X
تبلیغات
█▓▒░ ☼♠ کـلبه سرگرمـی ♠☼ ░▒▓█
قالب وبلاگ
█▓▒░ ☼♠ کـلبه سرگرمـی ♠☼ ░▒▓█
تفریــــــــــــح و سرگــــــــــــــــــرمی 

مارا در گوگل محبوب کنید

 با کلیک بر روی +1

پيونداي مبارک

از وقتی بازنشسته شده ام ، مدام به این فكرهستم كه چگونه اوقات فراغت خود را پربار ومفیدتر كنم . معمولا صبح ها را به نگارش و مطالعه می پردازم . اما بعدازظهرها را دوست دارم به گونه ای متفاوت بگذرانم . دیشب كه مشغول تماشای تلویزیون
بودم ، برنامه ای را مشاهده كردم كه تا ساعت ها فكر مرا به خود مشغول نموده بود. برنامه راجع به خانه سالمندان بود. تماشای مردان و زنانی كه اكثر آنها دارای فرزند و زندگی بودند، ولی اینك در دوران كهولت طعم تنهایی وانزوا را می چشیدند، انسان را متاثر كرده و به تامل وامی داشت . این رسم عجیب طبیعت است كه پدر و مادر همه هستی خود را به پای فرزندان شان می ریزند، اما درست در زمانی كه آنها به فرزندان شان و مهرومحبت و حمایت آنهانیاز دارند، این گونه مورد بی مهری واقع می شوند. اگر بخواهم صادقانه بگویم ، تماشای این برنامه مرا به فكر واداشت . اینك كه پا را از مرز60سالگی فراتر نهاده و دارای تنها یك دخترهستم ، اگر روزی او نتواند به نیازهای جسمی وروحی من پاسخ مناسب بدهد، چه باید بكنم ؟ آیامی توانم زندگی بدون حضور او را در جمعی كه همه مثل خودم هستند تحمل كنم یا نه ؟ پاسخ به این سوال چندان هم مشكل نبود، تصمیم گرفتم باحضور در جمع این عزیزان و شنیدن حرف ها ودرددل های شان پاسخ پرسش خود را بیابم . بادخترم ترانه تماس گرفته و اطلاع دادم كه درغیبت چند ساعته من نگران نشود، بعدازظهر پس از صرف ناهار و خواندن نماز به راه افتادم . مسیررا تا حدودی بلد بودم ، باید از جاده بهشت زهرامی رفتم و این توفیقی بود كه سری هم به اموات ومهمانان آن دیار بزنم . نزدیكی های بهشت زهرا ازپسربچه ای كه در كنار جاده گل و گلاب می فروخت ، یك دسته گل و یك شیشه گلاب خریدم تا قبر پدرم را با آن شستشو دهم . تقریبانیم ساعت بر سر مزار پدر نشسته و با او درد دل می كردم . بعد از خواندن فاتحه و چند سوره قرآن آنجا را ترك نمودم . از درب قدیمی بهشت زهرا به سمت خانه سالمندان رفتم و مقابل درب اصلی ایستاده و با دفتر مركزی موسسه هماهنگ نمودم . آنها مرا به دفتر راهنمایی كردندو در آنجا یكی از پرستاران دلسوز مرا همراهی نموده و توضیح داد: شرح زندگانی بعضی از این سالمندان را اگر بخواهی بنویسی یك كتاب هم بیشتر می شود، در میان آن ها همه نوع آدمی دیده می شود. فقیر یاغنی ، باسواد و بی سوادوخلاصه از هر قشری می توانی در میان این هاپیدا كنی . البته داستان زندگی بعضی از آنها نسبت به دیگران از ویژگی خاصی برخوردار است . من می توانم شما را برای ملاقات جمعی از آنهاهمراهی كنم . در اولین اتاق راهنمایم مرا با آقایی آشنا كرد كه او به خوبی به زبان انگلیسی صحبت می كرد. وقتی از او پرسیدم كه كجا انگلیسی راآموخته است ، گفت كه سال ها در آمریكا زندگی نموده و با نگاه كردن به چشمانش دریافتم كه اندوهی عمیق در نگاهش موج می زند. دلم نیامداز او بپرسم بعد از زندگی در آمریكا، چگونه گذرش به خانه سالمندان افتاده است ! دلم نیامدكه شادی موقت او را در جمع دوستانش خدشه دار كنم . یقینا خاطرات خیلی شیرینی برای تعریف كردن نداشت . خواستم اتاق آنها را ترك كنم كه آقای خودش مرا صدا زد و گفت كه می خواهد در حیاط با من به طور خصوصی صحبت كند. وقتی با هم تنها شدیم او با چهره ای خندان پرسید: حتما می خواهی بدانی كه چرامن در این جا هستم . گفتم به هر دلیلی كه باشدامیدوارم الان از حضورتان در اینجا نهایت استفاده را نموده و لذت ببرید. گفت : درست است كه این جا همه چیز است و دوستانی كه دراین جا هستند تقریبا همه ، وضعیتی مشابه من رادارند، اما همه سعی می كنند كه اندوه شان را درپشت چهره خندان شان پنهان كنند و جالب است كه خیلی از افرادی كه اینجا هستند، فریب كسانی را خورده اند كه یك عمر بخاطرشان تلاش نموده و گاه حلال و حرام كرده و به هر دری زده اند ودر اوج ناباوری و حیرت ، درست در زمانی كه به آنها نیاز داشته اند، فرزندان شان تنهای شان گذاشته اند.
گفتم : این جبر زمان است ، ما هرگز نمی توانیم از فرزندان مان به اندازه ای كه آنها از ما انتظاردارند توقع داشته باشیم . او كه مشتاق بود تاحرف هایش را بشونم گفت : من تاجری بسیارموفق بودم كه سال ها در بازار تهران به كارتجارت فرش اشتغال داشتم و زندگی بسیار خوبی را می گذراندم . همسرم زنی بسیار باتدبیر و كدبانوبود. سه فرزند پسر و یك دختر داشتیم . همیشه فكرمی كردم كه باید همه دنیا را برای فرزندانم مهیاكنم . هر روز از صبح تا شب كار كرده و شب خسته به خانه باز می گشتم ، اما با دیدن همسر و فرزندانم تمام خستگی را از یاد می بردم . همه چیز به خوبی پیش می رفت تا این كه پسر بزرگم تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به آمریكا برود. من خوشحال از این فكر، مقدار زیادی از سرمایه ام را به صورت دلار درآورده و او را راهی آمریكا كردم . بعد ازگذشت چند سال دو پسر دیگرم هم از من خواستند كه آنها را پیش برادر بزرگ شان بفرستم ،من هم كه خواهان آینده ای روشن برای آنهابودم ، این كار را كردم . خانواده مان خیلی كوچك شده بود، من و همسرم تمام هم و غم خود را برای پرورش دختر نوجوانمان گذاشته بودیم . فكر می كردم كه خیلی خوشبختیم . اما ازآنجا كه در هیچ گاه روی یك پاشنه نمی گردد، من در ناباوری كامل همسرم را در یك تصادف ازدست دادم . دنیا در نظرم تیره و تار شده بود،دخترم بهانه مادرش را می گرفت و من یك مردبودم و نمی توانستم خواسته های یك دخترنوجوان را درك كنم . از مادرم كه در شهرستان زندگی می كرد خواستم كه تهران بیاید و مرا درنگهداری از دخترم یاری كند. با آمدن او زندگی ما رنگ و رویی دیگر گرفت و دخترم خیلی زود بااو مانوس شده و این مساله نگرانی مرا تا حدزیادی كاهش داد. ده سال از فوت همسرم گذشته بود كه پسرانم به من گفتند كه برای گرفتن كارت سبز برای من و خواهرشان اقدام كرده اند. پریسادخترم از این فكر استقبال نكرد، ولی من كه فكرمی كردم پسرانم با رفتن من به آمریكا موافق هستند، او را مجاب نمودم كه با من به دبی بیاید تاكارهای مان را انجام دهیم . شبی از شب ها كه مشغول جمع و جور كردن وسایل و رسیدگی به حساب هایم بودم ، مادرم به كنارم آمد و گفت :پسرم سعی كن تمام پل های پشت سرت را خراب نكنی ، حجره ات را در بازار نگهدار و كمی هم پس انداز برای خودت بگذار. بچه های این دوره و زمانه وفا ندارند. با خشم به مادرم نگاه كردم وگفتم كه بچه های من این گونه نیستند. مادرم گفت :بحث بچه تو و بچه دیگران نیست ، این رسم ناجوانمردانه طبیعت است كه بچه ها وفا ندارند.در ضمن تو كه نمی دانی پسرانت در آن طرف دنیابا چه كسانی حشر ونشر دارند، شاید اخلاقشان عوض شده باشد. برای این كه به این بحث خاتمه بدهم ، جواب دیگری به مادرم ندادم و از اوخواستم كه آماده بشود تا دوباره او را به شهرستان بفرستم . وقتی او را در ایستگاه راه آهن دیدم كه چگونه پریسا را در آغوش گرفته و زار می گریست ،از خودم پرسیدم كه چرا من كه فرزند او هستم این گونه از دوری اش پریشان نیستم . وقتی مادرم را درگرفتم او برایم آرزوی موفقیت نمود و باردیگر تاكید كرد كه در اشتباهم و من او را مطمئن كردم كه این طور نیست . چند روز بعد به همراه پریسا و با مقادیر زیادی ارز به سمت آینده ای رفتم كه برای خودم هم نامعلوم بود. فرزندانم را در فرودگاه دیدم فكر می كردم كه خدا دنیا را به من داده است . البته در همان وهله اول تغییر رفتارشان كاملا مشهود بود، اما من خودرا قانع نمودم كه این فرهنگ زندگی در غرب است .
اوایل زندگی در آن جا خیلی برایم سخت بود،گاه گاهی كه می خواستم رفتارهای ایرانی خود راحفظ كنم ، فرزندانم به من هشدار می دادند، به پیشنهاد دخترم پریسا در یك كلاس زبان كه مخصوص خارجی ها بود شركت كردم . تجربه بسیار خوبی بود، زیرا می توانستم با افراد مختلف از كشورها و با فرهنگ های مختلف آشنا شوم وبهتر از همه این كه چند نفر ایرانی هم در بین آنهابودند كه من با محمودآقا بیشتر از همه انس داشتم . او یك دبیر بازنشسته بود كه مثل من به عشق بودن با فرزندانش ، به همراه همسرش به آمریكا رفته بود. به نظر زوج خوشبختی می آمدند، روحیات همسرش مرا به یاد فریده می انداخت . مدتی از اقامتم نگذشته بود كه اقوامم در ایران خبر دادند كه مادرم به رحمت خدا رفته است . از شنیدن این خبر خیلی متاثرشدم . از پسرم خواستم برایم بلیط تهیه كند تا به ایران بیایم و در مراسم مادر شركت نمایم ، بهانه آورد كه پول هایم را در سرمایه گذاری مهمی بكارانداخته و فعلا نمی تواند برداشتی داشته باشد.فراموش كردم بگویم كه من پس از رفتن به آن جاچون زبان بلد نبودم و جایی را نمی شناختم ، همه پول ها را به پسرانم دادم تا برایم در بانك پس انداز كنند، تا بعد از این كه خودم در زبان پیشرفت كردم به كار قبلی خود یعنی فروش فرش بپردازم . از شنیدن این خبر جا خوردم و كمی سروصدا نمودم ، ولی فایده نداشت ، چون من كاری نمی توانستم بكنم . ناچار شدم سكوت كنم ،چون به قول مادر خدا بیامرزم تمام پل های پشت سرم را خراب كرده بودم . دو سال پس ازاقامت مان پریسا به من خبر داد كه با پسری ایرانی آشنا شده و قرار است با هم ازدواج كنند. از اوخواستم كه قبل هر اقدامی با برادرانش مشورت كرده و حتما مرا در جریان امور قرار دهد. پریسا باتمسخر خندید و گفت : برادرانم آن قدر سرگرم كارهای خودشان هستند كه برای شان تفاوتی نمی كند كه من چه می كنم و شما پدر، در موردپسری كه بیست سال است در آمریكا زندگی می كند چه نظری می توانی بدهی ؟ آیا می توانی آن قدر در مورد او شناخت پیدا كنی كه به من بگویی ازدواجم با او درست است یا نه ؟ راستش ،صحبت های مان را با هم كرده ایم و قرارهای مان را هم گذاشته ایم و من باز هم جز سكوت چاره ای نداشتم . فكر می كردم آن قدر فریاد در سینه خفه شده دارم كه قفسه سینه ام می خواهد بشكند. فقطگهگاهی حرف های دلم را برای آقا محمودمی زدم ، زیرا او هم از اختلاف فرهنگی كه بافرزندانش پیدا كرده بود شكایت داشت .می توانم بگویم تنها چیزی كه مرا در آن جا سر پانگه می داشت ، عشق به ایران و بازگشت دوباره به این جا بود. تعجب من از این است كه ما ایرانی هاتا زمانی كه در این جا هستم دلمان می خواهدبرویم آن طرف دنیا و زمانی كه به آن جا می رویم ،دلمان بهانه این جا را می گیرد. سخنان آقای (ك )به این جا كه رسید، سرش را به پشتی صندلی تكیه داد و به فكر فرو رفت . من كه خود سال ها طعم زندگی در غرب را چشیده بودم ، دقیقا می توانستم احساس او را درك كنم ، ولی زمانه آن قدرها كه در مورد او بی مهری كرده بود در مورد من نكرده بود. زیرا هدف هر دوی ما كاملا متفاوت بود، من فقط برای درس خواندن رفته بودم و او برای بودن با فرزندانش و سیراب شدن از جام محبت آنها، محبتی كه یك عمر بی دریغ به پایشان ریخته بود. خواستم چیزی بگویم كه آقای (ك ) از تفكربیرون آمده و ادامه داد: پریسا با وجود همه مخالفت های من به ازدواج با امیر تن داد. اوجوانی بود بی انگیزه كه فقط به عشق بهره مادی بردن از كنار پریسا به این ازدواج فكر كرده بود.اما پریسا جوان بود و بی تجربه ، هرچه سعی كردم او را متقاعد كنم فایده ای نداشت . من كه عمری رابه پای پریسا زحمت كشیده و خون دل خورده بودم و برایش آرزوهای قشنگی داشتم ، از درون شكستم و باز هم سكوت ... شبی در منزل آنهامهمان بودم و مشغول تماشای تلویزیون ، كه دیدم پریسا و امیر بگومگو می كنند، هر چند آن دو به زبان انگلیسی صحبت می كردند اما من جسته گریخته از بین حرف های شان فهمیدم كه قضیه مادی است . امیر به او می گفت كه تو مرا فریب دادی ، مگر تو نگفتی كه پدرم تاجر فرش است ،پس كو؟...و پریسا سعی می كرد به او تفهیم كند كه برادرانش پول های مرا به نام خودشان در بانك گذاشته اند و من كاری نمی توانم انجام دهم . امیراز او می خواست كه با طرح شكایت علیه برادرانش حق و حقوق خودش را بگیرد و پریسا ازاین كار امتناع می كرد. من كه دیگر طاقت نداشتم ،مداخله نموده و با امیر بحث كردم و او با نهایت وقاحت به من گفت كه اگر ناراحتم می توانم ازخانه اش بیرون بروم و پریسا با نگاهش به من فهماند كه اگر بروم بهتر است و بعد به برادرش تلفن كرد كه بیاید و مرا با خودش ببرد. او می گفت كه امیر آن قدر گستاخ می باشد كه ممكن است به پلیس تلفن كرده و علیه من شكایت نماید. برای لحظاتی فكر كردم كه قلبم از حركت ایستاده ودارم خفه می شوم ، می خواستم آن قدر فریادبزنم كه از صدا بیفتم و برای اولین بار به تلخی گریستم . پریسا كه تحت تاثیر قرار گرفته بود، امیر راتهدید كرد كه از او جدا خواهد شد و جالب بودكه امیر اصلا تعجبی نكرد و شاید خوشحال هم شد. به همراه ایرج پسرم به خانه اش برگشتم درراه او برایم صحبت كرد كه پدر چرا نمی خواهی بفهمی كه این جا آمریكاست ، این جا كشوری آزاداست كه هر كس هر كاری بخواهد می كند و تونباید دردسرساز باشی . چرا مدام به پروپای مامی پیچی ؟ یا از كارهای ما ایراد می گیری یا با امیرو پریسا بحث می كنی ... و بعد كم كم مطرح كرد كه این به اقتضای سن شماست كه ما نمی توانیم شما رادرك كنیم و اگر شما در میان گروهی باشید كه همه همسن و سال خودتان باشند، بهتر می توانی زندگی كنی . فهمیدم كه او چه می خواهد بگوید،دیگر تحمل این یكی را نداشتم ، اگر قرار بود درخانه سالمندان باشم ، ترجیح می دادم همه همزبان و هم وطن خودم باشند. در پاسخ ایرج كه می خواست بداند نظرم چیست ، چیزی نگفتم وتصمیم خود را گرفتم . هنوز با خودم مقداری پول داشتم كه چون به تنهایی جایی نمی رفتم آنها راخرج نكرده بودم . فردا پسرم از خانه خارج شد بادوستم ، آقا محمود تماس گرفتم و او با گرمی مراپذیرفت و گفت كه هر كاری از دستش بربیایدبرایم انجام می دهد. تمام وسایلم را جمع نموده وپاسپورتم را نیز برداشتم و با گذاشتن یادداشتی برای آنها منزل را ترك كردم . وقتی به منزل آقامحمود رسیدم ، از پسر او خواهش كردم كه هرچه سریع تر برایم یك بلیط برگشت به ایران را تهیه نماید. مسعود پرسید كه آیا همه فكرهایم را كرده ومصمم هستم ...و من او را مطمئن كردم كه هیچ وقت این قدر مصمم نبوده ام . مسعود برای همان روز بعدازظهر برایم بلیط گرفت ، چون فصل تعطیلات نبود بلیط به راحتی تهیه می شد.آنها مرا به فرودگاه رساندند، محمود را به گرمی در آغوش گرفتم و از تمامی زحمات برادرانه اش تشكر كردم . موقع خداحافظی آقا محمود پاكتی را به من داد كه نمی خواستم قبول كنم ، ولی او بااصرار خواست كه این آخرین هدیه یك دوست غربت زده را بپذیرم . من در نهایت شرمندگی و باغروری خرد شده آن را پذیرفتم . وقتی كه خلبان خبر فرود ما را در فرودگاه مهرآباد داد آن قدرذوق زده بودم كه اشك هایم سرازیر شده بود.زمانی كه پایم را بر روی خاك وطنم قرار دادم فكر می كردم كه همه چیز با من آشناست ، حتی درو دیوار و آسفالت خیابان ها. با پانصددلاری كه آقا محمود به من داده بود به یك هتل رفتم و بعداز دو سه روز اقامت به شهر زادگاهم یعنی مشهدرفتم ، چون می دانستم كه مادرم اموالی را برایم به ارث گذاشته است . وقتی بر سر مزار مادرم رفتم ،پس از دقایق زیادی كه گریستم ، با او درد دل كردم و از او به خاطر جهالت ها و خامی هایم عذرخواستم . شرح تمام جور و جفاهایی را كه در این سال ها بر من رفته بود با او گفتم ، هر چند كه می دانم او خودش ناظر تمام كارهای من بوده است . وقتی كه با وكیل قانونی مادرم تماس گرفتم ،فهمیدم كه آن خدابیامرز چنین روزی را برای من پیش بینی می كرده و اموال زیادی را برایم باقی گذاشته بود. با كمك وكیل او قدری از املاكش رابه آستان قدس رضوی هدیه كردم تا ذخیره ای برای آخرتش باشد و بقیه را به صورت نقددرآورده و به آسایشگاه خیریه دادم تا در ازای آن خودم هم در این جا زندگی كنم . نمی دانم چند سال دیگر زنده هستم ، اما خوشحالم كه درمیان مردمی زندگی می كنم كه كسی در ازای محبت به همسایه او را به دادگاه نمی فرستند. هرچند كه زمانه خیلی بی رحم شده ، ولی هنوز هم مردم ما، در مهر و عاطفه یك سروگردن از هم مردم دنیا بالاترند. انگار حرف های آقای (ك )تمامی نداشت . هوا تقریبا تاریك شده بود.نمی دانم چند وقت بود كه این حرف ها را دردلش انبار كرده بود و دنبال گوش شنوایی می گشت . از او اجازه خواستم كه حرف هایش رادر مجله مورد علاقه ام بنویسم و او در حالی كه ازاین پیشنهاد من استقبال می كرد گفت : فقط این یك جمله را بنویس : (هیچ كجا وطن آدم نمی شه )
وقتی از آسایشگاه بیرون می آمدم هوا كاملاتاریك شده بود و من به یاد ترانه بودم كه حتما تاالان نگران من شده بود. خدایا چرا ما پدر ومادرها در همه حال به فكر فرزندان مان هستیم ولی آنها ما را زود از یاد می برند. در این فكر بودم و سعی می كردم به خاطر بیاورم به جز امروز،آخرین باری كه بر سر مزار پدرم حاضر شده بودم كی بود، ولی نتوانستم ! خدا كنه عاقبت همه سبزباشد...


