آنها هنگام با هم بودن كیكی، بستنی ای، چیزی می خورند، هفتم،
آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند، هشتم، ... ماموران
گفتند برچسبها: مطالب طنز [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 14:30 ] [ mkn ]
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
برچسبها: مطالب طنز [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 14:28 ] [ mkn ]
اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچ گاه قاره امریکا را کشف نکند٬چون به جای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زیر می گذراند: - کجا داری می ری؟ برچسبها: مطالب طنز [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 14:17 ] [ mkn ]
پل
یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی
كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و
براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. برچسبها: داستان [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 3:3 ] [ mkn ]
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش
درباره برادر کوچک ترش صحبت می کنند، که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای
مداوای او ندارند. برچسبها: داستان [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 2:57 ] [ mkn ]
داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
برچسبها: مطالب طنز [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 2:17 ] [ mkn ]
|
مارا در گوگل محبوب کنید با کلیک بر روی +1 | |||||||||||||||||||||||||||||||||