برچسب‌ها: داستان, داستان های جالب, داستان قشنگ, داستان خوب, داستان های زیبا, داستان تنهایی غربت
[ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 22:20 ] [ mohammadkazem ]

چاقوش ضامن دار نبود، از آن بی ضامن های كار درست هم نبود كه بیارزد دست بگیری یا تو دست بچرخانی . از آن ها بود كه فقط به درد خیار پوست كندن می خورد و زیر ناخن پاك كردن . اما طرف اصلاً حالی ش نبود، انگار قمه دودَم دستش گرفته بود كه هی پایین بالاش می كرد و به جای نگاه كردن به پرده ، این طرف آن طرف را دید می زد. او مثل ما سانس دومش نبود تا عین ِ من هی سر به این ور آن ور بچرخاند كه كی چُرت دایی محمود پاره می شود، بلند می شویم می زنیم بیرون .آن دو همین ده دقیقه پیش با آن بوی چسب یا نمی دانم تینری كه ازشان بلند بود یك بری از جلو پای ما رد شده بودند و طرف هم با آن قد و هیكل عین ِ بولدوزرش پنجه پای مرا طوری لگد كرده بود كه نفس تو سینه ام گیر كرده بود و یك دقیقه ای همان جا مانده بود. اما مگر این جور آشغال ها حرف حالی شان می شد؟ بعد هم زیرچشمی دیده بودم كه تا نشسته بود شروع كرده بود باچاقوش بازی كردن ... بی پدر! قد و هیكلش اصلاً به چاقوش نمی آمد، همان طور نشسته یك سر و گردن از ما گُنده تر بود. زیر آن نور قرمز انگار لاله گوش بزرگ و عین قلوه گاومیشش خون ِ خالی بود. رفیق بغل دستی ش هرچند جغله تر بود و دم به ساعت پشت ِ آن مناره پیدا و گم می شد، اما اور و اداش بیش تر بود و یك ریز ور می زد و هِرهِر و كِركِر می كرد و نمی گذاشت حواسم پیش آن موهای بور رو شانه ریخته ای باشد كه دو ردیف جلوتر هر وقت نور صحنه زیاد می شد چشمم را عین آهن ربا به خودش می كشید.
وقتی آن جغله ساندویچ فروش سینما را صدا زد تا از دیس ِ حلبی جلو سینه اش دو تا ساندویچ تخم مرغ برای خودش و آن گنده بك بردارد، تازه رفتم تو نخ موهای بلند و پشت ِ گردن ریخته اش و آن پیراهن نارنجی یا قرمز تنش كه یقه بلند گوش خرگوشی ش تا جلو سینه اش آمده بود. از آن پیراهن های تابلویی كه هر اُزگل از راه نرسیده ای به خیالش با پوشیدن آن می شود بچه ناف تهران ...
انگار سوزن فرفره زیرم گذاشته بودند، نمی توانستم آرام بنشینم . تو همین هیر و ویر نمی دانم كدام الاغ هم پیشابش را ول كرد زیر صندلی ش ، بوی تندش همه جا را برداشت و گیج و منگم كرد. یك دفعه نمی دانم از كدام گوشه صدا تركید: هُش ! دست ِ خر كوتاه ! و باعث خیر شد تا دایی محمود یك باره سیخ بنشیند و بگوید: ها!ها! كی بود؟ چی شد؟ و پشت سرش جان وین هم انگار از شلوغی استفاده كرد و دست انداخت گردن هنرپیشه ای كه دوركمرش سی سانت هم نبود و صدای دست زدن و سوت كشیدن همه جا را برداشت . بعد از آن بود كه دایی محمود دهن دره صداداری كرد و دو مشت محكم هم به سینه اش كوبید، ولی قبل از آن كه شُكر ای خدایی بگوید، یك دفعه نه گذاشت و نه برداشت ، اشاره كرد به طرف و گفت : زكی ! آقا رو، وهمان طور كه صورتش رو به او بود، جَلدی دست كرد تو جوراب و گَزن نوار پیچ بزرگش را كه تیغه اش عین الماس بود، درآورد.
ساندویچی كه داد زد: آجیل ! تخمه ! ساندویچ ! و سر و صدا كه نخوابید و كنترل چی چراغ قوه اش را انداخت تو جمعیت و گفت : بی سر و صدا! چه خبره ؟ و همه هُواش كردند، سریع در گوش دایی گفتم : خان دایی ! انگار دنبال شرّ می گردی ! طرف كه چیزی به ما نگفته ، تو عالم خودش دارد عشقش را می كند.
اما دایی محمود انگار سیخ داغ زیرش گذاشته بودند، نمی توانست یك جا آرام بنشیند و دم به ساعت جیرجیر صندلی ش را درمی آورد و طوری سرش را عقب می داد كه سیبك قلنبه اش قلنبه تر می شد و تو آن نور خون رنگ می دیدم كه با آن چشم های ریزش هی چشم غره می رود به یارو.
وقتی در كافه به هم خورد و كلانتر هفت تیر به دست جَلدی پرید تو و گفت : كسی از جاش جنب نخورد، یك دفعه خرررر روكش صندلی روبه رویی دایی عین شكنبه گاو از بالا تا پایین جِر خورد و بعد انگار دایی دلش خنك شده باشد، با نیشی باز تكیه داد به صندلی ش و بلند گفت : آخیش ! الحق كه دست خوش داشت ! روكش صندلی طوری میزان جر خورده بود كه انگار شاقول بالاش گذاشته بودند. حالا فقط صدای چق چق تخمه شكستن بود كه قاتی ِ بوی پیشاب از پشت سر می آمد و جان وین همچین با مشت می كوبید تو فك آن تگزاسی دیلاق كه یارو با میز و صندلی و آت و آشغال های روش عین تاپاله ولو می شد رو زمین .
وقتی آن موهای بور تكانی خورد و تو آن تاریك روشنی تتق زد و تق تق پاشنه كفشش همه جا را برداشت و پشت ِ سرش ترق و توروق جمع شدن چهار پنج صندلی بلند شد، من دیگر كاری نداشتم جز آن كه بروم تو نخ چاقوی دسته یاقوتی طرف كه حالا دیگر تو دستش عین یك جاكلیدی خوشگل ، آرام افتاده بود و جُنب نمی خورد.
بعد كه بكوب بكوب سُم آن همه اسب همه جا را پر كرد و كافه محاصره شد، چاقو هم یواش یواش به تك و جنب افتاد و روكش صندلی روبه رویی طرف با یك مصیبتی خِروخِر زیگزاگی جر خورد. انگار یارو می خواست درخت اره كند! از همان جر دادنش می شد فهمید كه چاقوش چاقو نیست ، سوت سوتك یا جاكلیدی ای است كه بیش تر به درد این جوانك های سرچهارراه بایست می خورد تا آدمی به پك و پُز او.
حالا دیگر بغل دستی ش لالمانی گرفته بود و دست هاش عین این لقوه گرفته ها می رفت و می آمد و جان می كند تا كاغذ ساندویچ را باز كند. حالا دیگر فیلم به من هم نمی چسبید. از قبل هم كه دوست داشتم زودتر بزنیم بیرون . این بود كه یواشكی درِ گوش دایی گفتم : دایی جان ! محض رضای خداغلافش كن بزنیم بیرون نشیمن مان پینه بست بس كه این جا نشستیم ... اما انگار با او نبودم با شكمش بودم و او هم دیگر دایی محمود همیشگی نبود، مجسمه دق بود، هر چند كه مجسمه آن طور مدام نوك سبیل هایش را نمی جوید و آن گونه های استخوانی ش كه عین زانوی كَبَره بسته یك بچه پاپتی بود، این طورنمی زد بیرون و قلمبیده تر نمی شد. از لجم درِ گوشش گفتم : بابا! اگر طرف یك چك بهت بزند، هم نانت می شود، هم آبت ، از ما گفتن . اصلاً برنگشت ، انگارقابل نبودم نگاهم كند، فقط از لای دندان ها گفت : این قدر حرف نزن ، بگیر بشین سرِ جات ! بعد آن سینه لاغرش را باد كرد و داد جلو و بدنش را كش وقوسی داد و گردن نازكش را هم محكم یك بار چرخاند به چپ و یك بار به راست .
كفرم درآمد. به چی چی اش می نازید؟ طرف آن قدر گنده بود كه سر و كله اش از بالا سر دایی قشنگ پیدا بود... این همه كم بود و فقط این مان مانده بود كه دایی بی خود و بی جهت هِر و هِر بزند زیر خنده و حالا نخند، كی بخند! به خودم گفتم : بی خود نیست بابا می گوید لازم نیست با این دایی محمودت جایی بری . بعد یك نخ از سیگارهایی كه از بس تو جیبم مانده بود عین هویج پلاسیده شده بود، از جیب درآوردم ، اما هر كار كردم نتوانستم روشنش كنم . انگار كبریت تو دستم داشت سر خود شاه و وزیر بازی می كرد.
چاقو كه تو دست طرف آرام شد، خم شدم نگاه كردم به صورتش ، انگار دایی را نگاه می كرد. تو آن دست های بزرگش چاقو عین یك سنجاق قفلی گم شده بود. حالا اخم هاش را خوب می دیدم . خم شد سمت دایی و با آن صدای كلفتش گفت : هه هه هه ! هندل !
عجب آدمی بود این دایی ! هرهر و كركرش كم تر كه نشد هیچ ، بیش تر هم شد. انگار یارو قلقلكش داده بود. این دفعه طرف خم شد، آرنج هاش را گذاشت رو زانوهاش . آن طور كه من چشم هاش را از زیر ابروهاش می دیدم ، معلوم بود نگاهش از پایین به بالاست . حالا از پشت سرش بغل دستی ش را می دیدم كه عین مرغ كرچ رفته بود تو خودش و فقط دهانش تندتر می جنبید، اما انگار لقمه اش خیال نداشت برود پایین ، چون هربار صحنه تاریك و روشن می شد باز همان طور می دیدم فكش عین فك گوسفند می آید و می رود و از پایین رفتن لقمه خبری نیست و آن ننه مرده مجبور است یك سانس دیگرهم همین طور بنشیند و دهان بجنباند تا شاید لقمه رضایت دهد، تشریف ببرد پایین .
درست همین وقت جان وین خط خط شد و یك بری ، بعد هم فیلم برید واز هر طرف صدای سوت و داد و هوار بلند شد و چپ و راست موشك كاغذی بود كه پر كشید رو به سقف . با روشن شدن چراغ ها دیگر مشكل نبود ببینی لب طرف چه طور بفهمی نفهمی دارد می لرزد. انگار لبش یك ساز می زد و آن هیكل گنده اش یك ساز. همان طور كه نگاهش به گزن دایی محمود بود گفت : گاله ات را می بندی یا ببندمش ؟
اما انگار خودش هم حرف خودش را باور نداشت ، چون آن سیبك بزرگش طوری آرام پایین بالا می رفت كه انگار حركت فیلمش را كند كرده بودند. نگاهش میان گزنی كه دسته اش به زور تو دست های كوچك دایی محمود جاگیر شده بود و روكشی كه جلو دایی عین پنیر لیقوان صاف وخوش گل بریده شده بود، سرگردان بود.
اصلاً فكرش را نمی كردم كه دایی آن طور بی معطلی چنان شیشكی یی ببندد كه تا چند ردیف جلوتر جار و جنجال بخوابد و سر تماشاچی ها برگردد رو به ما.
طرف یك بار برگشت به چپ و یك بار به راست و بعد زل زد به روبه رو، حالا نیم رخش طوری گیج و ویج نشان می داد كه انگار او هم مثل من هیچ انتظار شنیدن آن صدا را نداشته بود. حالا دیگر انگار چاقو تو دستش نبود، یك ناخن گیر گل دار چینی یا كره ای بود یا پاشنه كشی برنجی و قلم كاری شده .
بغل دستی ش پا شد و آستین طرف را كشید و گفت : الانه كه اوستا صداش درآد، معطلش نكن ، بزن بریم .
بعد آن هنرپیشه كمر سی سانت از پشت پنجره خندید و برای جان وین دست تكان داد. انگار طرف تو بد مخمصه ای گیر كرده بود كه انگشت اشاره دست چپش همان طور تو دماغش گیر كرده بود و در نمی آمد. حالا تنها چیزی كه از او شنیده می شد، غرغری گنگ و گم بود.
همین وقت بود كه دایی محمود یك دفعه خودش را كشید جلو و نوك گزنش را گذاشت تو سوراخ جادكمه طرف و با یك تكان جر و واجرش داد. من همان طور با سیگار خاموش گوشه لب دولا مانده بودم و مات كار دایی بودم . حالا سوراخ جادكمه طرف ، دیگر سوراخ نبود، بلكه یك خط راست بود، یك پارچه جِرخورده لب آویزان كه همین طور بی كس و بدبخت ، یك بری آویزان مانده بود سر جاش . دایی محمود گفت : این طوری خوشگل تر نشد؟ نمی دانم با من بود یا با طرف ، یا این كه با خودش حرف زده بود؟ نفسم راحت درنمی آمد. رفیق طرف همان طور كه سرپا مانده بود بازدست او را كشید، اما طرف یك نگاهش به دایی بود و یك نگاهش به گزن ِ دایی و آن زانوهای یوغورش هی عین بادبزن چینی با كم و زیادشدن نور، باز و بسته می شد.
یك نخ سیگار تعارف كردم به دایی ، اما تحویل نگرفت ، انگار با او نبودم ، انگار اصلاً مرا نمی شناخت ، یا حالا وقت این طور كارها نبود. باز دایی خم شد و قبل از این كه طرف تكانی بخورد، جلدی نوك گزنش را كرد تو سوراخ جادكمه دوم طرف و كشید و خنداخند گفت : حالا شدند دوتا.
و عین قرقی دستش را پس كشید و زد زیر خنده . چراغ قوه كنترلچی دوری رو سر تماشاچی ها زد و رو ردیف ما ثابت ماند. حالا چاك های لب آویزان كت طرف انگار تو صف وایستاده بودند. رفیق یارو گفت : انگارمی خواهی این شب جمعه ای اوستا جواب مان كند؟ طرف جواب نداد. انگار اوستا و دنیا و هر چی كه توش بود، از یادش رفته بود. بعد گزن دایی انگار زنده باشد تو دستش چرخید و چرخید تا نوكش رو به زمین آرام و قرار گرفت .
حالا آن نور خون رنگ طوری افتاده بود رو تیغه گزن كه انگار گزن ازخودش نور می داد، و دایی محمود انگار عمداً طوری عكس نور را رو تیغه میزان كرده بود كه رو صورت طرف ، خط قرمز و خوشگلی را می توانستی درست وسط دو ابروی پرموش ببینی . چشم های طرف انگار قفل شده بود به گزن .
بغل دستی ش كه راه افتاد رو به در، او هم تكان خورد. حالا از پشت كه نگاه شان می كردی می دیدی كه چه طور سلانه سلانه قوز كرده بودند و می رفتند، یك قوز بزرگ ، یك قوز كوچك . تو آن نور سرخ یك لحظه برق تیغه چاقوی طرف را دیدم . معلوم بود كه هنوز تو دستش بود. از حق نگذریم چاقوی خوشگلی بود. جان می داد آویزانش كنی به زنجیر و سر كوچه وایستی و دور انگشت بچرخانی ش و...
آن وسط ها كه رسیدند، یكی شان داد زد: خیلی نكبتی ، اوهوی !
معلوم نبود كدام شان بود، چون هر دو برگشته بودند رو به ما. دست گذاشتم رو پای دایی تا بداند حالا دیگر نوبت من است كه صدام را كلفت و بلند كنم و بگویم : انچوچك ! و بعدش عین دایی ، هر و هر بزنم زیر خنده و صدام را هم تا آن جا كه می توانم ببرم بالا و لابه لای خنده هام شیشكی آبداری هم ببندم ، تا باز فیلم جرواجر بخورد و تگزاسی ها رو اسب هاشان خشك بشوند و نصف بشوند و صدای سوت و داد و هوار خلق اللّه بلند شود.


برچسب‌ها: داستان, داستان های جالب, داستان قشنگ, داستان خوب, داستان های زیبا, داستان جادكمه قصه, زیباترین داستان ها, یک داستان زیبا, زیباییداستان, زیبایی داستان, زیباترین داستان, داستان دنج, داستان جای دنج
[ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 22:17 ] [ mohammadkazem ]

دیروقت بود و همه كافه را ترك كرده بودند، جز پیرمرد كه در سایه ای كه برگ های درخت در زیرِ نورِ چراغ برق ساخته بودند نشسته بود. در طول روزخیابان خاك آلود بود ولی در شب شبنم گرد و غبار را فرو می نشاند و پیرمرددوست داشت تا دیروقت بنشیند، چون گوشش سنگین بود و حالا در شب كه همه جا آرام بود تفاوت را حس می كرد. دو پیش خدمت ِ كافه می دانستند كه اوكمی مست است و با این كه مشتری خوبی بود می دانستند كه اگر زیاد بنوشدپولی نمی پردازد و می رود و برای همین مراقبش بودند و نگاهش می كردند.یكی از پیش خدمت ها گفت : هفته پیش می خواسته خودش را بُكشد.
برای چی ؟
ناامید شده بوده .
برای چی ؟
برای هیچی .
تو از كجا می دانی برای هیچی بوده ؟
خیلی پول دارد.
آن ها پشت یك میز، كنارِ دیوارِ دم ِ درِ كافه ، نشسته بودند و به مهتابی نگاه می كردند كه میزهایش خالی بود، به جز جایی كه پیرمرد زیر سایه برگ های درختی كه به آرامی در باد تكان می خورد نشسته بود. دختر و سربازی ازخیابان گذشتند. نورِ چراغ ِ برق خیابان روی شماره فلزی یقه سرباز درخشید.دختر كلاهی به سر نداشت و در كنار او تند می رفت .
یكی از پیش خدمت ها گفت : دژبان او را بازداشت می كند.
مهم نیست ، چون چیزی را كه می خواسته به دست آورده .
كاش زودتر از این جا برود، چون دژبان ها گیرش می آورند. آن ها پنج دقیقه پیش از این جا گذشتند.
پیرمرد كه در سایه نشسته بود با لیوانش به پیش دستی زد.
پیش خدمت ِ جوان به طرفش رفت : چه می خواهی ؟
پیرمرد نگاهش كرد و گفت : یك براندی دیگر.
پیش خدمت گفت : مست می شوی .
پیرمرد نگاهش كرد. پیش خدمت رفت و به همكارش گفت : مثل این كه می خواهد تمام شب این جا بماند. من خوابم می آید. هیچ وقت زودتر ازساعت سه به رخت خواب نرفته ام . او باید هفته پیش خودش را می كشت .
پیش خدمت بُطری براندی و یك پیش دستی دیگر از پیش خان توی كافه برداشت و با قدم های بلند و سریع به طرف میز پیرمرد رفت . پیش دستی راروی میزش گذاشت و لیوانش را پُر كرد و به مرد كر گفت : تو باید خودت راهفته پیش می كُشتی .
پیرمرد با انگشت اشاره كرد و گفت : یه كمی بیش تر.
پیش خدمت لیوانش را پُر كرد، آن قدر كه براندی از لیوان سرریز كرد و ازپیش دستی روی سینی ریخت .
پیرمرد گفت : ممنون .
پیش خدمت بطری را برداشت و رفت پیش همكارش پشت میز نشست وگفت : الان دیگر مست است .
هر شب مست می كند.
برای چی می خواسته خودش را بكشد؟
من از كجا بدانم .
چه طور می خواسته خودش این كار را بكند؟
با یك طناب می خواسته خودش را دار بزند.
كی طناب را بریده ؟
خواهرزاده اش .
برای چی ؟
برای نجات ِ روحش .
چه قدر پول دارد؟
خیلی زیاد.
الان باید هشتاد سالش باشد.
بیش تر از این ها نشان می دهد.
كاش می رفت به خانه اش . من هیچ وقت زودتر از ساعت سه نخوابیده ام .این هم شد ساعت خواب !
او این جا می ماند برای این كه از این كار لذت می برد.
او تنهاست ، ولی من تنها نیستم . من زن دارم كه الان تو رخت خواب منتظرم است .
او هم قبلاً زن داشته .
تو هم چو وضعی زن فایده ای براش ندارد.
این طور نیست . شاید با یك زن وضعش روبه راه شود.
خواهرزاده اش ازش مراقبت می كند. تو گفتی كه نجاتش داده .
بله .
من دلم نمی خواهد این قدر پیر شوم . پیری چیز مزخرفی است .
نه برای همه . این پیرمرد تمیزی است . بدون این كه خودش را كثیف كندمی خورد، حتی الان كه مست است . نگاهش كن .
دلم نمی خواهد نگاهش كنم . آرزو می كنم به خانه اش برود. آدم هایی كه این جا كار می كنند برایش هیچ اهمیتی ندارند.
پیرمرد از پشت لیوانش به میدان نگاهی انداخت و بعد رویش را به طرف پیش خدمت ها برگرداند و با اشاره به لیوانش گفت : یك براندی دیگر.
پیش خدمتی كه عجله داشت به طرفش رفت و گفت : «تمامش كن .» و مثل آدم احمقی كه موقع حرف زدن با خارجی ها و آدم های مست كلماتی رامی اندازند، گفت : برای امشب دیگر كافی . الان دیگر تعطیل .
پیرمرد گفت : یكی دیگر.
نه تمام شد.
پیش خدمت با دستمال اطراف میز را خشك كرد و سرش را تكان داد.پیرمرد بلند شد. آرام پیش دستی ها را شمرد و كیف چرمی اش را از جیبش درآورد و حسابش را پرداخت و نیم سكه ای نقره هم انعام داد.
پیش خدمت او را دید كه از خیابان پایین می رود؛ مردی پیر كه تلوتلوخوران و باوقار راه می رفت . پیش خدمتی كه عجله نداشت پرسید: چرانگذاشتی بماند و یك كمی دیگر بنوشد؟
آن ها كركره پنجره را كشیدند.
هنوز كه دو و نیم نشده .
می خواهم به خانه بروم بخوابم .
یك ساعت دیر یا زود چه توفیری دارد؟
برای من توفیر دارد.
یك ساعت هیچ توفیری ندارد.
تو مثل پیرمردها حرف می زنی . او می تواند یك بطری بخرد و برود توی خانه اش بخورد.
اما مثل این جا نمی شود.
می دانم .
پیش خدمتی كه زن داشت ، حرفش را تأیید كرد. نمی خواست چیز پرتی گفته باشد، فقط عجله داشت .
تو هیچ نمی ترسی زودتر از موعد به خانه ات می روی ؟
دستم می اندازی !
فقط می خواستم شوخی بكنم .
پیش خدمتی كه عجله داشت كركره را پایین كشید و بلند كه می شد، گفت :من اعتماد دارم ، همیشه اعتماد داشته ام .
پیش خدمت ِ پیر گفت : تو جوانی داری ، جرأت داری و یك شغل داری . توهمه چیز داری .
و تو چی كم داری ؟
همه چیز، به جز كار.
هر چیزی كه من دارم تو هم داری .
نه ، من هیچ وقت جرأت نداشته ام ، جوان هم نیستم .
بس كن ، این قدر چرند نگو، تمامش كن .
پیش خدمت ِ پیر گفت : من از آن آدم هایی هستم كه دوست دارند تا بوق سگ تو كافه بمانند، كنار آدم هایی كه دوست ندارند زود به رخت خواب بروند، آن هایی كه تو دل شب نور لازم دارند.
من دلم می خواهد به خانه ام بروم و بخوابم .
پیش خدمت پیر كه لباسش را پوشیده بود گفت : ما دو تا با هم فرق داریم .موضوع فقط سر جوانی و این حرف ها نیست ، با این كه این ها چیزهای زیبایی هستند. هر شب دِل خورم از این كه باید در را قفل كنم ، چون فكر می كنم شایدكسی باشد كه به كافه احتیاج داشته باشد.
ای بابا، كافه های زیادی هست كه تا صبح باز باشند.
تو نمی فهمی . این جا یك كافه تمیز و دنج است با نور كافی . روشنایی این جا محشر است ، همین طور سایه روشن برگ هایش .
پیش خدمت جوان گفت : شب به خیر.
دیگری گفت : «شب به خیر.» و چراغ ها را خاموش كرد و زیرلب باخودش گفت : «این جا نور هست ، ولی مهم این است كه تمیز و دنج باشد،موزیك هم نباشد اشكالی ندارد. موزیك را ولش . می توانی باوقار كنارپیش خان بایستی ، چون كار دیگری این وقت شب وجود ندارد. پس او از چه می ترسید؟ شاید هم ترس و وحشت نبود، پوچی بود، كه او به خوبی می شناختش . همه اش هیچ و پوچ بود و مردی كه هیچ بود. فقط همین بود وروشنایی همه آن چیزی بود كه او احتیاج داشت و همین طور پاكیزگی و نظم .بعضی ها در آن زندگی می كنند و هیچ وقت هم احساسش نمی كنند، ولی اومی دانست كه همه اش هیچ و پوچ بود و هیچ اندر هیچ . ای هیچ ما كه درهیچی ، نام تو هیچ باد. هستی تو هیچ باد، اراده تو هیچ اندر هیچ باد. همان گونه كه هیچ چیز هیچ است . در این هیچستان ، هیچ ِ روزانه ما را به ما عطا كن و هیچ ِما را هیچ مگردان . و آن گونه كه ما هیچ های خود را هیچ می كنیم تو ما را درهیچستان هیچ مگردان و از شر هیچی در امان نگه دار، و باز هیچ . درود برهیچ ، همه هیچ ، هیچی كه با توست .
لب خند زد و جلو باری كه رویش یك دست گاه قهوه جوش ِ بخاری بودایستاد.
پیش خدمت ِ بار پرسید: چی می خوری ؟
هیچ .
پیش خدمت ِ بار گفت : «این هم یك خُل و چِل دیگر.» و سرش را برگرداند.
پیش خدمت گفت : یك فنجان كوچك .
پیش خدمت بار برایش ریخت .
پیش خدمت گفت : نور ملایم و مطبوعی است ، اما بار تمیز نیست .
پیش خدمت ِ بار نگاهش كرد، ولی جوابی نداد. برای حرف زدن خیلی دیربود.
پیش خدمت بار گفت : یك فنجان كوچك دیگر می خواهی ؟
پیش خدمت گفت : «نه ممنون .» و بیرون رفت . بارها و پیاله فروشی ها رادوست نداشت . یك كافه تمیز و پُرنور چیز دیگری بود. حالا دیگر بدون هیچ فكری به خانه و به اتاقش می رفت . در رخت خواب دراز می كشید و بالاخره پیش از آن كه هوا روشن شود به خواب می رفت . بعد به خودش گفت : این هم یك جور بی خوابی است ، خیلی ها این طورند.


برچسب‌ها: داستان, داستان های جالب, داستان قشنگ, داستان خوب, داستان های زیبا, داستان کلبه شیطان, زیباترین داستان ها, یک داستان زیبا, زیباییداستان, زیبایی داستان, زیباترین داستان, داستان دنج, داستان جای دنج, داستان دنچِ
[ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 21:49 ] [ mohammadkazem ]

داستان کلبه شیطان
فصل اول : تولد

حدود پنجم یا ششم عید بود برابر با جشن تولد 20 سالگی پسری لاغر اندام و قد بلند ساکن نارمک به نام محسن برای تولدش تصمیم داشت با صمیمی ترین دوستش علیرضا به ویلای یکی دیگر از دوستانشان که در حوالی جنگلهای گلستان بود بروند. ساعت از دوازده ظهر گذشته بود محسن با شادی از در خانه بیرون زد.ار ماشین شد و بسمت خونه ی علیرضا حرکت کرد سپس علیرضا هم سوار شد و دوتایی بسمت شمال راه افتادند.


ساعت از 8 گذشته بود و نصف بیشتر راه را رفته بودند هوا حسابی تاریک شده و گرفته بود. باران هرازگاهی میبارید و هوا سرد بود . دوطرف جاده را جنگل های وسیع پوشش داده بود. محسن خواب آلود رانندگی میکرد که ناگهان یک گراز وحشی از وسط جنگل به جلوی ماشین پرید. محسن سریع فرمونو پیچیوند و با سرعت به یک درخت برخورد کرد خودشان آسیبی ندیدند ولی ماشین داغون شده بود محسن نارحت و در حالی که دست و پاشو گم کرده بود از ماشین پیاده شد.

موبایلشو از جیبش درآورد و نگاه کرد ولی اصلا آنتن نمیداد محسن با نا امیدی نگاهی به جاده ی بدون ماشین کرد و آهی کشید نگاهش از جاده به یک راه باریک افتاد که به عمق جنگل میرفت. محسن نگاهی به علیرضا کرد و علیرضا سریع گفت: اصلا فکرشو نکن. محسن با حالتی که میخواست علیرضا رو توجیح کنه گفت: چاره ای نداریم باید این راه به یک جایی وصل باشه خلاصه علیرضا به ناچاری قبول کرد و هردو راهو پیش گرفتند و وارد جنگل شدند.

حدود نیم ساعت پیاده روی کردند در راه از صدای جغد گرفته تا روباه داخل جنگل طنین انداخت. آنقدر رفتند تا رسیدند به یک کلبه ی چوبی محسن با حالتی امیدوار گونه لبخند زد و بسمت کلبه رفت. هرچقدر در زد کسی جوابشو نداد علیرضا هم مدام می گفت بیا بریم بابا. محسن هم نا امید شده بود و با هم تصمیم گرفتند برگردند. اما هنوز یک قدم برنگشته بودند که ناگهان در کلبه خودبخود باز شد هر دو نگاهی به یکدیگر کردند و سپس وارد کلبه شدند.

فصل دوم : کلبه شیطان

کلبه پر بود از بوی نم و تار عنکبوت انگار سالها است که کسی آنجا زندگی نمی کند. یک تخت قدیمی و خاک گرفته در گوشه ی کلبه بود. یک شومینه ی کثیف هم در گوشه ی دیگر کلبه بود.

یک اتاق کوچک در کلبه وجود داشت اتاقی عجیب و غریب و ترسناک که تمام در رو دیوارش سیاه بود و لکه ها و جای دستهای خون آلود در بینش خودنمایی میکرد. در کف اتاق یک دریچه ی چوبی بود که تنها قسمتی از کل کلبه بود که خاک نگرفته بود.محسن گفت: اینجا خیلی سرده بیا بریم هیزم بیاریم تا گرم بشیم مثلینکه امشبو باید اینجا بمونیم! علیرضا هم از ترسش رفت تند تند دو سهتا هیزم شکست و با تبر زنگ زده اش برگشت محسن در حالی که لبخند زده بود گفت: اینو براچی آوردی علیرضا هم با حالتی تدافعی گفت: مگه چیه گفتم شاید لازم بشه!

سپس آتیش روشن کردند و صدای چرخ چرخ چوبها سکوت کلبه را می شکست.

ساعت نزدیک 12 شب بود هر دو خواب آلود و خسته بودند.محسن بسمت تخت رفت و شروع به خاکگیری کردو با تردید گفت: حالا کی روی تخت بخوابه؟ علیرضا هم با حالتی فداکارانه گفت: چون تولدته تو بخواب منم روی زمین میخوابم محسن لبخندی پیروز مندانه زد و روی تخت دراز کشید.

نگاهی به ساعتش کرد همان لحظه ثانیه شمار ساعت روی عدد 12 ایستاد و دیگر تکان نخورد. در همان حال صدای زوزه ی چند گرگ از داخل جنگل طنین انداخت.ماه هم که انگار ترسیده بود پشت ابر قایم شد.محسن با ترس و نگرانی گفت: علیرضا نگاه کن ساعتم کار نمیکنه!

علیرضا هم با دلخوری گفت: حتما باطریش تموم شده دیگه. محسن بلافاصله گفت: نه بابا همین دیروز باطریشو عوض کردم.

فصل سوم : حمله ی شیطان

رنگ از رخسار هردوتاشون پرید. در همان لحظه صدای گروپ گرومپ پای یک نفر از زیر خانه بگوش رسید. پیشونی علیرضا خیس عرق شده بود. ناگهان یک دست پوسیده و وحشتناک از دریچه بیرون زد. محسن بدو بدو بسمت دریچه رفت و زنجیر دریچه را انداخت. علیرضا بی امان جیغ میزد. بعد چهره ی وحشتناک و پوسیده ی یک پیرزن با چشمهای سفید از زیر دیرچه نمایان شد که پشت سر هم جیغهای گوشخراشی میزد. ایندفعه حتی محسن هم از ترس خشک شده بود.

یک دفعه صدای شکستن پنجره محسن را بخود آورد و دید که یک دست پوسیده ی دیگر صورت علیرضا را از داخل پنجره گرفته و داره خفه اش می کند. محسن سریع تبر کهنه را برداشت و بروی دست مرده زد و خون پیرهن علیرضا را رنگین کرد.

علیرضا از ترس به بغل محسن پرید در همان لحظه نفس محسن حبس شد. 10 یا 11 تا جسد متحرک از جلوی کلبه که گویا قبرستان بود بیرون آمده و بسمت کلبه بصورت وحشتناکی روانه شدند.محسن سریع دست علیرضا را گرفت و بسمت دریچه برد.

محسن گفت: مطمعنا یک راهی از زیر از دریچه به بیرون هست و تبرو محکم گرفت و دریچه را باز کرد. پیرزن شیطانی با سرعت برق از زیرزمین به سمت علیرضا پرید و محسن با تبر سرش رو از تنش جدا کرد. اما تنش همچنان حرکت میکردو دنبال کله اش میگشت .محسن با عجله دست علیرضا را گرفت و به زیر زمین برد آنجا خیلی تاریک بود با سرعت دویدند در تاریکی تا اینکه به سمت بیرون کلبه از راه پشتی افتادند.

در همان لحظه مردگان به داخل کلبه حمله کردند. محسن و علیرضا هم بدو بدو بسمت راه خروجی جنگل دویدند.در همین حین 6 تا گرگ وحشی و خونخوار به دنبالشون دویدند.

پای علیرضا همان موقع به یک ریشه ی درخت گیر کرد و زمین خورد و فریاد زد محسن برو!

محسن تا برگشت دید هر 6 تا گرگ بسمتش رفتند و تیکه تیکه اش کردند محسن در حالی که شوکه شده بود و گریه میکرد با آخرین توان به سمت بیرون جنگل دوید.

فصل چهارم : فرار از ترس

سرانجام به لب جاده رسید . در جاده یک ماشینم نبود.از دوردست صدای گرگها و مردگان بگوش میرسید.

از دوردست نور ضیعف یک موتور سیکلت نور امیدرا در دل محسن روشن کرد صداهای وحشتناک هرلحظه نزدیکتر می شدند تا اینکه موتور سوار رسید یک پیرمرد سوارش بود در حالی که لهجه ی شمالی داشت گفت:

چرا اینجا ایستادی محسن گفت: باید کمکم کنید حیوانهای وحشی بهمون حمله کردند سریع تر منو از اینجا ببرید و پیرمرد که حالت صورتش تعجبی بود گفت : خیلی خوب سوارشو بریم.

صدای حیوانها رفته رفته کم شد در راه محسن در حالی که صدایش میلرزید و بغض کرده بود گفت: کجا میریم پیرمرد گفت: اول میریم خانه ی من .

سپس به خانه ی پیرمرد رسیدن محسن اصلا حالت عادی نداشت فقط میخواست سر از سر آن کلبه در آرد.

برای همین رو به پیرمرد کل اتفاقاتو تعریف کرد پیرمرد با مهربانی چایی برایش ریخت و گفت: من باور میکنم حوالی اونجا قبلا یک پیرزن زندگی میکرد دیوونه بود و ادعا می کرد که با ارواح و جنیان در ارتباط است هیچکس حرفشو باور نمیکرد تا اینکه چند وقت بعد هر هفته یک نفر از اهالی گم میشد و دیگر اثری ازش نبود اینطور که تو میگی اون راست میگفته و اون مردگان همون اجساد و قربانیها بودند که جلوی کلبه اش خاک کرده حالا تو محل زندگیشو پیدا کردی اینطور که معلومه دوستت هم قربانی این حادثه شده پس سریع چایتو بخور تا برویم پاستگاه پلیس . محسن گفت: ولی آنها حرفمونو باور نمی کنند. پیرمرد در حالی که لبخند میزد گفت: یه زمانی من خودم صاحب پاستگاه بودم اونجا همه دوستان و همکارانم هستند خیالت راحت میریم محل حادثه. و بعد هر دو بسمت پاستگاه رهسپار شدند.

فصل پنجم : راز مرگ

بلافاصله بعد از اینکه به پاستگاه رسیدند پیرمرد با عجله به سمت دفتر رئیس پاستگاه رفت . همه انگار اورا می شناختند و بهش احترام میزاشتند. محسن روی یک سکو نشست و منتظر پیرمرد شد. لحظه ای نگذشت تا اینکه پیرمرد و رئیس پاستگاه با عجله از دفتر بیرون آمدند و رئیس پلیس با بی سیم درخواست نیروی کمکی کرد پیرمرد بسمتم آمد و گفت پاشو باید برویم محل حادثه.

سپس همگی به راه افتادند وقتی به آن جنگل رسیدند اثری از آن راه باریک نبود و سگهای پلیس شروع به ردیابی کردند تا به کلبه رسیدند و وارد کلبه شدند اما درست مثل دیشب سالم بود و اثری از پیرزن یا اجساد و علیرضا نبود.

محسن سریع گفت : زیر اون دریچه قایم شده بود باید اونجا باشه. ماموران وارد آنجا شدند اما باز هم اثری از کسی نبود. پیرمرد نگاهی نا امیدانه به محسن کرد و گفت: پس کجاست؟؟؟؟!! محسن گفت: نمیدونم من هرچی میدونستم را تعریف کردم.

سپس ماموران جلوی خانه را کندند تا به اجساد رسیدند اجساد مردگان دیشب بود. محسن اشکی از شوق ریخت و گفت: دیدی راست می گفتم.

پیر مرد گفت: پس اون پیرزن و دوستت کجان؟؟

محسن گفت: باور کنید نمیدونم. رئیس پلیس گفت: بحرحال تا بسته شدن پرونده شما باید بازداشت باشید چون شما هم یک مزمون هستید. و سپس دسبند به دست محسن زدند . محسن که گیج شده بود حتی یک کلمه هم حرف نزد و همراه مامور به داخل ماشین پلیس رفت. و سپس در پاستگاه به داخل بازداشتگاه رفت.

شب شد و هوا مثل شب قبل بارانی و سرد بود.محسن بدجور نگران بود برای همین به مامور بازداشتگاه گفت: جناب سروان میشه بگین اون اجساد رو کجابردند مامور گفت: سردخونه بزودی هم خاک میشوند.

بعد پرسید ساعت چنده و مامور گفت: نزدیکا ی 12 بسه دیگه بگیر بخواب چقدر سئوال می کنی! حدود 10 دقیقه بعد محسن بار دیگر مامور را صدا زد و مامور با دلخوری گفت: باز چی شده؟

محسن گفت: میشه یک نگاهی به ساعت بکنی مامور گفت: 12 محسن گفت ساعت از حرکت وای نه ایستاده مامور اخمی کرد و گفت: مثلینکه حالت خوب نیست باید....

نگاهش روی ساعت خشک شد و گفت : تو از کجا میدونستی؟!

محسن گفت : میشه به رئیس پاستگاه بگی الان اون پیرزن تو کلبه است و اجساد زنده شدن! خواهش میکنم!

مامور نگاهی کرد و گفت: واقعا آدم عجیبی هست و بسمت دفتر رئیس رفت.

فصل ششم : نبرد مرگ و زندگی

رئیس پلیس با عصبانیت از دفتر بیرون زد و به سمت محسن آمد و گفت: تو چی راجب ما فکر کردی تا کی میخوای خودتو به دیوانه ها بزنی.

محسن با نا امیدی گفت: بخدا من دیوونه نیستم قاتلم نیستم.

میدونم باور نکردنیه اما حقیقت داره خواهش میکنم خودتون بروید تا ببینید اگه چیزی نبود درجا منو بکشید.

اصلا قول میدم اگه کسی نباشه خودم جرمو گردن بگیرم.

رئیس پلیس دستی به ریشش کشید و حسابی به فکر رفت.

بعد با حالاتی پیروز مندانه گفت : پاشو بریم فقط وای بحالت اگه بعدش اعتراف نکنی !

محسن گفت: باشه قول میدم

بعد یک سرباز دستبند به دست محسن زد و با رئیس پلیس و دو مامور دیگه سوار ماشین شدند

محسن گفت: اجساد کجان؟

مامور گفت : سردخونه ی پزشک قانونی نزدیک قبرستون!

یک ربعی گذشت تا رسیدند . مامور نگهبان آنجا که انگار خواب بود و کلاهش روی صورتش بود در نور جلوی در پزشک قانونی خودنمایی میکرد.

یکی از ماموران داخل ماشین با تردید به دستور رئیس پلیس پیاده شد و بسمت نگهبان رفت.

و دستی به شونه ی نگهبان زد و گفت : خجالت نمیکشی چه وقته خوابه پاشو یکدفعه نگهبان که نشسته مرده بود با صورتی سیاه شده بروی زمین افتاد.

تمام ماموران داخل ماشین از جمله رئیس پلیس سریع اسلحه کشیدند.

و با ترس دورو براشان را نگاه کردند. یکدفعه همون اجساد دیشب که زنده شده بودند از داخل پزشک قانونی با طرزی فجیه بسمت مامور کنار نگهبان حمله کردند و شروع به خوردن دستو پاش کردند.

مامورا از ماشین پیاده شدند و بسمت مرده ها شلیک کردند. اما به مرده ها کوچکترین آسیبی نرسید.

و خرامان خرامان بسمت مامورها رفتند و شروع به تکه تکه کردن تک تکشان کردند.

رئیس پلیس با عجله به داخل ماشین پرید و با آخرین سرعت در حالی که خیس عرق شده بود و نفس نفس میزد از آنجا با محسن فرار کردند. هیچکدام کوچکترین حرفی نزدند محسن از ترس بدنش میلرزید.

در ره از کنار جنگلی که به خانه ی پیرزن وصل میشد رد شدند که ناگهان همانجا از لای درختان جسد پیرمرد مهربان که دیشب محسنو نجات داده بود به روی شیشه ی ماشین افتاد و باعث شد رئیس پلیس کنترل ماشینو از دست بده و ماشین بطرز ناجوری چپ کنه. محسن در حالی که بدنش خون آلود شده بود با احساس درد شدیدی از زیر ماشین خودشو بیرون کشید و کشان کشان به نزدیک جاده رفت . رئیس پلیس هم مرده بود . محسن دنبال اسلحه رئیس پلیس بود تا اینکه پیرزن از لای درختان با گرگهایی که مثل سگ وفادار دنبالش بودند بیرون آمد. و در حالی که خنده های شیطانی میکرد با تبری که دستش بود به سر محسن زد محسن چشماشو بست و چیزی جز درد و خون حس نکرد و به یک خواب رفت و احساس کرد روحش دارد از جسمش جدا میشه و دیگه دردی ندارد داشت پرواز میکرد به جسدش نگاه کرد که غرق خون بود و گرگها دورش کرده بودند ترس استخوانهایش رو میفشرد.

در حالی که گویی پرواز میکرد با حس عجیبی بسمت پیرزن رفت حالا که روح شده بود پیرزن را بشکل دیگری میدید. روحی سفید با قلبی سیاه که مثل دود گازوئیل در هم گره میخورد. محسن دستشو دراز کرد با آخرین توان قلبه سیاه پیرزنو گرف پیرزن نره زد و با دست سیاهش تبرو بسمت محسن پرت کرد اما محسن جسم نداشت و تبر از روحش رد شد و به آنطرف جاده افتاد.

دودستی با آخرین توانش قلب سیاهو بیرون کشید و بعد احساس کرد که دارد بسمکت جسم داغانش کشیده میشود. بعد با حس لرزش و افتادن به هوش اومد و دوباره در وجودشو پر کرد چشماشو به زحمت باز کرد. دید پیزن به گوشه ای افتاده و دارد درد میکشه. گرگها هم اینور و آنور میپریدند. کشان کشان خودشو بسمت تبر رسوند و دید قلب سیاه که دود خیلی تیره ازش بلند میشد دارد روی زمین میتپد تبرو برداشت با تمام توانش به روی قلب فرود آورد قلب دو نیم شد. و بعد پیرزن فریادی کشید و تبدیل به جسدی با شکل اصلی پیرزن شد و گرگها با حالتی که انگار فرار میکنند به داخل جنگل رفتند محسن دیگر نمیتوست چیزی حس کنه و بدجور خواب آلود بود با دردی که داشت بیهوش شد.

پایان


برچسب‌ها: داستان, داستان های جالب, داستان قشنگ, داستان خوب, داستان های زیبا, داستان کلبه شیطان
[ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 21:47 ] [ mohammadkazem ]

آموخته ام ...... بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .
آ‌موخته ام ...... وقتی كه عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.
آموخته ام ...... تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گوید : تومرا . شاد كردی .
آموخته ام ...... داشتن كودكی كه در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است كه در دنیا وجود دارد .


آموخته ام ...... كه هرگز نباید به هدیه ای از طرف كودكی ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمك كردنش نیستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نیست كه زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتیاج به دوستی داریم كه لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .


آموخته ام ...... كه زندگی مثل یك دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیكتر می شویم سریعتر حركت می كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگی را تماشایی می كند

آموخته ام ...... كه چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام ...... كه این عشق است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتی با كسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هیچ كس در نظر ما كامل نیست تا زمانی كه عاشق بشویم.
آموخته ام ...... كه زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌ بلكه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترین راهی است كه می شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ...... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستید .


آموخته ام ...... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی كه از شما خواسته می شود ،‌ و زمانی كه درس زندگی دادن فرا می رسد .

آموخته ام ...... كه گاهی تمام چیزهایی كه یك نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست اوست و قلبی است برای فهمیدن وی .


برچسب‌ها: داستان
[ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 19:59 ] [ mohammadkazem ]

دانه اولی گفت : " من میخواهم رشد کنم ! من میخواهم ریشه هایم را هرچه عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم ... من میخواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم ... من میخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس کنم " و بدین ترتیب دانه روئید .
دانه دومی گفت : " من می ترسم . اگر من ریشه هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم ، نمی دانم که در آن تاریکی با چه چیزهایی روبرو خواهم شد . اگر از میان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هایم به گل نشینند ، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ریشه بیرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود . و بدین ترتیب دانه منتظر ماند .

مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کندوکاو زمین در اوائل بهار بود دانه را دید و در یک چشم برهم زدن قورتش داد .


برچسب‌ها: داستان
[ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 19:57 ] [ mohammadkazem ]

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
«
اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
«
بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
«
این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
«
پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »


برچسب‌ها: داستان
[ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 19:57 ] [ mohammadkazem ]

گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى (یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ریختن براى خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجویان قدیمى استاد براى خودشان چاى ریختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشید، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قیمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قیمت، داخل سینى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترین چیزها را براى خودتان می خواهید و این از نظر شما امرى کاملاً طبیعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همین است. مطمئن باشید که فنجان به خودى خود تاثیرى بر کیفیت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد یک فنجان گران قیمت و لوکس ممکن است کیفیت چایى که در آن است را از دید ما پنهان کند.

چیزى که همه شما واقعاً مى خواستید یک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترین فنجان ها رفتید و سپس به فنجان هاى یکدیگر نگاه مى کردید. زندگى هم مثل همین چاى است. کار، خانه، ماشین، پول، موقعیت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجانی که ما داشته باشیم، نه کیفیت چاى را مشخص می کند و نه آن را تغییر می دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چایى که خداوند براى ما در طبیعت فراهم کرده است لذت نمی بریم.

خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چایتان لذت ببرید. خوشحال بودن البته به معنى این که همه چیز عالى و کامل است نیست. بلکه بدین معنى است که شما تصمیم گرفته اید آن سوى عیب و نقص ها را هم ببینید. در آرامش زندگى کنید، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 23:11 ] [ mohammadkazem ]

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل كلاس درس آورد . وقتی كه كلاس رسمیت پیدا كرد استاد یك لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت . آنگاه از دانشجویان كه با تعجب به او نگاه می كردند ، پرسید : آیا لیوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت . بعد لیوان را كمی تكان داد تا ریگ ها به درون فضا های خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجویان پرسید : آیا لیوان پر شده است ؟ همگی پاسخ دادند : بله پر شده است .

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتی شن را برداشت و داخل لیوان ریخت . ذرات شن به راحتی فضاهای كوچك بین قلوه سنگ ها و ریگ ها را پر كردند . استاد یك بار دیگر از دانشجویان پرسید : آیا لیوان پر شده است ؟ دانشجویان همصدا جواب دادند : بله پر شده است .

استاد از داخل جعبه یك بطری آب برداشت و آن را درون لیوان خالی كرد . آب تمام فضاهای كوچك بین ذرات شن را هم پر كرد . این بار قبل از این كه استاد سوالی بكند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چیزهایی كه اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط اینها برایتان باقی ماندند هنوز هم زندگی شما پر است .

استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد : ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند كه در زندگی مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چیزهای كوچك و بی اهمیت زندگی هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید ، دیگر جایی برای سنگها و ریگها باقی نمی ماند . این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می كند .

در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف كنید كه واقعا اهمیت دارند . همسرتان را برای شام به رستوران ببرید . با فرزندانتان بازی كنید . و به دوستان خود سر بزنید . برای نظافت خانه یا تعمیر خرابی های كوچك همیشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ های زندگیتان برسید . بقیه چیزها حكم ذرات شن را دارند


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 23:9 ] [ mohammadkazem ]

لاینل واترمن داستان آهنگری را می گوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش به شدت بیشتر می شدند
یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد گفت واقعا عجیب است درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مردی باخدا شوی زندگیت بدتر شده نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده ! آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر زندگیش آمده است .

اما نمی خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد روزها به این موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را یافت روز بعد که دوستش به دیدنش آمده بود گفت : در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم می دانی چطور این کار را می کنم ؟ اول تکه ای از فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود بعد با بیرحمی سنگینترین پتک را بر می دارم و پشت سرهم بر آن ضربه می زنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم تا جاییکه تمام این کارگاه را بخار آب فرا می گیرد فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله می کند و رنج می برد باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست پیدا کنم " یک بار کافی نیست "آهنگر مدتی سکوت کرد سپس ادامه داد " گاهی فولادی که به دستم می رسد این عملیات را تاب نمی آورد حرارت پتک سنگین و آ ب سرد تمامش را ترک می اندازد می دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد "

آنگاه مکثی کرد و ادامه داد " می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد .

اما تنها چیزی که می خواهم این است : " خدای من از کارت دست نکش تا شکلی را که تو می خواهی به خود گیرم با هر روشی که می پسندی ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهای بیفایده پرتاب نکن "


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 21:36 ] [ mohammadkazem ]

دو خط موازی زاییده شده اند پسركی در كلاس درس آنها را روی كاغذ كشید آن وقت دو خط موازی چشمانشان به هم افتاد و در همان یك نگاه قلبشان تپید و مهر یكدیگر را در سینه جای دادند خط اولی نگاه پرمعنا به خط دومی كرد و گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم .... خط دومی از هیجان لرزید خط اولی : .... و خانه ای داشته باشیم در یك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار می كنم . می توانم خط كنار جاده ای متروك شوم ... یا خط كنار یك نردبان خط دومی گفت : من هم می توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . یا خط كنار یك نیمكت خالی در یك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه ای .... !
در همین لحظه معلم فریاد زد : « دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند و بچه ها تكرار كردند . »


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 21:35 ] [ mohammadkazem ]

یك كشتی در یك سفر دریایی در میان طوفان در دریا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و به جزیره كوچكی شنا كنند . دو نجات یافته نمی دانستند چه كاری باید كنند اما هردو موافق بودند كه چاره ای جز دعا كردن ندارند. به هر حال برای اینكه بفهمند كه كدام یك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعای كدام یك مستجاب می شود آنها تصمیم گرفتند تا آن سرزمین را به دوقسمت تقسیم كنند و هر كدام در یك بخش درست در خلاف یكدیگر زندگی كنند نخستین چیزی كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را كه بر روی درختی روییده بود در آن قسمتی كه او اقامت می كرد دید و مرد می تونست اونو بخوره. اما سرزمین مرد دوم زمین لم یزرع بود.

هفته بعد مرد اول تنها بود و تصمیم گرفت كه از خدا طلب یك همسر كند. روز بعد كشتی دیگری شكست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یك زن بود كه به بخشی كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت دیگر مرد دوم هیچ چیز نداشت . بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینكه جادو شده باشه همه چیزهایی كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت . سرانجام مرد اول از خدا طلب یك كشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد یك كشتی كه در سمت او در كناره جزیره لنگر انداخته بود را یافت. مرد با همسرش سوار كشتی شد و تصمیم گرفت مرد دوم را در جزیره ترك كند .

او فكر كرد كه مرد دیگر شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست. از آنجاییكه هیچ كدام از درخواستهای او از پروردگار پاسخ داده نشده بود . هنگامی كه كشتی آماده ترك جزیره بود مرد اول صدایی غرش وار از آسمانها شنید :" چرا همراه خود را در جزیره ترك می كنی؟"

مرد اول پاسخ داد "نعمتهای تنها برای خودم هست چون كه من تنها كسی بودم كه برای آنها دعا و طلب كردم دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ كدام نیست "

آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه می كنی او تنها كسی بود كه من دعاهایش را مستجاب كردم وگرنه تو هیچكدام از نعمتهای مرا دریافت نمی كردی"

مرد از آن صدا پرسید " به من بگو كه او چه دعایی كرد كه من باید بدهكارش باشم؟" " او دعا كرد كه همه دعاهای تو مستجاب شود" ما هممون می دونیم كه نعمتهای ما تنها میوه هایی نیست كه برایش دعا می كنیم بلكه اونها دعاهایی دیگران هست برای ما


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 21:34 ] [ mohammadkazem ]

تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.

بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود .

خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم .انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد .مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت .

دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟ایا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟

مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست .

او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟

مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است !انوقت مرد خردمند به او گفت :تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست : " راز خوشبختی " اینست که همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 21:29 ] [ mohammadkazem ]

روزى لرد ویشنو در غار عمیقى در كوه دورافتاده‏اى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثیر قرار گرفته بود كه خود را به پاى ویشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ویشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكل‏ترین كار براى تو این است كه بخواهى با عمل، تلافى چیزى را بكنى كه من آن را رایگان به تو داده‏ام". شاگرد به او گفت: "خواهش مى‏كنم استاد! اجازه دهید كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ویشنو موافقت كرد و گفت: "من یك لیوان آب سردِ گوارا مى‏خواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازیر مى‏شد، با شادى آواز مى‏خواند.

پس از مدتى به خانه‏ى كوچكى كه در كنار دره‏ى زیبایى قرار داشت رسید. ضربه‏اى به در زد و گفت: "ممكن است یك پیاله آب سرد براى استادم بدهید؟ ما سانیاس‏هاى آواره‏اى هستیم كه در روى این زمین خانه‏اى نداریم". دخترى شگفت‏زده در حالى كه نگاه ستایش‏آمیزش را از او پنهان نمى‏كرد به آرامى به او پاسخ داد و زیرلب گفت: "آه... تو باید همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوه‏هاى دوردست زندگى مى‏كند، خدمت مى‏كنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنید". او پاسخ داد: "این گستاخى مرا ببخشید ولى من عجله دارم و باید فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از این‏كه شما خانه‏ى مرا بركت دهید ناراحت نمى‏شود، زیرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستید به كسانى كه شانس كم‏ترى دارند، كمك كنید". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانه‏ى محقر مرا متبرك كنید. این باعث افتخار من است كه مى‏توانم از طریق شما به خداوند خدمت كنم".

داستان بدین ترتیب ادامه یافت. او به نرمى پذیرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسید و او متقاعد گشت كه آن‏جا بماند و با شركت در شام غذا را نیز بركت دهد. از آن‏جایى كه بسیار دیر شده بود و تا كوه نیز فاصله زیادى بود و در تاریكى شب ممكن بود كه آب به زمین بریزد، موافقت كرد كه شب را در آن‏جا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مى‏توانست فقط همین یك بار به آن دختر در دوشیدن شیر كمك كند بسیار خوب مى‏شد، زیرا از نظر لرد كریشنا گاو حیوان مقدسى است و نباید در رنج و عذاب باشد.

روزها تبدیل به هفته‏ها شد و او هنوز در آن‏جا مانده بود. آن‏ها با یكدیگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زیادى شدند. او بر روى زمین خوب كار مى‏كرد و در نتیجه محصول فراوانى نیز به دست مى‏آورد. او زمین بیش‏ترى خرید و به زودى آن‏ها را به زیر كشت برد. همسایگانش براى مشورت و دریافت كمك، به نزد او مى‏آمدند و او به طور رایگان به آن‏ها كمك مى‏كرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بیمارستان‏ها جایگزین جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمین شد. نظم و هماهنگى بر زمین‏هاى بایر و غیرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمین وجود داشت به گوش مردم رسید، جمعیت زیادى به آن‏جا روى آوردند. در آن‏جا خبرى از فقر و بیمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستایش خداوند آواز مى‏خواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از این‏كه آن‏ها به او تعلق داشتند خوشحال بود.

روزى به هنگام پیرى، همان‏طور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ایستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مى‏كرد. تا جایى كه چشم كار مى‏كرد مزرعه‏هایى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از این وضع احساس رضایت مى‏كرد.

ناگهان موج عظیمى از جزر و مد در برابر دیدگانش تمام دره را دربرگرفت و در یك لحظه همه چیز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسایگان، همه از میان رفتند. او گیج و حیران به مردم كه در برابر دیدگانش از بین مى‏رفتند خیره شده بود.

و سپس او ویشنو را دید كه در سطح آب ایستاده است و با لبخندى تلخ به او مى‏نگرد و مى‏گوید، "من هنوز منتظر آب هستم". و این داستان زندگى انسان است...


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 20:56 ] [ mohammadkazem ]

روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتری میكرد، باد به خورشید می گفت كه من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان كنیم، خب حالا چه طوری؟

دیدند مردی در حال عبور بود كه كتی به تن داشت. باد گفت كه من میتوانم كت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پس شروع كن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی كه داشت به زیر كت این مرد می كوبید، در این هنگام مرد كه دید نزدیك است كتش را از دست بدهد، دكمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبید.

باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید كرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمی توانی.

خورشید گفت تلاشم را می كنم و شروع كرد به تابیدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ كت خود داشت دید كه ناگهان هوا تغییر كرده و با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت كرد.

با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید كه دیگر نیازی به اینكه كت را به تن داشته باشد نیست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی كت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.

باد سر به زیر انداخت و فهمید كه خورشید پر عشق و محبت كه بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او كه می خواست به زور كاری را به انجام برساند قویتر است.


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 20:41 ] [ mohammadkazem ]

وقتی سارا دخترك هشت ساله ای بود , شنید كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت میكنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید كه پرد آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد .
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست , سكه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار كشید تا داروساز به او توجه كند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه ای هشت ساله شود .

دخترك پاهایش را به هم زد و سرفه میكرد , ولی داروساز توجهی نمیكرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روی شیشه پیشخوان ریخت .

داروساز جا خورد , رو به دخترك كرد و گفت : چه میخواهی ؟ دخترك جواب داد : برادرم مریض است , میخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسید : ببخشید !؟ دخترك توضیح داد : برادر كوچك من , داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید كه فقط معجزه میتواند او را نجات دهد , من هم میخواهم معجزه بخرم , قیمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم .

چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت : شما را به خدا , او خیلی مریض است , بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است . من كجا میتوانم معجزه بخرم ؟ مردی كه گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت , از دخترك پرسید : چقدر پول داری ؟

دخترك پول ها را كف دستش ریخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب , فكر میكنم این پول برای خرید معجزه برادرت كافی باشد ! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : میخواهم برادر و والدینت را ببینم , فكر میكنم معجزه برادرت پیش من باشد .

آن مرد , دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیكاگو بود .فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرك با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت . پس از جراحی , پدر نزد دكتر رفت و گفت : از شما متشكرم , نجات جان پسرم یك معجزه واقعی بود , میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت كنم ؟دكتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 سنت !


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 20:36 ] [ mohammadkazem ]

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطارپایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند
مرد به آرامی گفت: مایل هستیم رییس راببینیم .منشی با بی حوصلگی گفت: ایشان تمام روز گرفتارند. خانم جواب داد : ما منتظر خواهیم شد.

منشی ساعت ها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند.

اما این طور نشد. منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت: شاید اگرچند دقیقه ای آنان را ببینید، بروند.

رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه وکت وشلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد،خوشش نمی آمد. رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.

خانم به او گفت: ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اماحدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم ؛ بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم. رییس تحت تاثیر قرار نگرفته شده بود ... ا و یکه خورده بود. با غیظ گفت: خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد ، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود .

خانم به سرعت توضیح داد : آه ، نه. نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم . رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت: یک ساختمان ! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدراست ؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت ونیم میلیون دلار است.

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست ازشرشان خلاص شود.

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آیا هزینه راه اندازی دانشگاه نیزهمین قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟ شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود. آقا و خانم" لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی ایالت کالیفرنیا شدند ، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 20:24 ] [ mohammadkazem ]

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. زنی هفت پسر داشت. خیلی غصه می خورد که دختر ندارد.
باری دیگر باردار شد. پسرانش گفتند:

-
ما به شکار می رویم. اگر دختری زاییدی، الک را جلوی درد آویزان کن تا ما به خانه برگردیم و اگر باز پسر آوردی، تفنگ را بیاویز تا برنگردیم. ما خواهر می خواهیم.

زن دختری زایید. از زن برادرش خواهش کرد که الک را بیاویزد، ولی او حسودی کرد و تفنگ را آویخت. مادره خوشحال بود که: «پسرانم به زودی بر می گردند

دخترک بزرگ شد و برادرانش برنگشتند. دخترک هیچ نمی دانست که برادرانی دارد. روزی با دختران دیگری - که دوستش بودند - بازی می کرد، دعوایشان شد. دوستانش قسم خوردند که راست می گویند. می گفتند:

-
به جان برادرم قسم!

دخترک که نمی دانست چه بگوید و دست و پای خود را گم کرده بود، گفت: - من که برادر ندارم، چه کار کنم؟ مجبورم به جان گوساله مان قسم بخورم!

دوستانش پرسیدند: - چرا به جان گوساله ات قسم می خوری؟ آخر تو که هفت برادر داری!

دخترک به گریه افتاد و شتابان به خانه رفت و از مادرش پرسید: - مادر، آیا من برادر دارم؟ - آره دختر، تو هفت برادر داری. روزی که تو متولد می شدی. برادرانت به شکار رفتند و به من گفتند: « اگر دختر بزایی، الک را جلوی در آویزان کن و ما به خانه بر می گردیم و اگر پسر زاییدی، تفنگ بیاویز تا ما برنگردیم.» ولی زن دایی تو از حسودی تفنگ را آویخت و برادرانت دیگر برنگشتند.

دخترک گفت: - می روم تا برادرانم را پیدا کنم!

دخترک رفت تا جهان گردی کند و برادرانش را بیابد. رفت و رفت و سرانجام به خانه ای رسید.

معلوم بود که در آن خانه کسانی زندگی می کنند، ولی کسی در خانه نبود. دخترک داخل خانه شد و اتاق ها را جاروب کرد؛ ناهار پخت و همه ی کارها را انجام داد و خود پنهان شد.

خورشید غروب کرد و برادران بازگشتند. خیلی تعجب کردند که: - این چه معنی دارد؟ خانه جاروب شده و غذا پخته و آماده است و کسی دیده نمی شود!

چند روز به همین گونه گذشت. دخترک خود را نشان نمی داد. روزی هفت برادر با یک دیگر مشورت کردند و قرار گذاشتند که شش نفرشان به شکار روند و هفتمی در خانه بماند و ببیند چه سری در کار است.

برادر هفتمی پنهان شد. دخترک از مخفی گاه خود بیرون آمد و اطاق را جاروب کرد و غذا پخت و آب آورد تا خمیر بگیرد که برادره بیرون آمد و گیسویش را گرفت و گفت: - بگو ببینم از کجا آمده ای و این جا چه می کنی؟

دخترک جواب داد: - هفت برادر داشتم. خانه را ترک گفتند و من دور جهان می گردم تا آنها را پیدا کنم.

جوان خیلی خوشحال شد و گفت: - پس تو خواهر ما هستی! الساعه می روم و به برادرانم خبر می دهم.

جوان رفت و برادرانش را پیدا کرد و از دور فریاد زد که: - مژده، مژده، خواهرمان آمده!

برادران بسیار خوشحال شدند و از شادی یک دیگر را در آغوش کشیدند و بوسیدند و به خانه رفتند و از خواهرشان ماجرا را پرسیدند: - بگو ببینم ماجرا از چه قرار بوده؟

-
زن دایی ما از حسودی تفنگ را آویخت تا شما به خانه برنگردید! برادران گفتند: - حالا این خانه، خانه ی تو است و در این جا زندگی کن و ما هم هر روز به شکار می رویم.

در این میان زن دایی شان خوشحال بود که « چه خوب شد، هفت برادران گورشان را گم کردند و دخترک هم به دنبالشان

شب از خانه بیرون رفت و از ماه پرسید: - بگو ببینم تو زیباتری یا من؟

ماه جواب داد: - نه من و نه تو، بلکه خواهر هفت برادران از همه زیباتر است!

زن دایی چون این را شنید، در پی یافتن دخترک برآمد. دخترک را پیدا کرد، به در خانه ی برادران کوبید.

دخترک در به روی او گشود و خیلی از دیدن او خوشحال شد و خوردنی و شیرینی برایش آورد و ضیافتش کرد.

مهمان به دخترک گفت: - تشنه ام، آبم بده!

دخترک آب آورد و آن زن نوشید و گفت: - حالا تو بنوش!

زن دایی یواشکی انگشتری خود را توی ظرف آب انداخت. دخترک آب را نوشید و افتاد و مرد.

زن به شتاب از آن جا رفت و به خود گفت: « خوب، حالا دلم سبک شد و راحت شدم

برادران برگشتند و دیدند خواهرشان در گوشه ای افتاده و مرده است.

برادران گریه و زاری کردند و گفتند: « بخت از ما روی برگردانده!» نخواستند خواهرشان را به خاک بسپارند و صندوقی ساختند و دخترک را در آن گذاردند، یک طرف صندوق را با طلا و طرف دیگر را با نقره پوشاندندو میخ کوب کردند و به پشت شتری بستند و شتر را در صحرا ول کردند.

پسر پادشاه در آن روز به شکار رفت و دید شتری یکه و تنها و بدون هم راه در صحرا سرگردان است. پسر پادشاه شتر را به کاخ خود برد و صندوقی را که بر پشت آن بود، گشود و دید درون آن دختر مرده و زیبایی مثل ماه شب چهاردهم آرمیده است!

پسر پادشاه فرمود: - بدن دختر را بشویید و کفن بپوشانید!

دخترکان بدن را شستند و کفن پوشاندند. پسرک خردسالی به کنار جنازه ی دخترک آمد.

سرش فریاد کشیدند که: - کنار برو، دست نزن!

پسرک دست به سوی دهان مرده برد و انگشتری را از دهان مرده بیرون آورد – دخترک بی درنگ چشم گشود و برخاست و نشست.

همه ترسیدند و گفتند: - چه روی داده؟

دخترک از آغاز تا پایان، ماجرای خود را برای ایشان نقل کرد.

پسر پادشاه از او پرسید: آیا حاضری زن من بشوی؟

دخترک رضا داد. هفت روز و هفت شب جشن عروسی بر پا کردند و به آرزوی خود رسیدند


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 20:21 ] [ mohammadkazem ]

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند, تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.

روزی دریک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند, دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد گدا, که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود, چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید, و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز روً یایی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!."

می توان گفت: نیکی و بدی دورروی یك سكه هستند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.”

پائولو کوئیلو


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 20:18 ] [ mohammadkazem ]

شرح داستان:
داستان حکایت عاشق شدن پیری است از پیران صوفیان که در اطراف بیت الحرام به روایتی 700 و به روایتی400 مرید داشته است و تمام واجبات دینی و شرعی را انجام داده و عبادات زیادی برای آخرت خود ذخیره داشته است.

از قضا یک شب در خوابی می بیند که از مکه به روم افتاده و بر بتی مدام سجده می کند. پس از این خواب او پی می برد که زمان سختی و دشواری (آزمایش الهی - یکی از عقبات صعب سلوک) فرا رسیده:

یوسف توفیق در چاه اوفتاد عقبه ای دشوار در راه اوفتاد

او باید خودش را به آزمایش الهی بسپارد. وی در حالی که به نجات و حفظ دین خود امید دارد با جمع کثیری از مریدان خود، راهی شهر روم می شود.

در آن شهر شیخ بر دختری ترسا، ساکن یکی از دیارات مسیحی که (این دیر) در روم (بیزانس) عاشق می شود.

ناگزیر بحکم آنچه در رویا به او نموده بودند عازم روم می شود و آنجا گرفتار عشق دختری ترسا و روحانی صفت می گردد و برای خاطر معشوق ایمان می دهد و ترسائی می خرد و چنان در عشق ظاهر گرفتار می شود که خمر می خورد و زنـّار (1) می بندد و خوک بانی پیشه می کند و دست از اسلام و مسلمانی می شوید. مریدانش سعی می کنند تا با پند و اندرز شیخ گمراه خود را به راه آورند و چون از تغییر وضع شیخ خود مأیوس می شوند از او قطع امید می کنند و به حجاز برمی گردند و گزارش اعمال او را به مریدی که هنگام سفر روم غایب بود می دهند. او آنها را سرزنش می کند که چرا شیخ خود را در چنان حالی رها کرده اند و شب هنگام با تضرع و زاری از خدا می خواهد تا شیخش را از گمراهی نجات بخشد. سرانجام خواجه کائنات (ص) را در خواب می بیند که به او بشارت رهایی شیخ را می دهد. روز دیگر او با مریدان عازم روم می شوند و شیخ را که زنـّار بریده از نو مسلمان شده است با خود به حجاز می آورند. اما دختری که باعث آن ماجری شده بود پس از مراجعت شیخ احوالش دگرگون می گردد و عاجز و سرگشته دیوانه وار سر در پی شیخ می نهد و به دست او اسلام می آورد و جان شیرین را سر ایمان خود می نهد:

آخر الامر آن صنم چون راه یافت ذوق ایمان در دل آگاه یافت

شد دلش از ذوق ایمان بی قرار غم درآمد گرد او بی غمگسار

گفت شیخا طاقت من گشت طاق من ندارم هیچ طاقت در فراق

می روم زین خاندان پر صداع الوداع ای شیخ عالم الوداع

چون مرا کوتاه خواهد شد سخن عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن

این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند نیم جانی داشت بر جانان فشاند

گشت پنهان آفتابش زیر میغ جان شیرین زو جدا شد ای دریغ

)
منطق الطیر –شرح دکتر سید صادق گوهرین- بیت 1580تا (1586

تبدیل کلمه صنعان به سمعان شاید از این جهت باشد که در روم دیری بنام صنعان وجود نداشته. خاصه آنکه یاقوت در ذیل کلمه صنعاء در انتساب صنعانی شک کرده و آنرا امری موهوم می انگارد (معجم البلدان - ج5 ص 394) اما دیارات متعددی در روم و توابع آن خاصه در اطراف شام و دمشق و غیره بنام سمعان موجود بوده است که در کتب جغرافیای قدیم بتفصیل از آنها اسم برده شده است (ر. ک. : مسالک الابصار ج1 ص 351 و معجم ما استعجم ج 2 ص 585 و معجم البلدان ج 4 ص 148 و مراصدالاطلاع ص 177 و مقدمه شیخ صنعان از نگارنده صفحه ح و ط(.

شیخ صنعان یا شیخ سمعان ؟

شیخ سمعان: در تمام نسخ خطی و چاپی منطق الطیر، این اسم به صورت شیخ صنعان آمده است و فقط در این دو نسخه که متن این کتاب قرار گرفته به این صورت نقل شده است.در بسیاری از تذکره ها و کتب لغت و اصطلاحات صوفیان شیخ صنعان را مراد و مرشد عطار دانسته اند و آورده اند «صنعان نام شیخی است که هفتصد مرید برابر خود داشت و در میان ایشان واصل حق و کامل مطابق بودند و خواجه فرید الدین عطار هم یکی از جمله ایشان بود (کشف اللغات و الاصطلاحات ذیل کلمه صنعان) و آن مرید را که هنگام سفر شیخ غایب بود و باعث نجات او از گمراهی شد عطار تصور کرده اند. - برخی شیخ صنعان و حکایت او را مربوط دانسته اند بسر گذشت ابن سقاء فقیه مشهور قرن ششم که به روم رفت و مسیحی شد (جستجو در احوال و آثار فرید الدین عطار نیشابوری ص 90-) اما این حکایت بعینه درباب دهم تحفه الملوک امام محمد غزالی به نام شیخ عبد- الرزاق صنعانی که پیری صاحب کرامات بوده است نقل شده است.

کیفیت نسخه منحصر بفرد تحفهالملوک غزالی را دانشمند ارجمند مجتبی مینوی در شماره 3، سال هشتم مجله دانشکده ادبیات ذیل عنوان «از خزاین ترکیه» صفحه 10 به تفصیل آورده است و ضمناً تحقیقات فاضلانه ای تحت عنوان شیخ صنعان نموده است که قسمتی از آن عیناً در اینجا نقل می شود:

«
ترکیب این عنوان از مقوله اضافه است، اضافه شیخ به شهر صنعان، و مراد همان شهر است که صنعاء نامیده می شود از بلاد یمن. شیخ عطار حکایت را باید از کتاب غزالی گرفته باشد، هر چند که در تحفه الملوک دیگری که ذکر خواهم کرد نیز این اسم آمده است. اگر این شیخ عبدالرزاق وجودی تاریخی باشد معلوم می شود زمان او قبل از پانصد هجری بوده است که زمان تقریبی کتاب غزالی است. اینکه صنعاء را سابقاً صنعان می گفته اند بدو دلیل ثابت می شود: اولاً این شعر از خالد بن صفوان القناص:

جاء واعلی مهل من غیر ماعلل یمشون فی حلل من و شی صنعان

از قصیده معروف به العروس )الطرایف الادبیه، قاهره 1937ص 111) ثانیاً یاقوت حموی در معجم البلدان )ذیل کلمه صنعاء) از قول نصربن احمد الفزاری الاسکندری (متوفی بسال 561) که از علمای نحو بوده است نقل می کند که صنعان لغتی است در صنعاء (یعنی صورت دیگری از اسم آن شهر است)، ولی خود یاقوت در صحت این قول نصربن احمد شک کرده و حدس زده است که او از آن سبب که منسوب به صنعاء را صنعانی می گوید به اشتباه افتاده است ولی حق با نصر بوده است.

و اما اینکه مراد از شیخ صنعان در مثنوی عطار همین شیخ عبدالرزاق صنعانی مذکور در تحفه الملوک باید باشد از اینجا مبرهن می شود که عین قصه از غزالی است و شاعر ترک معروف به گلشهری هم که منطق الطیر را بترکی ترجمه کرده است و در سال 717 هجری بپابان برده است عنوان این فصل را "داستان شیخ عبدالرزاق" آورده و ابیات او در این باب چنین است:

بو مثل بیله شکر افشان و تر داستان شیخ صنعان در مگر

واردی صنعان شرنده براولو گلگل دریا ورجی درلر طلو

عبدالرزاق ایدی اول اولو کم بلشدور وردی حقه یدی

)
منطق الطیر گلشهری چاپ عکسی ص 22 ببعد(

اما عبدالرزاق نامی از اهل صنعان (صنعاء) که از برای او حکایتی چنانکه غزالی و عطار آورده اند پیش آمده باشد بنده هنوز در کتابی معتبر نیافته ام. بلی، عبدالرزاق ابن همام نامی صنعانی از محدثین بسیار مشهور و موثق بوده است که در 126 هجری متولد و در 212 هجری در گذشته است و گفته اند که بعد از رسول الله (ص) کسی نبود که برای دیدنش بآن اندازه مردم تحمل رنج سفر کرده باشند که برای دیدن این عبدالرزاق و شنیدن اقوال او ... ولی بعضی روات بر او دو عیب می گرفتند یکی آنکه در اواخر عمر کور شد و نمی توانست با صول خود مراجعه کند و سهوها و خطاها از او سر می زد، دیگر آنکه مفرط در تشیع بود و در مورد معاصرین علی بن ابی طالب (ع) مانند خلفای راشدین و معاویه الفاظ موهن بکار می برد.

حال آیا تصور می توان کرد که این حکایت نصرانی شدن عبدالرزاق صنعانی از جمله موهومات ناشی از "یک کلاغ چهل کلاغ" باشد، و از اینجا پیدا شده باشد که عظمت مقام این عبدالرزاق بن همام حمیری صنعانی را در علم اسلام دانسته باشند، و در عالم تعصب تسنن آن عقیده افراطی تشیع او را همرتبه با نصرانی شدن و زنـّار بستن شمرده باشند و بعدها نسبت نصرانی شدن باو بسته و بتدریج جزئیات افسانه را تکمیل نموده و در افواه انداخته باشند؟ از عجایب اینکه در میان عیسویان قصه ای شبیه باین قصه شیخ صنعان موجود است که عنوان انگلیسی آن داستان ارسطو است THE LAY OF ARISTOTEL " نتیجه آنکه این شیخ زنـّار بند صوفی را شیخ صنعان باید دانست نه پیر سمعان و ماخذ حکایت او را در تخفه الملوک غزالی باید جست نه اقوال دیگر و این شیخ صنعان و مرید منجی او، شیخ فرید الدین عطار پیرو و مرشد او نبوده اند.

پاورقی:

 
زنار: کمربندی که مسیحیان به هنگام آمدن اسلام به کمر می بستند تا از مسلمانان تمیز داده شوند.


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 19:58 ] [ mohammadkazem ]

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.

فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 19:38 ] [ mohammadkazem ]

روزى چند شكارچى وارد جنگلى تاریك شده و كلبه‏ اى یافتند كه در آن درویشى در حال عبادت در مقابل یك صلیب چوبى بود. صورت او از شادى می ‏درخشید. "عصر بخیر برادر، امیدوارم كه خداوند روز خوبى را به ما عطا فرماید. شما بسیار شاد به نظر می ‏آیید"."من همیشه شاد هستم".

"
شما با ریاضت و توبه در این كلبه‏ ى متروك شاد هستید؟ ما با این‏كه همه چیز داریم خوشحال نیستیم. تو شادى را در كجا یافتى؟". "من در این‏جا و در همین غار شادى را یافتم. اگر از آن سوراخ نگاه كنید لحظه‏ اى از شادى مرا لمس خواهید كرد". و او به آن‏ها پنجره‏ اى كوچك را نشان داد.

"
تو می ‏خواهى ما را گول بزنى، زیرا تنها چیزى كه ما می ‏بینیم شاخه‏ هایى از یك درخت است". "نگاه دیگرى به آن بینداز". "تمام آن چیزى كه ما می ‏بینیم چند شاخه و گوشه‏ ى كوچكى از آسمان است". زاهد گفت: "همان دلیل شادى من است. تنها گوشه‏ ى كوچكى از بهشت".

سرور، طبیعت حقیقى انسان است. لازم نیست آن را به دست آوریم. فقط باید دوباره آن را آشكار سازیم، زیرا هم‏ اكنون آن را در اختیار داریم. ما خودِ سروریم. اگر در جاى دیگرى به جستجوى آن بپردازیم بدون شك آن را از دست خواهیم داد. جستجو را متوقف ساخته و نگاهتان را به درون خویش معطوف سازید. در آن‏جا بزرگ‏ترین شگفتى ‏هاى زندگى در انتظار شماست، زیرا آنچه را كه در طى زندگى‏ هاى متعدد به روى زمین در جستجویش بودید، هم‏اكنون نیز به دنبالش هستید. لزومى ندارد كه آن را گدایى كنید شما پادشاه زاده شده‏اید. پادشاهى خداوند در درون شماست ولى چشمان شما آن را در بیرون جستجو می ‏كند، از این‏رو همیشه آن را از دست می ‏دهید. شادى در پشت چشمان شماست نه در مقابل آن. پادشاهى خداوند داراى جلوه ظاهرى نیست، بلكه در فطرت شماست. لازم نیست كسى جستجو كند؛ زیرا آن طبیعت حقیقى جستجوكننده است. پس از این حتى در دل تاریك‏ترین جنگل‏ها و تنهاى تنها در یك غار، انسان می تواند شاد باشد. در غیر این صورت حتى قصرها نیز فقط می ‏توانند بدبختى بیافرینند.

مشكلات و گرفتارى ‏هاى گوناگونى در جهان وجود دارد. افراد مستمند از یك نوع بدبختى رنج می ‏برند و ثروتمندان از نوعى دیگر. ولى به هر حال هیچ فرقى نمی ‏كند. هر كس به نوعى از بدبختى رنج می ‏برد، و گاهى از اوقات اتفاق می ‏افتد كه یك ثروتمند رنج بیش‏ترى می ‏برد، زیرا او بیش‏تر می ‏تواند بپردازد و داراى امكانات بیش‏ترى است و از قدرت انتخاب بیش‏ترى برخوردار است. یك فرد فقیر نمى‏تواند مانند یك ثروتمند بدبختى زیادى را بخرد.

از این‏رو ثروتمندترین اشخاص، بیش از همه در جهان احساس بدبختى می ‏كنند. به عبارتى دیگر ثروتمندترین انسان‏ها تبدیل به فقیرترین آن‏ها می ‏شوند. در حقیقت زمانى كه ثروتمند می ‏شوید، براى اولین بار در زندگى فقر را احساس می ‏كنید. اگر فقیر باشید می توانید این امید را داشته باشید كه روزى ثروتمند می ‏شوید و جشن و شادى را تجربه می ‏كنید، ولى وقتى از تمام امكانات دنیایى بهره‏مند می ‏شوید، ناگهان احساس می ‏كنید امیدتان از دست رفته و ناامیدى عظیمى جاى آن را پر كرده است. احساس یأس و ناامیدى وجودتان را فرامی ‏گیرد و دیگر امیدى به آینده ندارید، زیرا آخرین امیدتان نیز بر باد رفته است. شما همیشه با این فكر كه: "روزى ثروتمند می ‏شوم و همه چیز بهتر می ‏شود" زندگى كرده‏اید. ولى بعداً متوجه می ‏شوید با وجودى كه ثروتمند شده‏اید هیچ چیز تغییر نكرده است و احساس غم و رنج درونى مثل همیشه همراه شماست.

در حقیقت به دلیل برخوردارى از ثروت بیرونى و در اثر تماس با آن می ‏توانید با وضوح بیش‏تر و بسیار دقیق‏تر و هوشیارانه‏تر فقر درونى خویش را مشاهده كنید. ثروت بیرونى فقط زمینه‏اى براى درك و احساس فقر درونى فراهم می ‏آورد. ثروت بیرونى شما را از تهى بودن درونی‏تان آگاه می‏سازد.


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 18:0 ] [ mohammadkazem ]

گربه ای به روباهی رسید .گربه كه فكر می كرد روباه حیوان باهوش و زرنگی است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است ؟

روباه مغرور نگاهی به گربه كرد و گفت : ای بیچاره ! شكارچی موش ! چطور جرات كردی و از من احوالپرسی می كنی ؟ اصلا تو چقدر معلومات داری ؟ چند تا هنر داری ؟

گربه با خجالت گفت : من فقط یك هنر دارم روباه پرسید : چه هنری ؟ گربه گفت : وقتی سگها دنبالم می كنند ، می توانم روی درخت بپرم و جانم را نجات بدهم .

روباه خندید و گفت : فقط همین ؟ ولی من صد هنر دارم . دلم برایت می سوزد و می خواهم به تو یاد بدهم كه چطور با ید با سگها برخورد كنی . در این لحظه یك شكارچی با سگهایش رسید . گربه فوری از درخت بالا رفت و فریاد زد عجله كن آقا روباه .

تا روباه خواست كاری كنه ، سگها او را گرفتند . گربه فریاد زد : آقا روباه شما با صد هنر اسیر شدید ؟ اگر مثل من فقط یك هنر داشتید و این قدر مغرور نمی شدید ، الان اسیر نمی شدید .


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 17:43 ] [ mohammadkazem ]

در زمانهای گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند؛ بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد؛ حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچكس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود :" هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."

وقتی مشکلت را به همسایه می گوئی ، بخشی از دلت را برایش می گشائی . اگر او روح بزرگی داشته باشد از تو تشکر میکند و اگر روح کوچکی داشته باشد تو را حقیر می شمارد .


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 17:40 ] [ mohammadkazem ]

در روزگاران قدیم، پادشاهى بود كه وزیر مدبّرى داشت. آن وزیر نسبت به پادشاه بسیار وفادار و سرسپرده بود، به طورى كه پادشاه هرگز از خدمات و توصیه و راهنمایى‏اش بى‏نیاز نبود و در هیچ راهى بدون همراهى وزیرش قدم نمى‏گذاشت. روزى در حالى كه سلطان میوه‏اى را به دو قسمت تقسیم مى‏نمود، تصادفاً انگشتش را برید. همان‏طور كه دست سلطان را مداوا مى‏نمودند، او از وزیرش سؤال كرد كه چگونه این اتّفاق براى او افتاد و اضافه كرد كه: "من بسیار مراقب بودم، امّا به نظر مى‏رسد كه چاقو به طور خود به خود در دستم لغزید." وزیر با كمال ملایمت گفت: "راجا، نگران نباشید. مسلّماً خیرى در این رویداد نهفته است." پادشاه خشمناك شد: "این دیگر چه فلسفه‏اى است؟ انگشتم بریده شده و خون از آن جارى است و تو در آنجا به آرامى ایستاده‏اى و مى‏گویى كه خیرى در آن است. اگر من صرفاً همین قدر براى تو اهمّیت دارم، دیگر نمى‏خواهم كه در كنارم باشى." پادشاه نگهبانانش را صدا كرد و دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازند.
وزیر خود را در كمال آرامش تسلیم كرد و هنگامى كه او را به زندان مى‏بردند با لحنى ساده گفت: "بله، در این هم (یعنى به زندان فرستادن من) خیرى وجود دارد." چند روز بعد شاه تصمیم گرفت به شكار برود. شاه با گروه بزرگى از همراهان به اعماق جنگل رفتند. ناگهان او شروع به تعقیب گوزن زیبایى كرد و چون داراى سریع‏ترین اسب بود، در اندك زمانى دیگران را با فاصله زیادى پشت سر گذاشت. با این وجود گوزن همچنان فرار مى‏كرد تا هنگامى كه پادشاه متوجّه شد كه از همراهانش بسیار دور افتاده است. دیر هنگام بود و او به عمق جنگل رفته و راهش را گم كرده بود. خوشبختانه آن راجا از قبل تجربه ماجراهاى زیادى را داشت و از این رو آرامش خود را از دست نداد. او بسیار خسته و تشنه بود. در همان نزدیكى درخت سبز بزرگى بود كه نهر كوچكى از كنارش مى‏گذشت. او با آن آب رفع عطش كرده، سپس به آن درخت تكیه داد و به خواب فرو رفت. پس از مدّت كوتاهى، پادشاه با صداى خش خشى از خواب بیدار شد. آهسته چشمانش را باز كرد و از دیدن صحنه‏اى كه در مقابل چشمش قرار داشت، گویى از شدّت ترس منجمد شد. شیر بزرگى در كنار او ایستاده و بدن او را بو مى‏كرد.

او نمى‏دانست چه كار كند. بدون حركت مانده و شیر را نظاره مى‏نمود. در حالى كه شیر یكى از دستان شاه را بو مى‏كرد ناگهان غرّشى كرد و گریزان از محل دور شد. پادشاه از خوش‏اقبالى خود مات و مبهوت مانده بود. او فوراً برخاست و به سوى همراهانش كه تازه او را پیدا كرده بودند، فریاد كشید و به آنها گفت: "گوش كنید، در حالى كه خواب بودم شیرى به سراغم آمده بود. شیر بسیار بزرگ و درنده‏اى بود كه آماده خوردن من بود. امّا نمى‏دانم چه روى داد كه ناگهان شیر از محل دور شد." آنها خوشحالى خود را از سلامتى شاه ابراز كردند، امّا هیچ یك نتوانستند دلیل گریختن شیر از محل را كشف كرده و توجیه كنند. وقتى به قصر بازگشتند، پادشاه دستور داد تا وزیرش را از زندان به نزد او بیاورند. شاه جزئیات داستان را براى او تعریف كرد. وزیر به سادگى گفت: "در هر كار، خیرى وجود دارد ماهاراجا." شاه پرسید: "منظورت چیست كه در آن خیرى وجود دارد؟ اگر راست مى‏گویى دلیل اینكه چرا شیر بدون صدمه رساندن به من محل را ترك نمود بیان كن.

"
وزیر گفت:"ماهاراجا، شیر سلطان حیوانات است، همان‏طور كه شما پادشاه مردم هستید، وقتى كه كسى میوه‏اى را به شما تقدیم مى‏كند مى‏بایست میوه پاك و سالمى باشد. لحظه‏اى كه مشام آن شیر بوى ناخوش زخم را از انگشت بریده شما احساس كرد، فهمید كه شما به طور كامل سالم و تندرست نیستید و او به عنوان سلطان حیوانات تمایل نداشت از جاندارى تغذیه كند كه جسمش ناسالم و آلوده است. بنابراین، اى راجا، مى‏بینید كه همان انگشت بریده و چركین شما زندگى‏تان را نجات داد. حال مى‏توانید به خوبى به این امر پى ببرید كه در هر كار، خیرى وجود دارد. و امّا در مورد زندانى شدن من كه گفتم در آن هم خیرى نهفته است: همان طورى كه مى‏دانید ما هرگز از همدیگر جدا نمى‏شدیم و اگر این اتّفاق نمى‏افتاد، من در شكار نیز همراه شما مى‏آمدم و در جنگل سایه به سایه شما حركت مى‏كردم. زمانى كه آن شیر فرا مى‏رسید، ما هر دو در زیر آن درخت در خواب بودیم، هر چند كه شیر به سبب زخم انگشت شما و بوى نامطبوع جراحت از دریدن شما صرف‏نظر مى‏كرد ولى مرا حتماً تكّه تكّه كرده ومى‏بلعیدامّا وقتى شما مرا به زندان انداختید،درواقع زندگى من هم نجات پیدا كردواین همان خیر نهفته در این كار بود."

اغلب، دیدن مصلحت‏ها به هنگام وقوع مصیبت، كار ساده‏اى نیست. به هر حال خوب است به هنگام ابتلا به درد و رنج و گرفتارى، داستان این شاه و وزیر را به یاد بیاورید. و بدانید كه اى بسا دردى كه بدان دچار آمده‏اید خیرى در آینده نزدیك برایتان داشته باشد و به نتیجه مثبت آن گرفتارى، اعتقاد داشته باشید. در این موارد مى‏توانید به خودتان بگویید: "حتماً در آن خیرى هست." به نوعى هم، مانند مانترا عمل مى‏كند، مى‏توانید دائماً آن را تكرار هم بكنید و به خودتان در مقابله با مشكلات شهامت بیشترى ببخشید.


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 15:6 ] [ mohammadkazem ]

فرمانروایی كه می كوشید تا مرزهای جنوبی كشورش را گسترش دهد، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسیدكه خشم فرمانروا رابرانگیخت ، بنا براین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار كرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا در آمدند و برای محاكمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا از سردار پرسید : ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ، چه میكنی ؟

سردار پاسخ داد : ای فرمانروار، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسید : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه خواهی كرد؟

سردار گفت : آن وقت جانم را فدایت خواهم كرد ! فرمانروا از پاسخی كه شنید آن چنان یكه خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلكه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب كرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید : آیا دیدی سرسرای كاخ فرمانروا چقدر زیبا بود ؟ دقت كردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت : راستش رابخواهی ، من به هیچ چیز توجه نكردم .

سردار با تعجب پرسید : پس حواست كجا بود ؟ همسرش در حالی كه به چشمان سردار نگاه میكرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود . به چهره مردی نگاه میكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فد ا كند!


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 15:2 ] [ mohammadkazem ]

مردى براى گذراندن تعطیلات به جزیره کیش رفت. همسرش در یک مسافرت کارى بود و قرار بود فرداى آن روز در جزیره کیش به او بپیوندد. مرد وقتى به هتل رسید تصمیم گرفت براى همسرش یک نامه الکترونیکى کوتاه بفرستد و خبر رسیدنش را به او اطلاع دهد.
کامپیوترش را راه انداخت و پس از وصل شدن به اینترنت، نامه اى براى همسرش از طریق پست الکترونیکى فرستاد. متاسفانه در هنگام تایپ کردن نشانى e-mail همسرش، یک حرف را اشتباه وارد کرد و نامه به جاى آن که به همسرش برسد به نشانى پست الکترونیکى خانم نسبتاً سالخورده اى که روز قبل همسرش را از دست داده بود ارسال شد. هنگامى که این خانم e-mailهایش را نگاه مى کرد تا چشمش به این e-mail افتاد مدتى به صفحه نمایشگر خیره ماند و سپس جیغى کشید و به زمین افتاد. افراد خانواده اش با شنیدن صداى جیغ او به سرعت به اتاقش رفتند و دیدند که او بیحال روى زمین افتاده است.

به صفحه نمایشگر کامپیوتر نگاه کردند و این متن را روى آن دیدند: همسر عزیزم، من همین الان رسیدم و جا گرفتم. همه چیز براى آمدن فرداى تو آماده است .


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 14:52 ] [ mohammadkazem ]

از صحنه ای كه دید قلبش فرو ریخت، پدر دم در خانه داشت او را در ازای یك مشت پول معاوضه می‌كرد و خریدار پیرمرد شكم گنده ای بود كه با چشمانی هوسباز كه حتی گرد پیری هم چیزی از آتش...

 

اشباح
تمام تنش می‌سوخت، انگار میان دیوارهای سنگی محبوسش كرده بودند، صدای باد و صدای غرّش مردی كه در میان صدای باد به زوزه ی گرگ می‌مانست و صدای به هم خوردن شاخه‌های درختان كه در میان همهمه گم می‌شد، سرش را به زحمت چرخاند، چیزی دور سرش می‌چرخید و می‌رقصید!
اشباح … اشباح … اشباح
انگار خواب می‌دید، سرش سنگین شده بود. صدای جیغ و هیاهوی شاخه‌ها در یك لحظه قطع شد، سفیدی مه را در اطرافش احساس كرد، اما زمین سراسر گل بود و او در میان گلها دست و پا می‌زد، با صدایی كه حتی خودش هم نمی‌شنید به گوش مردم شهر فریاد می‌زد: " كمك، كمكم كنید … شما را به هر آنچه می‌پرستید كمكم كنید! " سوزش بدن، زوزه ی مرد و صدای باد فریادش را خفه كرده بود.

چشمانش را به آن سمت كه مرد ایستاده بود لغزاند، او را دید كه با چشمانی دریده و خون آلود، لبانی گوشتالو كه كف سفید كشداری از آن تراوش می‌شد و شلاّق بلندی در دست جلو می‌آید، خود ابلیس می‌نمود، یا نه نگهبان جهنم، با همان هیبت و دژخیمی‌.

 

زن از ترس قالب تهی كرده، كم مانده بود از شدت وحشت نفسش قطع شود، ناله‌هایش به خس خس تبدیل شده بود، یارای حركت نداشت و احساس می‌كرد كمی ‌بعد خواهد مرد!
مرد به سراغش آمد، یك قدم مانده بود به او برسد، آن یك قدم را هم برداشت، قصد حمله داشت …

همهمه در یك لحظه خوابید و صدای كرنش اتومبیل گران قیمتی كه سر چهار راه ترمز كرد او را به خود آورد، صداها در گوشش زنگ می‌زدند، حال خودش را نمی‌فهمید، حالتی گنگ و از خود بیخود؛
جمعیت اما دور می‌شد، دورتر و دورتر، كمی ‌بعد دوباره آنها را دید، اشباح سیاه شناور در سفیدی مه، خیلی دیر وقت بود، سرش را از روی پله ی سنگی خانه ی مجللی كه می‌گفتند از آن یكی از نمایندگان مجلس است بلند كرد، سرش پر از باد شده بود، پر از نكبت بود، از خودش و از تمام آدمهایی كه می‌شناخت یا حتی نمی‌شناخت بیزار و منزجر بود.
تك و توك اتومبیلی از آن خیابان رد می‌شد. مثل یك دلمه ی كلم پیچ خودش را دور ملحفه ای تكه پاره كه تنها دار و ندارش بود، لوله كرده بود، اوایل پاییز بود و هوا سوز داشت، تنش می‌لرزید.

پلكهایش داشت سقوط می‌كرد، اما می‌ترسید كه دوباره كابوس ببیند. این كابوس و هزاران كابوس از این بدتر نشخوار هر شبش بود. دیگر از شب ماندن توی خیابان وحشت زده نبود. سالهای زیادی بود كه سنگفرش خیابان نقش قالی زیر پایش و آسمان سقف رنگین خانه اش شده بود و آب و نانش را هوسبازان شهر در ازای مشتی هوس تامین می‌كرند.
روزی كه به خیابان پا گذاشت، چهارده سال بیشتر نداشت. مادرش مرده بود و پدرش تریاكی شش دانگی بود كه شب و روزش را در بیقوله‌ها سپری می‌كرد، یك خواهر بزرگتر هم داشت كه پدر او را در قبال چندرغاز برای كلفتی فرستاده بود به یك خانه‌ی بزرگ در شمالی ترین نقطه‌ی شهر و بعد همه‌ی آن كاغذها را صرف آتش زدن زندگی نكبت بارش كرده بود. و حالا بعد از سه سال نوبت او بود كه دستش را در دست یك پیرمرد شست ساله كه بغیر از زن اولش، چهار زن صیغه ای دیگر داشت بگذارد و برای همیشه شر او را از سرش كم كند. همه كاری كرد تا پدر پشیمان شود، به پایش افتاد و تا صبح التماسش كرد، در عوضش مشت و لگد بود كه از پدر پاسخ گرفت. پدرش چند روز بود كه مواد استعمال نكرده بود، گیج گیج بود، نه چیزی می‌شنید و نه چیزی می‌فهمید. فردا صبح وقتی كوفته از مشت و لگد دیشب پدر چشم باز كرد، صدای او را شنید كه با كسی حرف می‌زند، تن خسته و كوفته اش را تا جلوی پنجره كشید. از صحنه ای كه دید قلبش فرو ریخت، پدر دم در خانه داشت او را در ازای یك مشت پول معاوضه می‌كرد و خریدار پیرمرد شكم گنده ای بود كه با چشمانی هوسباز كه حتی گرد پیری هم چیزی از آتش شهوتش كم نكرده بود، به داخل خانه سرك می‌كشید.

پدر در حالی كه از شدت خماری روی پا بند نبود، با عزّت و احترام او را به خانه راهنمایی كرد. دخترك تنها كاری كه توانست انجام دهد این بود كه چادر كهنه و رنگ و رو رفته اش را به سر كند تا تمام آنچه از زیبایی و جوانی نصیب داشت زیر آن مدفون كند، درست مثل آرزویی كه برای همیشه حفر شود!
مرد با دیدن دخترك لبخندی موذی و برنده روی لبان كلفت و قاچ قاچش نشست، چرا كه خوب می‌دانست در این معامله‌ی پر سود چه كالای گران قیمتی نصیبش شده …
صورت دخترك گرگرفت و گونه ی برجسته اش سرخ شد، چشمان معصومش آبستن اشك شد، ولی غم راه گلویش را مسدود كرده بود. احساس نفرت سراسر وجودش را پر كرد، اما راه گریزی نداشت، پدر دستش را در دست پیرمرد گذاشت و او را روانه‌ی ماتم سرا كرد؛ پیرمرد پشت فرمان وانت نیسان قدیمی‌اش نشست، شكم ورقلمبیده اش به قدری بزرگ بود كه به زور پشت فرمان جا گرفت و دخترك مثل نوعروسان بخت برگشته با چادر كهنه و سیاهی كه همرنگ بختش بود، مات و مبهوت از بازی سرنوشت كنار دست داماد نشست.

ماشین كه حركت كرد، تصویر پدر را در آیینه ی بغل دید كه در هم شكست، مثل یك چینی شكسته و خرد شده و بعد در هجوم سایه‌ها متلاشی شد، و از همان وقت بود كه "پدر" دیگر هیچ معنایی را در ذهن او متبادر نكرد و او برای همیشه این واژه را فراموش كرد.
هنوز مسافتی نرفته بودند كه مرد ماشین را متوقف كرد، هنوز همان خنده‌ی موذی را به لب داشت، بی هیچ حرفی رفت و تمام درها را پشت سرش قفل كرد. وقتی برگشت یك مشت خرت و پرت زده بود زیر بغلش كه معلوم بود خرید عروسی اش است، چند خیابان جلوتر او را پیش یك محضر دار آشنا برد، یك بسته اسكناس روی میز گذاشت و حاج آقا صیغه‌ی محرمیت را جاری كرد!
شب سیاه و تاری بود، چشمان پر اشك دخترك قلب پیرمرد را به رحم نمی‌آورد، تنش هنوز از ضرب دستان پدر درد آلود بود كه گرفتار دستان خشن و بازیگوش پیرمرد شد، راه فراری نبود و تا صبح هم راه درازی مانده بود …

خروس خوان بین گرگ و میش هوا، كه صدای نعره‌ی خرناسه‌ی پیرمرد تمام فضای اتاق را پر كرده بود، دامن لگدمال شده اش را به همراه چادر كهنه و تمام پولی كه در جیب پیرمرد بود، برداشت و به سمت سرنوشتی نامعلوم راهی شد…
حالا پس از گذشت این همه سال و دردی كه سراسر وجودش را پر كرده بود، در بیداری هم آن اشباح را می‌دید. مه سفیدی همه جا را پر كرده بود و باز صدای همهمه به گوش می‌رسید.
دلش می‌خواست اینبار به جای آن اشباح سیاه و آن مرد جهنمی‌، شبه نورانی یك زن پاك از جنس خودش را ببیند كه برای او بال پرواز به ارمغان می‌آورد؛ ولی باز هم اشباح سیاه بودند كه او را در خود می‌فشردند، و آنقدر او را فشردند كه گفت: "اینبار خواهم مرد!"

 

كم كم صبح شد، اشباح ناپدید شدند. مردم از خانه‌هاشان به بیرون سرازیر می‌شدند. خیابان شلوغ شد. چند سرباز با باتومی‌كه در دست داشتند، او را از جلوی در خانه‌ی مرد سرشناس شهر دور كردند، مثل مگسی كه از روی شیرینی می‌پرانند.
ضعف شدیدی بر بدنش چیره شده بود. ضعف از پیری و سوء‌هاضمه ناتوان و خمیده اش كرده بود. جمعیت او را به جلو هل می‌داد و او بی هدف با نگاهی كه در نور صبحگاهی رنگ می‌باخت اطرافش را می‌نگریست و پیش می‌رفت، كمی‌جلوتر ته مانده‌ی سیگار روشنی را از كف خیابان برداشت، چند پك زد و دود آنرا قیلاج قیلاج در هوا نقاشی كرد، دیگر یارای ایستادن نداشت، خودش را به گوشه‌ی دیواری رساند. همانجا كنار دیوار چمباتمه زد و بی حركت ماند. صدای ضربان قلب خسته اش را می‌شنید كه مثل یك ساعت زنگ زده‌ی قدیمی‌ كار می‌كرد، صدا هر بار كندتر و كندتر و ضعیفتر و ضعیفتر می‌شد، تا اینكه؛ سكوت! …
سیگار مصرف شده از گوشه‌ی لب ورم كرده اش به زمین افتاد و او مات و بی حركت به سنگفرش كف خیابان زل زد! رهگذران سكه‌های پنج تومانی و ده تومانی به دامانش می‌ریختند، آنها نمی‌دانستند كه اشباح او را با خود برده اند


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 14:41 ] [ mohammadkazem ]

مورچه ای بر صفحه کاغذی می رفت. از نقش ها و خط هایی که بر آن بود حیرت کرد؛ آیا این نقش ها را خود کاغذ آفریده است یا از جایی دیگر است؟ در این اندیشه بود که ناگاه قلمی بر کاغذ فرود آمد و نقشی دیگر گذاشت. مور دانست که این خط و خال از قلم است، نه از کاغذ. نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: مرا حقیقتی آشکار شد. گفتند: کدام حقیقت؟ گفت: بر من کشف شد که کاغذ از خود نقشی ندارد و هر چه هست از گردش قلم است. ما چون سر به زیر داریم فقط صفحه می بینیم؛ اگر سر برداریم و به بالا بنگریم قلمی روان خواهیم دید که می چرخد و نقش و نگار می آفریند.در میان مورچگان، یکی خندید. سبب را پرسیدند.گفت: این کشف بزرگ را من نیز کرده بودم؛ لیک پس از عمری گشت و گذار روی صفحات  دانستم که آن قلم نیز اسیر دستی است که او را می چرخاند و به هر سوی می گرداند. انصاف بده که کشف من عظیم تر و شگفت تر است. همگان اقرار دادند به بزرگی کشف وی. او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند؛ چون تا کنون می پنداشتند که نقش از کاغذ است و اکنون علم یافتند که آفریدگار نقش ها نه کاغذ و نه قلم است، بلکه آن دو خود اسیر دیگری اند. این بارموری دیگر گریست. موران سبب گریه اش را پرسیدند. گفت: عمری بر ما گذشت تا دانستیم که نقش را قلم می زند، نه کاغذ. اکنون بر ما معلوم شد که قلم نیز اسیر است، نه امیر. ندانم که آیا آن امیری که قلم را می گرداند به واقع امیر است، یا او نیز اسیر امیر دیگری است و این اسیران کی به امیری می رسند که او را امیر نیست ؟!


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 0:43 ] [ mohammadkazem ]

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب كند. چهار اندیشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یك جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی كه آن جدول را حل نكنید نخواهید توانست قفل را باز كنید. اگر بتوانید مسئله را حل كنید می توانید در را باز كنید و بیرون بیایید». پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و كاری نمی كرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول كار بودند. آنان حتی ندیدند كه چه اتفاقی افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بیرون رفته. وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنید. آزمون پایان یافته. من نخست وزیرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او كاری نمی كرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله ای در كار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نكته ی اساسی این بود كه آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای كه این احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستین چیزی كه هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است كه آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل كرد؟ اگر سعی كنی آن را حل كنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم كه ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است». پادشاه گفت: «آری، كلك در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه یكی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن كردید؛ در همین جا نكته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن كار می كردید نمی توانستید آن را حل كنید. این مرد، می داند كه چگونه در یك موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد». این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون در هرگز بسته نبوده است!



برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 0:42 ] [ mohammadkazem ]

می دانم که روزی عشقت از جان من جز خاکستری بر جای نخواهد گذاشت. خوب می دانم. ولی مگر من از چنین سرنوشتی فرار می کنم؟جانم اگر ارزشی دارد به عشق تو است پس اگر روزی از من چیزی باقی نمی ماند بگذار نابود شدنم به خاطر بی تابی از عشق تو باشد. سهم من از عشق فقط دلتنگی ها و بی قراری های مدام است. ولی مگر من از این سهم ناراضی ام؟بگذار روزی که می میرم از دلتنگی، نام تو را فریاد بزنم.می دانم که  دلم از عشق تو آخر خواهد سوخت .ولی مگر دل کوه های سترگ از دلتنگی پر از آتش نیست. روزی این ظاهر صبور به آتشفشانی بدل خواهد شد تا همه بدانند که در درون سینه اش چه می گذشته است.بگذار آتش درونم مرا در خود  بسوزاند.


برچسب‌ها: داستان
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 0:31 ] [ mohammadkazem ]

اگر میخواهید زیتون را خود در منزل عمل آورید این مطلب به شما کمک می کند تا این کار را به بهترین وجه انجام دهید:

اصولا زیتون ها به سه صورت كنسروی - شكسته و بی هسته هستند .
زیتون شكسته زیتو نی است كه مراحل روغن گیری آن انجام شده است و زیتون بی هسته همان زیتون كنسروی است (روغن كشی نشده است) و برای تهیه ی زیتون پرورده و یا تزپین كردن با فلفل قرمز و بسته بندی های خوشگل استفاده می شود.

در هرحال همه ی زیتون ها یك تلخی دارند و تنها راه گرفتن تلخی آنها خواباندن در آب نمك و شستشوی چند باره ی آنها است تا طعم تلخی آن به حد مورد انتظار شما از بین برود .( میتوان در روز حدود سه الی چهار بار زیتون ها را می شویم و مجددا در آب نمك بریزیم )

در آخر كه طعم مطلوب را پیدا كرد مجدا زیتون ها را در آب نمك بریزید شوری آن به اندازه ای باشد كه خوراك آن برای شما مطبوع است (نه بی نمك و نه شور) و مثلا اگر در سطل های پلاستیكی سایز ماست های سه كیلویی می ریزی .روی آن 1 یا 2 قاشق روغن زیتون و گلپر (یك قاشق ) بریز معمولا زیتون را در جای خنك می گذارند وسعی كن این جای خنك یخچال نباشد


معمولا زیتون‌های سبز یا زیتون‌هایی كه اندكی مانده تا رسیده شوند را برای مدتی در محلول‌های قلیایی می‌خوابانند تا تلخی گوشت آنها گرفته شود. سپس مدتی در آب می‌خوابانند و سرانجام در ظرف محتوی محلول كم‌نمك (مخلوط آب، نمك و سركه) نگه می‌دارند یا اینكه از همان ابتدا فرآیند گرفتن تلخی را تنها با آب‌نمك انجام می‌دهند.

زیتون را به این روش حتی در خانه نیز می‌توان عمل آورد، اما به دلیل وقت‌گیر بودن این فرآیند، بیشتر مصرف‌كنندگان، زیتون آماده را ترجیح می‌دهند. بعضی از زیتون‌ها پس از عمل آوردن سیاه می‌شوند. اگر زیتون پس از بیرون آوردن از قلیاب مدتی در معرض هوا قرار ‌گیرد، رنگش به سیاهی می‌زند. البته رنگ زیتون بیش از همه به نوع آن مربوط می‌شود.

در مورد محلول های قلیایی خوراكی ( تركیب آب و بی كربنات ها مثل جوش شیرین و آهك (كه برای مربای بالنگ استفاده می شود )


برچسب‌ها: علمی
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 22:30 ] [ mohammadkazem ]

ننا همیشه از نبود پدرش رنج می برد ...وضع خواهرش جولیا ار اون بدتر بود...

آخه همه فکر می کردن اون بچه ی یه رابطه ی نامشروعه.

ومادر هم دربرابر تحقیرای دیگران وعلی الخصوص مادربزرگ کمرش خم شده بود

اما با این وجود همیشه

از جولیا دفاع می کرد.شب هنگام وقتی ننا از دانشگاه اومده بود

به همراه مادرش اشکای خواهر کوچولوشو پاک کرد و هر سه دستاشونو به

سمت آسمون بلند کردن

وبا هم این دعارو کردن:خدایا ما میدونیم فرشتمون

یه روزی میاد و زندگیمونو زیبا می کنه...

امیدواریم خیلی زود بیاد...الهی آمین

در همون لحظه یه جوون پنجره ی اتاقشو که دقیقا روبه روی پنجره ی اتاق جولی

بود باز کرد و اونارودید...

اون سه متوجه نشدند که چقدرزود دعاشون مستجاب شد

از اون روز نیک وارد زندگیه اونا شد...نیک شده بود مرحم راز سوفی...

و کاری کرده بود که همه شیفتش شده بودن...

ازاون روز قیافه ی ننا دیگه عبوس نبود...

اون یاد گرفته بود بخنده...

و اینو مدیون نیک بود...کم کم عشق نیک توی دلش جاباز کرد...

یه روز ننا تصمیم گرفت درمورد این عشق ب انیک صحبت کنه

صبح جیمز که از خیلی پیشترها شیفته ی ننا بود اون رو دید اون می خواست

به ننا بگه چقدر دوستش داره

و ننا که نیاز به دردو دل داشت نتونست جلوی خودشو بگیره

و همه چیزو به جیمز گفت...

تا اسم نیک اومد گرد غم به چهره ی جیمز نشست...

شب هنگام ننا ... بادسته گلی که جیمز براش گرفته بود به خونه ی نیک رفت...

قبل از اینکه بتونه چیزی بگه عکس نیکو با یه دخترخیلی زیبا که لباس

عروس به تن داشت دید...

از نیک پرسید این کیه؟؟؟و نیک باحرفاش کاخ آرزوهای ننا رو روی سرش خراب کرد...

نیک گفت:

اینو می گی...اوه معذرت می خوام ننا نمی دونم چرا

تا به حال درمورد همسرعزیزم باهات حرفی نزدم ...

این جورجیا همسر زیبا و مهربونمه...میدونی ما باهم یه دعوای اساسی

کردیم واون قهر کرد

و از نیویورک اومد اینجا...منم بعد یه مدت متوجه شدم بدون

اون نمیتونم یه ثانیه دووم بیارم...

اوه ننا اینا چیه ؟؟؟داری گریه می کنی؟؟؟من حرف بدی زدم؟؟؟

ننا درحالی که به خودش ناسزا می گفت اونجا رو ترک کرد...

هوا هم مثل ننا بارونی بود...از اون طرف جیمز هم داشت اشک می ریخت

و به نیک غبطه می خورد...

و ناگهان نیک در آغوش مادرش شروع کرد به ضجه زدن...

ازاون روز نیک سعی کرد به جیمز نزدیک بشه ...

اون تمام کارا و چیزایی که ننا دوست داشتو به جیمز گفت.

چندهفته بعد ننا احساس کرد عشق واقعیشو پیداکرده...

جیمز ازاینکه تونسته بود دل ننارو بدست بیاره

هر روز هزاران بار از نیک تشکر می کرد.و همیشه

برای اون و همسرش آرزوی خوشبختی می کرد.

جیمز دلو به دریا زد و از ننا خواستگاری کرد...اما ننا همواره دچار شک و تردید بود...

اینبار بازم نیک بود که به داد جیمز رسید و ننارو توجیه کرد که باید

به ندای قلبش گوش بده :

برای گفتن دوستت دارم همیشه وقت نداری پس بهش بگو اونقدر دوستش داری که

بتونی باهاش زندگیه جدیدی رو شروع کنی...شاید دیگه فردایی نباشه!!!

همون روز یه نامه از پدرننا رسید ...و سوفی با مادربزرگ یه

دعوای اساسی به خاطر جولیا کرد...

مادربزرگ علت تمام بدبختی هارو وجود نحس جولیا میدونست

چون یه بچه ی نامشروع بود...

ومادر از جولیا که درآغوشش اشک می ریخت دفاع می کرد...

بازم سرو کله ی فرشته پیداشد...

و مادربزرگو باگفتن واقعیت متعجب کرد: درست10سال پیش سوفی متوجه شد

پسرتو رابطه ی نامشروعی داشته...

وبدتر از اون بچه ای هم ازاین رابطه داره...پسربزدل توبا کمال

وقاحت این بچه رو به این زن سپرد...

زنی که سالها تحقیرش کردی... پسرت ازهمون روز ناپدید شد...

میدونی چرا؟؟؟

چون نمیتونست تو چشمای این زن نگاه کنه.واین زن توی این سالها داشت

تاوان گناه پسر تورو میداد.

این هم نامه ی پسرت ...اگه حرفامو قبول نداری بخونش...

مادربزرگ شوکه شده بود.

ننا شب هنگام به کلیسا رفت وباکمال تعجب جیمزرو دید بایک حلقه...

چندهفته بعد وقتی ننا وجیمز درحال خرید بودن همسر نیکو برای اولین باردیدن...اما...

بایک مرد ناشناس.اونها شروع به صحبت باهم کردند .وقتی حرف نیک شد مرد گفت:

اوه نیک ...

قدر سلامتیمونو باید بدونیم...اصلا دوست ندارم جای نیک باشم ...

میدونید که 3 روزه بستریه؟؟؟

همسرمن دکتر معالجش هست.خیلی حالش وخیمه...

اون قلب دیگه براش قلب نمیشه...

دکترا ازش قطع امیدکردن...

ننا و جیمز خشکشون زده بود...توی بیمارستان نیک درحالی که اشک می ریخت

به مادرش می گفت:

چطوری می تونستم بااین قلب بیمار...بااین عمر کوتاهم زندگیشو نابود کنم...

اون تموم دنیای من بود...

نمیتونستم خراب شدن دنیامو ببینم...جیمز اونو خیلی دوست داره

حتی شاید بیشترازمن...

همین که خوشبخته برای من کافیه...

ننا وجیمز وارد شدن...نیک تنها تونست اینو بگه:call ho naa ho(شایددیگه فردایی نباشه)

اون حقیقتا یک فرشته بود.

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی

و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.


برچسب‌ها: داستان
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 22:29 ] [ mohammadkazem ]

بیایید ٥/٤ میلیارد سالى را كه از عمر بشر می گذرد، مساوى با ١٢ ساعت فرض كنیم. البته ما نمی دانیم كه در ٢ ساعت و ٥٢ دقیقه اول چه اتفاقى افتاده است. قدیمی ترین سنگ هاى به دست آمده، ساعت ٢:٥٢ دقیقه را نشان می دهند. در ساعت ٤، اولین موجود زنده – یعنى باكترى – به وجود آمد. در ساعت ١٠:٣٠ دقیقه، اولین مهره داران در دریاها ظاهر شدند. دایناسورها در ساعت ١١:٢٥ دقیقه، پرندگان و پستانداران در ساعت ١١:٥٠ دقیقه و انسان ها ٣٠ ثانیه مانده به ١٢ پا به عرصه وجود گذاشتند. بنابراین، با توجه به این مقیاس، بشر تنها ٣٠ ثانیه است كه بر روى زمین زندگى می كند.


برچسب‌ها: داستان
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 22:24 ] [ mohammadkazem ]

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعافوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.


برچسب‌ها: داستان
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 17:26 ] [ mohammadkazem ]

دختر دانش آموز صورتی زشت داشت.

دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره...

 

روز اولی که به مدرسه ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.

 

نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت...

 

او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟!!

یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
اما کاترینای عزیزم ، بر عکس من  تو بسیار زیبا و جذاب هستی ... 

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند...

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود :

 

به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.

 

ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد.

 

مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت...

 

آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود؟!

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم ...!

5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت : برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟!

 

همسرم جواب داد : من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم ...!

 

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید ... 

 

 


جمله روز :  برای اینکه بزرگ باشی نخست کوچک باش.

 


برچسب‌ها: داستان
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 17:25 ] [ mohammadkazem ]

هنوز آن صحنه ی تلخ جلو چشممه. حتما می خوای ازم بپرسی کدام صحنه نه؟ کاش می شد نگم ولی از طرفی هم دوست دارم بگم . آره می گم .چند شب پیش داشتم تو خیابون راه می رفتم البته نه واسه خوشگذرونی پول واسه ماشین سوار شدن نداشتم حتی صد تومان. در راه کلی با خدا حرف زدم و ناشکری کردم: {ببین حتی صد تومانم ندارم پس کجاست انصافت که میگن هان؟ من که شبانه روز ازت یاد می کنم و ازت به خاطر همه چیز شکرت می کنم آخه این انصاف که من این ساعت شب در این خیابون پیاده راه برم و...}خسته شده بودم واسه همین رو یکی جدول های کنار خیابون نشستم .سرم پایین بود و آسفالت را نگاه می کردم که یک سایه را رو به رویم دیدم . سرم را بلند کردم و یک دست گنده ی پیر و چروک را روبه روی صورتم دیدم. بد جور جا خوردم خود پیر مرد هم فهمید . آره آن پیر مرد بود با لباسهایی ژنده وپاره و یک پلاستیک پر از نون خشک هم در دستش . در چشم هم زل زده بودیم . من که هنوز در حال هوای خودم بودم با تعجب گفتم بفرمایید . پیرمرد با لحن خیلی مظلومی گفت سه روز چیزی نخوردم یه پولی بده دوتا تخم مرغ بخرم با این نونا بخورم . داشتم از خجالت آب می شدم . با شرمندگی گفتم حاجی به خدا خودمم هیچی پول ندارم . دارم پیاده می رم خونه . پیرمرد آهی کشید و گفت همه همین را میگن نمی دونم شاید همه از من بد بخت ترهستن . آمدم بهش بگم که من دروغ نگفتم ولی او پشتش را به من کرد رفت . بعدش فقط یک چیز گفتم {خدایا شکرت}. بعد راهمو کشیدم و رفتم خونه ...


برچسب‌ها: داستان
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 17:23 ] [ mohammadkazem ]

ناگهان یک جفت کفش قرمز جلوم سبز شد. کمی به کفش ها نگاه کردم ، با خودم گفتم الان که برن ، اما نرفتن . داشتم از خودم می پرسیدم که این خانوم اینجا چی می خواد ؟ که یادم اومد بله رو به روی نیمکتی که بنده روش اتراق کرده بودم نیمکت دیگه ای هم وجود داره . از شدت کنجکاوی سرم خود به خود شروع کرد به بالا اومدن . با خودم گفتم به به ! چه خانوم با شخصیتی ؛ کفشای قرمز ، جوراب هم که بگذریم ، شلوار تنگ (الله اکبر) ، مانتو از آن هم تنگ تر ، روسری هم که بودن و نبودنش فرقی نمی کند . یکم دقیق تر که شدم دیدم ( استغفرالله) خانم در حال بزک کردن نیز می باشند .با خودم گفتم : « ایول تا تنور داغه ، نونمونو بچسبونیم .» .

چی من ؟ به خدا من نیتم خیر بود . من اصلا  قیافم به این کارا می خوره ؟ حالا ادامه ی داستان بخونین می فهمین من چه پسرگلیم . جلو رفتم ، بعد از چند تا سلفه ، سلام کردم و بعد از شنیدن جواب سلام ، با حالتی متضرعانه به ایشون گفتم که : ببخشید سوالی ازتون داشتم . فکر می کردم بیشتر از این باید منت بکشم ، ولی در کمال تعجب ! گفت : بفرمایین .

گفتم : « ببخشید ، شرمنده ، روم به دیفال که این سوالو می پرسم . هدف شما از این همه آرایش کردن و اومدن تو خیابون چیه ؟ » . اولش خندید ، بعد گفت : « آدم به خاطر دل خودشم هم نمی تونه آرایش کنه ؟ » توی دلم گفتم : « ها جون عمّت به خاطر دل خودت یا دل جوونای مردم . »

دوباره شروع کردم به صحبت کردن و خواهش کردم راستش رو بگه چون که جواباشو برای یه پروژه ی تحقیقاتی نیاز دارم ( خالی نبستم ها ) . کمی فکر کرد و گفت : « چون پسر باادبی هستی و من ازت خوشم اومده بهت میگم . گفتنش یکم سخته اما چون تحقیقت به حرفای من نیاز داره میگم . راستشو بخوای به این خاطر این کارو انجام میدم تا شاید مرد رویاهامو پیدا کنم و بعد از اینکه چند مدت با هم دیگه بودیم و همدیگرو شناختیم با هم ازدواج کنیم . » . فکر کنم براش خیلی سخت بود این حرفارو بزنه چون بعد از این حرف چند تا نفس عمیق کشید .

گفتم : خب تا حالا این مرد رو پیدا کردین ؟

با خنده گفت : آره اون هم چند بار اما ...

_ اما چی ؟

_ اما هر کدوم از اونا بعد از مدتی ترکم کردن .

 

هم خندم گرفته بود و هم دلم براش می سوخت ، با خودم  گفتم عجب شیر زنی اگه من جاش بودم تا حالا خودمو کشته بودم . من هم که جو گرفته بودم ، رفتم تو کار نصیحت و امر به معروف .

گفتم : تو که این همه با پسر ها رابطه داشتی باید بدونی که پسرها از چی جور دخترایی خوششون میاد ؟ پسرها از دخترهایی خوششون میاد که عفاف و پاک دامنیه خودشون رو حفظ کنن و زینت هاشون رو برای همه به نمایش نذارن . (ما هم یه پا کتاب دینی ایم خودمون نمی دونستیم ها.) هیچ پسری خوشش نمیاد که همسرش قبلا با کس دیگه ای رابطه داشته باشه حتی خود دخترا هم همین طورن . به همین خاطر هم هست که این جور ازدواجا سرانجامش طلاقه . چون بین دو طرف یه حس بی اعتمادی وجود داره و دو طرف همش با خودشون می گن « اون که با من دوست شده از کجا معلوم با کس دیگه دوست نباشه یا قبلا دوست نبوده باشه ؟ » .

خلاصه سرتون رو درد نیارم ما هم که گوش مفت گیر اورده بودیم تا جایی که نفس اجازه می داد گفتیم . وقتی حرفام تموم شد ازش تشکر کردم که به حرفام گوش داده و باهم همکاری کرد ، و در آخر هم که نوبت خداحافظی رسید بهش گفتم که حرفای منو به عنوان یه برادر کوچیک تر که خواهرش رو دوست داره و نمی خواد که براش مشکلی پیش بیاد بپذیر و روشون فکر کن .  شمارمو بهش  دادم و  گفتم  اگر کمکی خواستی می تونی رو من حساب کنی .

در حالی که اشک از چشماش سرازیر شده بود و می خواست جلوی اشکاشو بگیره ، گفت : ممنون از راهنماییت ، منم می رم خونه تا رو حرفات بیشتر فکر کنم ؛ روش رو برگردوند که بره , اما دوباره برگشت و گفت : اگر من جای خواهر تو بودم به خودم افتخار می کردم که همچین داداشی دارم .

«ooooooooh my God!» یک لحظه از خدا خواستم که زمین دهن وا کنه ومنو ببلعه تا این صحنرو نبینم . اما خدا که همیشه هر چی بخوایم رو بهمون نمی ده . خلاصه همین جور که عرق از سر و صورتم می ریخت خداحافظی کردم و از معرکه دور شدم .

به غیر از صحنه ی آخر که خیلی هندی شده بود (که تقصیر من نبود) خیلی از خودم راضی بود . با خودم گفتم تو هم می تونی مفید باشی .


برچسب‌ها: داستان
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 16:58 ] [ mohammadkazem ]

 

کـــره ای گــفــت بــــــــــه بابای خرش  ****   پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش

 

وقـــت آن اســــت بـــــرای پســرت  ****   ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت

 

مــاده ای خـــــــــــــــوشگـل و زیـبا گیری  ****   تـــو کــه هر روز به صحرا میری

 

وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم  ****   ورنـــه از بـــی زنــــــــــی بــیمار شوم

 

پـــدرش گــفــت کــه ای کـــــره خَرَم  ****   ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم

 

تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی   ****   نـــه طــویـــــــــلــه ، نه جُلی نه کاهی

 

تـــو کـــه جــز خـوردن مال پــــــــــــدرت  ****   پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت

 

هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تورا  ****   یک جو از عقـــــــــــــ به سر نیست تورا

 

به چه جرأت تو زمــــن زن طـلــبی  ****   بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَـــــی

 

بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری  ****   بــهـــر مــــردم بــبــــــــــــــری تــو باری

 

بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری  ****   بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــــــــــــــل بـبـری

 

یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار  ****   تــا کــه راضـــــی شــود از تو آن یـــــــــــار

 

بـعــد بـایــد بـخری رخت عــــــــروس  ****   بـهـر آن مـاده خــر خـوب و مـــــلوس

 

جُــــــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا  ****   روی جُـــل نـقــــــــــش و نـگـاری زیـبـا

 

بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلــــــــــکاری  ****   بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری

 

وقــتی ایـــنـهــــــــــا بـــشـــود آمــاده  ****   بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه

 

می بــری مـــاده خــرت را حجـــــــله   ****   بــا تـــأنــی نَه کــه بـــا ایـــن عـجـله

 

بــشـنــو ایــن پــنـــــــــد ز  بابای خرت  ****   پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت

 

تــا کـــه اســبــاب مــهــیـــــــــــا نشود  ****   موسم عــقـــــــد تــو بــر پا نشود

 

پــس از امــروز بــرو بر سرِ کار  ****   تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بــــــــــــار


برچسب‌ها: شعر, مطالب طنز
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 16:24 ] [ mohammadkazem ]

من هلاک تو و  خاک زیر پاتم،  توپولف!

من زمین خورده‌ی جعبه ی سیاتم، توپولف!

کشته‌ی تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!

مرده‌ی ریپ زدن و ناز و اداتم،  توپولف!

قربـون اون نوسانــات صداتم،  توپولف!

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!

من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملــوس

می‌پری  پر می زنی  روی هوا  عین خروس!

بذار ایرباس واست عشوه بیاد- دراز لوس-

بدگِلا چش ندارن ببیننت،  خوشگل روس!

قربون چشات برم، محــو نیگاتم ،  توپولف

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!

مـــا رو می‌بری نقـــاط دیدنی  وقت فرود

گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی وقتا  ته رود

می فرستن همه  تا سه روز  به روحمون  درود

می خونه مجری سیما  واسمون شعر و سرود

چرا ماتم می گیرن ، مبهوت و ماتم  توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!

وقتی عشقت می‌کشه گاهی با کلّه می شینی

به جـــــای باند فرود، توی محلّه می شینی

یا می‌ری تــــوی ده و  رو سر گلّه  می شینی

زودی مشهور می‌شی،  رو جلد  مجلّه می شینی

پی گیر عکســــــا و تیتر  خبراتم  توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!

می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا

چونکه وقتی باهاتم  هی می کنم  یـــــاد خدا

بدون نذر و نیـــاز  بــــــا تو پریدن ،   ابدا!

می کنم بعد فرود  تمــــوم  نذرامـــــو   ادا

واســه جنّت   بلیتت گشتــــه  براتم،   توپولف!

یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم،   توپولف!

تو که هی  رفیقــــای ایرونیتو  یاد می کنی

کی میگه  تــــو  انبارای روسیه  باد می کنی؟

ما رو پیک نیک می بری،  سقوط آزاد  می کنی

خدا شــــادت بکنه ،  روحمونو  شاد میکنی

بری تا اون سر  اون دونیا(!) باهاتم،  توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم،   توپولف!

 


برچسب‌ها: مطالب طنز, شعر
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 16:22 ] [ mohammadkazem ]

1.
روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو كوك كنین تا همه از خواب بپرن


2.
سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی ها زود تر راه بیفتند


3.
وقتی میخواین برین دست به آب با صدای بلند به اطلاع همه برسونین


4.
وقتی از کسی آدرسی رو می پرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین


5.
کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنید


6.
همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین


7.
جدول نیمه تموم دوستتون رو حل کنین


8.
روی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت حرکت کنین


9.
وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستند مرتب کانال رو عوض کنین


10.
از بستنی فروشی بخواین که اسم پنجاه و چهار نوع بستنی رو براتون بگه


11.
در یک جمع سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین


12.
به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین


13.
وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین


14.
وقتی با بچه ها بازی فکری می کنین سعی کنین از اونها ببرین


15.

موقع ناهارتوی یک جمع جزئیات تهوع وگلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنین


16.
ایده های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین


17.
بوتیک چی رو وادار کنید شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگین هیچ کدوم جالب نیست و سریع خارج بشین


18.
شمع های کیک تولد دیگران رو فوت کنین


19.
اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین


20.
وقتی کسی لباس تازه می خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته


21.
صابون رو همیشه کف وان حموم جا بذارین


22.
روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین


23.
وقتی دوستتون رو بعد ازیه مدت طولانی می بینین بگین چقدر پیر شده


24.
وقتی کسی در جمعی جوک تعریف می کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود


25.
چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین


26.
بادکنک بچه ها رو بترکونین


27.
مرتب اشتباه لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بهش بخندین


28.
وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه میکنه بهش بگین موی بلند بیشتر بهش می یاد


29.
بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین


30.
کلید آپارتمان طبقه سیزدهم تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد! ﴿این راه هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره


31.
ایمیل های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد كنین


32.
توی كنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری ، بی موقع دست بزنین


33.
هر جایی كه می تونین ، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستكش دوستتون بهتره


34.

حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین


35.
نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین


36.
دوستتون كه پاش توی گچه رو به فوتبال بازی كردن دعوت كنین


37.
عكسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا كنین


38.
پیچهای كوك گیتار دوستتون رو كه ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونین


39.
با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش كه اونطرف خیابونه رو بپرسین


40.
شیشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض كنین


41.
موقع عكس رسمی انداختن برای هر كس جلوتونه شاخ بذارین


42.
توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندقهای دهان بسته بذارین


43.
شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسكه رو تعریف كنین


44.
توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین


45.
توی جای كارت دستگاههای عابر بانك چوب كبریت فرو كنین


46.
جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل ها رو عوض كنین


47.
یكی از پایه های صندلی معلم یا استادتون رو لق كنین


48.
توی مهمونی ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواین كه هر چی شعر بلده بخونه


49.
چراغ توالتی كه مشتری داره و كلید چراغش بیرونه رو خاموش كنین


50.
ورقهای جزوه ء ۳۰۰ صفحه ای دوستتون كه ازش گرفتین زیراكس كنین رو قاطی پاتی بذارین ، یه بر هم بزنین ، بعد بهش پس بدین


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 16:21 ] [ mohammadkazem ]

در سنین ۱۵ - ۲۰ سالگی مثل افریقاست.
نصف استعدادهاش شکوفا شده، نصفش هنوز دست نخوره است.

در سنین ۲۰ تا ۳۰ سالگی مثل امریکاست.
همه استعدادهاش شکوفا شده و از هر نظری به تکامل رسیده.

در سنین ۳۰ تا ۳۵ سالگی مثل ژاپن و هند هست.
خیلی خیلی خون گرم، باهوش و زیبا

در سنین ۳۵ تا ۴۰ سالگی مانند فرانسه است.
بعد از جنگ نصفش خراب شده، اما هنوز جذاب

در سنین ۴۰ تا ۵۰ سالگی مانند آلمان است.
جنگ رو باخته ولی هنوز به آینده امیدواره.

در سنین ۵۰ تا ۶۰ سالگی مانند روسیه است.
گشاده رو و آرام است ولی کمتر کسی اشتیاق رفتن به نزدش را دارد.

در سنین ۶۰ تا ۷۰ سالگی مانند انگلیس است.
با گذشته خاطرات درخشان اما بدون آینده روشن.

بعد از ۷۰ مثل سیبری است.
همه می دونند کجاست، ولی کسی حاضر نیست به نزدش بره!

نکته: خانم های ایرانی از ۳۰ سال پیرتر نمی شوند.


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 1:34 ] [ mohammadkazem ]

۱- به نظر شما ، چرا ۹۹در صد آقایان از همسرشان می ترسند ؟

!الف ) چون خانوم ها ناخن بلند دارند ولی آقایان ندارند !

ب ) چون خانوم ها کفش پاشنه ۱۵ سانتی دارند ولی آقایان ندارند !

ج ) چون خانوم ها جیغ دلخراش دارند ولی آقایان ندارند



مرد , مظلوم یا آب زیر کاه ؟!

۱- به نظر شما ، چرا ۹۹در صد آقایان از همسرشان می ترسند ؟!
الف ) چون خانوم ها ناخن بلند دارند ولی آقایان ندارند !
ب ( چون خانوم ها کفش پاشنه ۱۵ سانتی دارند ولی آقایان ندارند !
ج ) چون خانوم ها جیغ دلخراش دارند ولی آقایان ندارند !
د ) چون خانوم ها اگر با استفاده از مهمات فوق هم زورشان به شوهرشان نرسد ، فقط کافیست سرشان را از پنجره بیرون کنند و از مردم کمک بخواهند تا ظرف ایکی ثانیه ، 15 مرد قلچماق به طرف شوهرشان حمله ور شوند ، ولی آقایان اگر بمیرند هم کسی به دادشان نمی رسد !


۲- چرا آقایان زمانیکه با همسر خود قصد ورود و یا خروج از دری را دارند ، می گویند خانوم ها مقدمند و اجازه می دهند که اول همسرشان از در عبور کند ؟!
الف ) چون حدس می زنند که پشت در ، یک دره ای ، خندقی ، گودالی ، چیزی باشد !
ب ) چون احتمال می دهند که از لب پنجره بالای در ، یک گلدان سنگی در حال سقوط باشد !
ج ) چون گمان می کنند که پشت در ، یک حیوان درنده و گرسنه باشد !
د ) چون می ترسند که اگر آنها زودتر بروند خانومشان در را پشت سر آنها ببندد و دیگر هم باز نکند !


۳ - شما فکر می کنید که اگر روزی همسر مردی از طبقه شصتم ساختمانی سقوط کند و در طبقه پنجاه و هشتم با دست ، میله ای که از دیوار ساختمان بیرون آمده را بگیرد و در هوا معلق بماند ، این مرد برای نجات همسرش چه اقدامی انجام خواهد داد ؟!
الف ) سریعا با استفاده از اره برقی در صدد جدا نمودن میله از ساختمان بر می آید !
ب ) یک عدد سوسک و یا موش را بر روی دست همسرش می گذارد !
ج ) یک طناب پوسیده را برای بالا کشیدن همسرش به طرف او می اندازد !
د ) با به خطر انداختن جان خودش ، هر طور که شده همسرش را نجات می دهد و سپس اینبار طوری او را هل می دهد که دیگر به هیچ عنوان نتواند دستش را به جایی بند کند !


۴چرا معمولا در تصادفات رانندگی ، میزان صدمه ای که به خانوم ها وارد می شود بیشتر از آقایانی است که مشغول رانندگی می باشند ؟!
الف ) چون ۵ دقیقه قبل از وقوع سانحه ، آقا خودش را از خودرو به بیرون پرت کرده است !
ب (چون قبل از وقوع سانحه ، کمربند ایمنی خانوم دستکاری شده بوده تا عمل نکند !
ج ) چون در اینگونه تصادفات ، راننده حتی الامکان سعی کرده که خودرو اش از سمت راست با خودروی روبرویی برخورد کند !
د ) چون بعد از سانحه مشخص شده که علت تشدید جراحات وارده به خانوم ، مواد محترقه ای بوده که به دلایل نامعلوم توسط فردی ناشناس در زیر صندلی او تعبیه شده بوده تا با کوچکترین ضربه ای منفجر شود !


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 1:25 ] [ mohammadkazem ]

۱- چرا روی آدرس اینترنت به جای یک دبلیو؛سه تا دبلیو می گذارند ؟ چون کار از محکم کاری عیب نمی کند!

۲- اگر اسکلت از بالای دیوار بپرد پایین چه می شود ؟ هیچ وقت این کار را نمیکند چون جیگر ندارد!

۳- چرا مار نمی تواند به مسافرت برود ؟ چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد!

۴- برای قطع جریان برق چه باید کرد ؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد!

۵- نصف النهار چیست ؟ همان شام است که در واقع نصف نهار است که برای شام مانده است!

۶- آخرین دندانی که در دهان دیده می شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی!

۷- چرا دوچرخه خودش نمی تواند به ایستد؟ چون خیلی خسته است!

۸- اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می کنید؟ برایش صندلی می گذاریم !

۹- دارچین رو چگونه درست می شود؟ وقتی یک چینی را دار بزنند!

۱۰- چرا لک لک موقع خواب یک پایش را بالا می گیرد ؟ چون اگر هر دو تا رو بالا بگیرد ؛ می افتد!

۱۱- اگر شخصی خیلی سر شناس باشد ؛ به نظر شما چه کاره است ؟ آرایشگر!

۱۲- اگر تلویزیون روشن نشد چه می کنید ؟ آن را هل می دهیم و می زنیم کانال دو!

۱۳- شباهت دماسنج با ورقه ی امتحان در چیست؟ هر دو وقتی به صفر می رسند آدم می لرزد!

۱۴- چرا دود از دودکش بالا می رود ؟ چون ظاهرا چاره ی دیگری ندارد!

۱۵- شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیست ؟ هر دو تاشونو دیر کشیدن بیرون!

۱۶- فرق یخمک با آتروپات در چیست؟ یخمک خوشمزه تر است!

۱۷- فرق باتری با مادر زن در چیست ؟ باتری حداقل یک قطب مثبت دارد اما مادر زن هیچ چیز مثبتی ندارد!

۱۸- اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده است چیست ؟ طلاق!

۱۹- چه طوری زیر دریایی رو غرق می کنند؟ یه غواص میره در میزنه !

۲۰- ناف چیست؟ ناف نمره ی صفری است که طبیعت به شکم بی هنر داده است


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 0:37 ] [ mohammadkazem ]

اسپانیولی: کسیکه یکبار میدزدد، همیشه خواهد دزدید.

انگلیسی: طمع به همه چیز، از دست دادن همه چیز است.

عربی: هیچ کس را وادار به دو کار نکن، جنگیدن و زن گرفتن.

انگلیسی: ضربات کوچک درختان بزرگ را از پای در میآورند.

ایتالیایی: معنی همه چیز دانستن هیچ ندانستن است.

عربی: مشورت با کسی کن که تو را به گریه میاندازد نه با کسی که تو را میخنداند.

روسی: برای کسی که شکمش خالی است، هر نوع باری سنگین است.

دانمارکی: وقتی که آش از آسمان میبارد گدا قاشق ندارد.

ایرانی: تیر از جراحت به در آید و آزار در دل بماند.

آفریقایی: یک دوست خوب را با هر دو دستت نگهدار.

فارسی: مرد حکیم خرده نگیرد بر آینه.

ایرانی: یا حرفی بزن که از خاموشی بهتر باشد یا خاموش باش.

فنلاندی: همیشه کمی بترس تا هرگز محتاج نشوی زیاد بترسی.
بوسنی: مرحله اول بلاهت آن است که خود را عاقل بدانیم.

انگلیسی: یک متر یک متر سخت است ولی یک سانت یک سانت مثل آب خوردن است.

ایتالیایی: عشق یعنی ترس از دست دادن تو.

مصری: تندرستی، تاجی است بر سر انسان سالم ولی هیچ کس جز یک بیمار این تاج رانمیبیند.

ژاپنی: باید حریف را به کمک حریف دیگری بدام انداخت

هندی: سکوت هرگز اشتباه نمیکند و هر چه طولانیتر باشد، بهتر قضاوت میکند.


برچسب‌ها: داستان, ضرب المثل
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 0:36 ] [ mohammadkazem ]


 

مهندس

افغانی

درآمد روزانه

برو آخر برج

20 تا 25 هزار تومان

کارکرد روزانه

8 تا 10 ساعت

6 تا 8 ساعت

ساعت خواب

4 تا 6 ساعت

10 ساعت شب + 2 ساعت ظهر

فاصله منزل تا محل کار

10 تا 50 کیلومتر

5 تا 20 متر

درآمد ماهانه

250 تا 400 هزار تومان

-500 تا 750 هزار تومان

مالیات

هرچی زور برسه

هاااا؟!!

بیمه

40 تا 80 هزار تومان

ای بابا!!

میزان تحصیلات

16 تا 20 سال

تحصیلات چیه؟!!

وسیله کار

مغز + خودکار بیک + زبان

کلنگ + فرغون

امید به زندگی

40 تا 50 سال

120 سال




برچسب‌ها: مطالب طنز
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 0:32 ] [ mohammadkazem ]

 یه معلم دین و زندگى داشتیم بش میگفتیم رونالدینیو
به این سمت کلاس نگاه میکرد به اون طرفیا منفى میداد!
خیلى تکنیکى بود


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 0:15 ] [ mohammadkazem ]

چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشکلی نداشت و چای داغ را روی خودش نریخت.

پانصد سال پس از خلقت آدم:
با یه دونه دامن از اون چینی خال پلنگی ها میری توی غار طرف.بلند داد می زنی:هاکومبازانومبا(یعنی من موقع زنمه(
بعد میری توی غار پدر و مادر دختره. با دامن چین چینی جلوت نشسته اند و می گن:از خودت غار داری؟دایناسور آخرین مدل داری؟بلدی کروکدیل شکار کنی؟خدمت جنگ علیه قبیله ادم خوارها رو انجام دادی؟بعد عروس خانم که اون هم از این دامنای چین چینی پوشیده با ظرفی که از جمجمه سر بچه دایناسور ساخته شده برات چای میاره و تو می ریزی روی خودت.

دو هزار و پانصد سال بعد از اختراع آدم:
انسان تازه کشاورزی را آموخته.وقتی داری توی مزرعه به عنوان شخم زدن زمین عمل می کنی با دیدن یه دختر متوجه میشی که باید ازدواج کنی.برای همین با مقدار زیادی گندم به مزرعه پدر دختره میری .اونجا از تو می پرسند:جز خوت که اومدی خواستگاری چند تا خر دیگه داری؟چند متر زمین داری؟چند تا خوشه گندم برداشت می کنی؟ آیا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده ای؟
بعد عروس خانم با کوزه چای وارد میشه و شما هم واسه اینکه نشون بدی خیلی هول شدید تمام کوزه رو روی سرتون خالی می کنید.

ده سال قبل:
شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازی به این نتیجه می رسید که باید ازدواج کنید و از مادرتان می خواهید که دختری را برایتان انتخاب کند.در اینجا اصلا نیازی نیست که شما دختر را بشناسید چون پس از ازدواج به اندازه کافی فرصت برای شناخت وجود دارد.در ضمن سنت چای ریزون کماکان پا بر جاست.

هم اکنون:
به دلیل پیشرفت تکنولوژی در حال حاضر شما به آخرین نسخه یاهو مسنجر احتیاج دارید.البته از"ام اس ان" یا "آی سی کیو"هم می توانید استفاده کنید ولی انها آیکنهای لازم برای خواستگاری را دارا نمی باشند . پس از نصب یاهو مسنجر به یک روم شلوغ رفته هر اسمی که به نظرتان زیباست "اد" می کنید و با استفاده از آیکنهای مربوطه خواستگاری را انجام می دهید . البته یاهو قول داده که نسخه جدید دارای امکانات ازدواج و زندگی مشترک نیز باشد!


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 22:13 ] [ mohammadkazem ]

چشم‌هایتان را باز می‌کنید. متوجه می‌شوید در بیمارستان هستید. پاها و دست‌هایتان را بررسی می‌کنید. خوشحال می‌شوید که بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستید.. دکمه زنگ کنار تخت را فشار می‌دهید. چند ثانیه بعد پرستار وارد اتاق می‌شود و سلام می‌کند. به او می‌گویید، گوشی موبایل‌تان را می‌خواهید. از این‌که به خاطر یک تصادف کوچک در بیمارستان بستری شده‌اید و از کارهایتان عقب مانده‌اید، عصبانی هستید. پرستار، موبایل را می‌آورد. دکمه آن را می‌زنید، اما روشن نمی‌شود. مطمئن می‌شوید باتری‌اش شارژ ندارد. دکمه زنگ را فشار می‌دهید. پرستار می‌آید.

«ببخشید! من موبایلم شارژ نداره. می‌شه لطفا یه شارژر براش بیارید»؟

«متاسفم. شارژر این مدل گوشی رو نداریم»

«یعنی بین همکاراتون کسی شارژر فیش کوچک نوکیا نداره»؟

«از 10سال پیش، دیگه تولید نمی‌شه. شرکت‌های سازنده موبایل برای یک فیش شارژر جدید به توافق رسیدن که در همه گوشی‌ها مشترکه»

«10سال چیه؟ من این گوشی رو هفته پیش خریدم».

«شما گوشی‌تون رو  یک هفته پیش از تصادف خریدین؛ قبل از این‌که به کما برید». «کما»؟!

باورتان نمی‌شود که در اسفند1387 به کما رفته‌اید و تیرماه 1412 به هوش آمده‌اید. مطمئن هستید که نه می‌توانید به محل کارتان بازگردید و نه خانه‌ای برایتان باقی مانده است. چون قسط آن را هر ماه می‌پرداختید و بعد از گذشت این همه سال، حتما بوسیله بانک مصادره شده است. از پرستار خواهش می‌کنید تا زودتر مرخص‌تان کند.


«از نظر من شما شرایط لازم برای درک حقیقت رو ندارین».

«چی شده؟ چرا؟ من که سالمم»

«شما سالم هستید، ولی بقیه نیستن»

«چه اتفاقی افتاده»؟

«چیزی نشده! ولی بیرون از این‌جا، هیچکس منتظرتون نیست»

چشم‌هایتان را می‌بندید. نمی‌توانید تصور کنید که همه را از دست داده‌اید. حتی خودتان هم پیر شده‌اید. اما جرأت نمی‌کنید خودتان را در آینه ببینید.

«خیلی پیر شدم»؟

«مهم اینه که سالمی. مدتی طول می‌کشه تا دوره‌های فیزیوتراپی رو انجام بدی»..

از پرستار می‌خواهید تا به شما کمک کند که شناخت بهتری از جامعه جدید پیدا کنید..

«اون بیرون چه تغییرایی کرده»؟

«منظورت چه چیزاییه»؟

«هنوز توی خیابونا ترافیک هست»؟

«نه دیگه. از وقتی طرح ترافیک جدید رو اجرا کردن، مردم ماشین بیرون نمیارن».

«طرح جدید چیه»؟

«اگر راننده‌ای وارد محدوده ممنوعه بشه، خودش رو هم با ماشینش می‌برن پارکینگ و تا گلستان سعدی رو از حفظ نشه، آزاد نمی‌شه».

«میدون آزادی هنوز هست»؟

«هست، ولی روش روکش کشیدن»

«روکش چیه»؟

«نمای سنگش خراب شده بود، سرامیک کردند»

«برج میلاد هنوز هست»؟

«نه! کج شد، افتاد»

«چرا؟ اون رو که محکم ساخته بودن».

«محکم بود، ولی نتونست در مقابل ارباس A380 مقاومت کنه»

«چی؟!.... هواپیما خورد بهش»؟

«اوهوم»!

«چه‌طور این اتفاق افتاد»؟

«هواپیماش نقص فنی داشت، رفت خورد وسط رستوران‌گردان برج».

«این‌که هواپیمای خوبی بود. مگه می‌شه این‌جوری بشه»؟

«هواپیماش چینی بود. فیلتر کاربراتورش خراب شده بود، بنزین به موتورها نرسید، اون اتفاق افتاد»

«چند نفر کشته شدن»؟

«کشته نداد»

«مگه می‌شه؟ توی رستوران گردان کسی نبود»؟

«نه! رستوران 4سال پیش تعطیل شد»

«چرا»؟

«
آشپزخونه‌اش بهداشتی نبود»
«چی می‌گی؟!... مگه می‌شه آخه»؟

«این اواخر یه پیمانکار جدید رستوران گردان رو گرفت، زد توی کار فلافل و هات‌داگ....».

«الان وضعیت تورم چه‌جوریه»؟

«خودت چی حدس می‌زنی»؟

«حتما الان بستنی قیفی، 14هزار تومنه».

«نه دیگه خیلی اغراق کردی. 12هزار تومنه».

«پراید چنده»؟

«پرایدهای قدیمی یا پراید قشقایی»؟

«این دیگه چیه»؟

«بعد از پراید مینیاتور و ماسوله، پراید قشقایی را با ایده‌ای از نیسان قشقایی ساختن»

«همین جدیده، چنده»؟

«70میلیون تومن»

«پس ماکسیما چنده»؟

«اگه سالمش گیرت بیاد، حدود 2 یا 2 و نیم....».

«یعنی ماکیسما اسقاطی شده؟ پس چرا هنوز پراید هست»؟

«آزادراه تهران به شمال هم هنوز تکمیل نشده».

«چندتا خط مترو اضافه شده»؟

«هیچی! شهردار که رفت، همه‌جا رو منوریل کشیدن. مترو رو هم تغییر کاربری دادن».

«یعنی چی»؟

«از تونل‌هاش برای انبار خودروهای اسقاطی استفاده کردن».

«اتوبوس‌های BRT هنوز هست»؟

«نه! منحلش کردن، به جاش درشکه آوردن. از همونایی که شرلوک هلمز سوار می‌شد»

«توی نقش‌جهان اصفهان دیده بودم از اونا...»

«نقش‌جهان رو هم خراب کردن»

«کی خراب کرد»؟

«یه نفر پیدا شد، سند دستش بود، گفت از نوادگان شاه‌عباسه، یونسکو هم نتونست حرفی بزنه»

«خلیج‌فارس چه‌طور؟»

«اون هم الان فقط توی نقشه‌های خودمون، فارسه. توی نقشه گوگل هم نوشته خلیج صورتی»

«خلیج صورتی چیه»؟

«بعضی‌ها به نشنال‌جئوگرافیک پول می‌دادن تا بنویسه خلیج عربی، ایران هم فشار میاورد و مدرک رو می‌کرد. آخرش گوگل لج کرد، اسمش رو گذاشت خلیج صورتی..»

«ایران اعتراضی نکرد»؟

«چرا! گوگل رو فیلتر کردن».

«ممنونم. باید کلی با خودم کلنجار برم تا همین چیزا رو هم هضم کنم».

«یه چیز دیگه رو هم هضم کن، لطفا!»

«چیو»؟

«این‌که همه این چیزها رو خالی بستم».

«یعنی چی»؟

«با دوست من نامزد شدی، بعد ولش کردی. اون هم خودش را توی آینده دید، اما خیلی زود خرابش کردی. حالا نوبت ما بود تا تو را اذیت کنیم. حقیقت اینه که یک ساعت پیش تصادف کردی، علت بیهوشی‌ات هم خستگی ناشی از کار بود. چیزیت نیست. هزینه بیمارستان را به صندوق بده، برو دنبال زندگی‌ات»

«شما جنایتکارید! من الان می‌رم با رییس بیمارستان صحبت می‌کنم».

«این ماجرا، ایده شخص رییس بیمارستان بود»

«ازش شکایت می‌کنم»

«نمی‌تونی. چون دوست صمیمی پدر نامزد جدیدته».


برچسب‌ها: مطالب جالب, داستان
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 22:8 ] [ mohammadkazem ]

وقتی پسرا دور هم خلوت میکنند
- ای رامین بدبخت دلت بسوزه همون دختری که به تو نخ نمیداد من رفتم شمارشو گرفتم
- من بدجوری عاشقش شدم . اگه این خوشکله با من دوست بشه من همه ی دوست دخترهام رو کنار میگذارم

- بچه ها این دختره رو دیدین که مانتو صورتی میپوشه و یه عینک آفتابی هم میزنه . وقتی هم که توی دانشگاه راه میره هیچکی رو تحویل نمیگیره . باید حالشو بگیریم

- ما اینیم دیگه بالاخره شماره رو دادیم به دختره

- بچه ها من میخونم شماها دست بزنید ... امشب خونمون بعله برونه ..امشب خونمون عشق و جنونه ...

- بر و بچ جاتون خالی امروز رفتیم کافی نت یه رومی رو به گند کشیدیم

وقتی دخترا دور هم خلوت میکنند

-
وای این انگشتر رو کی خریده ؟ چقدر قشنگه !!!!!

-
وای الهام جون نبودی امروز من با اون پسره قرار داشتم . اینقدر با هم حرف زدیم . حتی اسم بچه هامون هم انتخاب کردیم

-
من خیلی دلم میخواد آی دی این پسره رو بدست بیارم تا باهاش چت کنم .

-
امروز یه پسره خوشتیپ و با کلاس توی دانشگاهمون اومده بود . هر چی عشوه و ناز کردم براش تحویلم نگرفت . مگه من خوشکل نیستم

- سارا دیدی چه پسره مودبی توی فروشگاه بود . حتی توی صورتمون هم نگاه نکرد . خیلی پسره سر به زیری بود من که دلم پیشش گیر کرده

- مینا دختر با خودت چیکار کردی . چرا این همه چاق شدی . حالا باید بری بدن سازی اندامت رو بسوزونی تا این لباسهای تنگی که گرفتی اندازه ی تنت بشه

- راستی شیلا امشب میایی خونه ی ما . امشب جشن تولد منه . حتما بیا . چون میخواهیم کلی برقصیم


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 21:52 ] [ mohammadkazem ]

خوشحالیم كه لااقل وزارت ارشاد در حوزه خودش اقدام به ممنوع كردن فست فود كرد.از قول مدیركل دفتر تبلیغات و اطلاع رسانی وزارت ارشاد اطلاع پیدا كردیم كه به منظور صیانت از زبان وا دب فارسی و ممنوعیت به كارگیری اسامی‌و عناوین بیگانه در تابلوها،از امروز توسط واحدهای صنفی و « فست فود » خصوصا اغذیه فروشی ها ممنوع است و با كسانی كه تمكین نكنند، برخورد شدیداللحن به عمل خواهد آمد. چرا كه به عمل كار برآید، به سخنرانی نیست.



واژه‌های جایگزین: واژگان پیشنهادی برای فست فود به ترتیب اولویت استفاده اعلام می‌داریم.



1
هست فوت: این هر دو كلمه كاملاً فارسی سره بوده و از نظر وزن و آهنگ نیز با فست فود قرابت بیشتری دارد.هست فوت، یعنی تا فوت كنی، غذا روی میزت هست.سرعت تهیه هست فوت می‌تواند با تعداد فوت ها درجه بندی شود. یك فوت، دو فوت، سه فوت،......و الی آخر.

2
سریع السیر: چون سرعت تهیه غذاهای فست فودی بیشتر و تندتر از امثال دیزی و كله پاچه و سایر غذاهای سنتی است؛ اطلاق عبارت سریع السیر به این گونه غذایا(!) می‌تواند رساننده معنا و منظور باشد. وزارت راه، قطارهای شركت رجاء را همین طوری تقسیم بندی كرده است.

3
بخر و بخور: در حوزه البسه، به پاره ای لباسها كه می‌گویند. عین  « بشور وبپوش » اتونمی‌خواهند،ا صطلاحاً همین عبارت را می‌توان در مورد غذاهای فست فودی به كار برد. بسیاری از فست فودی‌ها را همانجا سرپایی می‌خورند، یك نوشابه گازدار هم روش.

4
راحت الحلقوم: اگرچه این اصطلاح از بیخ عربی است، اما باز بهتر از یك اصطلاح بیگانه است. با فرهنگ و زبان محاوره‌ای ما هم بیگانه نیست. به خیلی چیزها می‌گوییم راحت الحلقوم. مثل پول بیت المال كه بعضی مفسدان اقتصادی، براحتی هلواز گلو می‌دهند پایین. بدون آن كه صدای قورت دادنشان را بشنوید.

5
سریعانه: وقتی كه به كامپیوتر،رایانه گفته میشود و به سوبسید یارانه و به ترمینال، پایانه و... همه جا هم بحمدالله این اسامی و عبارات جا افتاده وامروز اگر كسی بگوید كامپیوتر،همه به او میخندند؛ پیشنهاد میشود كه به عوض فست فو د گفته شود ببینیم چی میشود.

6
غذا قورتكی: چون غذاهای فست فودی را سریع قورت میدهند و هم تهیه آن راحت تر و مواد آن آماده تر است و هم هیچ خاصیتی ندارد، جز چاق كردن آدم‌ها؛ فلذا اصطلاح غذاقورتكی نیز پیشنهاد آخر ماست.عین كش لقمه خدابیامرز كه به جای پیتزا توسط فرهنگستان زبان فارسی اختراع شد و چقدر هم رایج شد!


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 21:43 ] [ mohammadkazem ]

روزی دختر جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد ، جمعیت زیادی جمع شدند ، قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود ، پس همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده اند .

دختر جوان در كمال افتخار ، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت ، ناگهان پسر جوانی جلو جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .

دختر جوان و بقیه جمعیت به قلب پسر جوان نگاه كردند ، قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود . قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تكه هایی جایگزین آنها شده بود ، اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نكرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد .

در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه ای آنها را پر نكرده بود ، مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فكر می كردند كه این پسر جوان چطور ادعا می كند كه قلب زیباتری دارد .

دختر جوان به قلب پسر جوان اشاره كرد و خندید و گفت : تو حتماً شوخی می كنی ... قلبت را با قلب من مقایسه كن ، قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است .

پسر جوان گفت : درست است قلب تو سالم به نظر می رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی كنم ، می دانی ، هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده ام ، من بخشی از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه بخشیده شده قرار داده ام ، اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم كه برایم عزیزند ، چرا كه یادآور عشق میان دو انسان هستند ، بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند ، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه درد آورند اما یادآور عشقی هستند كه داشته ام ، امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارها عمیق را با قطعه ای كه من در انتظارش بوده ام ، پر كنند .

پس حالا می بینی كه زیبایی واقعی چیست ؟

دختر جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی كه اشك از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پسر جوان رفت ، از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پسر جوان تقدیم كرد ، پسر جوان آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب دختر جوان گذاشت ، دختر جوان به قلبش نگاه كرد ، دیگر سالم نبود ، اما از همیشه زیباتر بود ، زیرا كه عشق از قلب پسر جوان به قلب او نفوذ كرده بود ...


برچسب‌ها: داستان
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 20:34 ] [ mohammadkazem ]

دو پیرمرد که یکی از آنها قدبلند و قوی هیکل و دیگری قدخمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند.

اولی گفت:

به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد ولی تاخیر می اندازد و اینک می گوید گمان می کنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده که آیا بدهکاری خودش را داده است، یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم.

دومی گفت:

من اقرار می کنم که ده قطعه طلا از وی قرض نموده ام ولی بدهکاری را ادا کردم و برای قسم یاد کردن، آماده هستم.

قاضی:

دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن.



پیرمرد:

یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند می کنم.


سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد و گفت:

به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص دادم و اگر بار دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و نا آگاهی است

قاضی به طلبکار گفت:

اکنون چه می گویی؟  

او در جواب گفت:

من می دانم که این شخص قسم دروغ یاد نمی کند، شاید من فراموش کرده باشم، امیدوارم حقیقت آشکار شود.

قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد، پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت. در این موقع قاضی به فکر فرو رفت و بی درنگ هر دوی آنها را صدا زد. قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی دیواره آن را نگاه کرد و دیواره اش را تراشید، ناگاه دید که ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است. به طلبکار گفت: بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد، حیله کرد که قسم دروغ نخورد ولی من از او زیرک تر بودم.


برچسب‌ها: داستان
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 20:30 ] [ mohammadkazem ]

ترم ۱- اصولاً وقتی به آنها بگویید با سه حرف پ- س – ر یک کلمه معنی دار بسازید مخ آنها ERROR میدهد! چون فکر میکنند تنها دانشجوی این مملکت هستند عمراً کسی را تحویل نمیگیرند. و تا وقتی که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبرید جوابتان را نمی دهند!

پیشنهاد میکنم که در دختران ترم یکی (صفری) به دنبال GF نباشید چون اولاً پا نمدهند و ثانیاً اگر حتی یکی از این دختران برای دوستی پا بدهد (یکی در هر ۱۰ میلیون سال) همه به شما به چشم یک همجنس باز نگاه خواهند کرد ! فقط برای عملیات قضای حاجت به WC می روند. طولانی ترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه تا خانه می باشد.ب ه پسران همکلاسی به چشم خواستگار نگاه می کنند!! تمام کتب ترم اول را می خرند و با دقت جلد میگیرند. سوژه خنده دانشجویان ترم بالایی هستند. وقتی به آنها سلام میکنید به چشم یک مزاحم خیابانی به شما نگاه میکنند!(بی جنبن دیگه!!!) در فاصله بین کلاسها نان و پنیر دستپخت مادر را میل میکنند تا انرژی بگیرند!

ترم ۲همچنان قادر به ساختن کلمات معنی دار نمیباشند! متوجه میشوند به غیر از آنها افراد دیگری نیز به اسم دانشجو تو این مملکت هستند! به مقدار بسیار ناچیز از قطر ابروها کاسته میشودولی سیبیل جزیی از اعضای ثابت بدن می باشد. سر کلاس متوجه موجوداتی عجیب و غریب میشوند اما اسم آنها را نمی دانند. کماکان مسیر دانشگاه تا خانه بدون هیچ کم و کاستی طی میشود. نیمی از کتاب های ترم را میخرند و نیمه دیگر را از کتابخانه میگیرند. اگر به آنها سلام کنید در جواب زمزمه نامفهومی میشنوید با این مضمون:سلام علیکم ورحمة الله و برکاته! دو- سه بار از جلوی تریای دانشکده رد میشوند اما جرأت داخل شدن را ندارند!(استغفرالله(

ترم ۳ – به معنای واژه پسر پی می برند و با ماهیت آن موجودات عجیب و غریب آشنا می شوند. به این نکته حیاتی پی می برند که تنها استفاده WC قضای حاجت نیست!!! سوژه خنده پیدا می کنند. همه کتابها را از کتابخانه می گیرند و متوجه میشوند که تا ۴ جلسه میتوانند سر کلاس غیبت کنند. می فهمند که شهر خیلی بزرگ است و غیر از خانه شان جاهای دیگری هم دارد! تریا دانشکده تبدیل به پاتوق آنها میشود. در جواب سلام شما میگویند سلام!

ترم ۴ – با واژه BF آشنا میشوند اما راه و رسم تور کردنش را بلد نیستند. ابروها نازک میشودو سیبیل ناپدید! در ساعت های استراحت بین کلاسها و حتی وسط کلاس ها به WC میروند!!! همیشه در دانشگاه از قسمتهای “پر پسر” عبور میکنند. شروع میکنند به پرسیدن آدرس از پسرای خوش تیپ دانشگاه! (نکته:اگر دیدید که جلوی در آموزش یه دختر ازتون آدرس آموزش رو پرسید پس: ۱- دختره ترم ۴ درس میخونه. ۲-شما خوشتیپید!! ۳ – یالا مخشو بزن دیگه چلمن!) شروع میکنن به نوشتن جزوه ! هر ۲-۳ شب یکبار به خانه میروند برای حاضری و به خاطر غر زدن های مامان بابا. (خوب پدر مادرن دیگه دلشون تنگ میشه شما به بزرگی خودتون ببخشید!) و تعویض لباس و بقیه روز ها خونه دوستشون درس میخونن! (آره جون خودت ، بیچاره پدر ، مادره خبر نداره خوابگاه دخترا بغل خوابگاه پسراست!!!!) در جواب سلام شما میگویند: سلام.چطوری؟خوبی؟


ترم ۵ –یکی از این موجودات خوش خط و خال (BF ) را به دست می آورند اما چون تازه کار هستند بامبول های زیادی سرشان پیاده میشود! اصلاً سر کلاسها نمی روند و از دانشگاه فقط با WC کار دارند! چون BF دارند دیگه احدی را تحویل نمیگیرند و درست مثل ترم یک میشوند ( چون این دفعه فکر میکنن فقط خودشونن که BF دارند و آسمان باز شده این پسره افتاده تو بغل اینا! =آخر بی جنبگی) کوتاهترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه به کافی شاپ و سپس خانه میباشد. از چهره مردانه گذشته تنها خاطره ای باقی مانده است! )اینجاست که میگن مردونگی مرده!!!) به دلیل افزایش آرایشات روی صورتشون اضافه وزن می آورند و برای جبران آن از مقدار شلوار و مانتو شان کم میکنند! یک میز اختصاصی برای خودشان و BF شان در تریا دانشکده رزرو است!تابلو میشوند. کارکنان حراست دانشگاه آنها را به اسم کوچک می شناسند. سند کمیته انضباطی را به نامشان میکنند! در جواب سلام شما (بعد از ۱۰ دقیقه!) می گویند: اوا … سلام ببخشید حواسم نبود(طرف داره عاشق میشه و حواسش یه جای دیگست….خاک بر سرت!(


ترم ۶ – خیلی تابلو میشوند!عاشق میشوند! مورد سوءاستفاده قرار میگیرند!مشروط میشوند!!!

ترم ۷به طرز وحشتناکی تابلو میشوند! در عشق شکست میخورند!مشروط میشوند!

ترم ۸دوباره آدم میشوند. دیگر تابلو نیستند چون جوانان مستعد دیگری جای آنها را میگیرند(من لذت می برم میبینم این جوونا…….!) جای جای دانشگاه برایشان خاطره انگیز است. مثل بچه آدم این ترم درس میخوانند فارغ میشوند. در به در دنبال شوهر میگردند. به اولین پیشنهاد جواب مثبت میدهند و از چاله به چاه می افتند!!!!


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 19:17 ] [ mohammadkazem ]

- چیزی در مورد ماشین فهمیدن ، البته به جز رنگش
2-
درك مضمون اصلی یك فیلم هنری
3- 24
ساعت رو بدون فرستادن sms زندگی كردن
4-
بلند كردن چیزی
5-
پرتاب كردن
6-
پارك كردن
7-
خواندن نقشه
8-
دزدی كردن از بانك
9-
آرام و ساكت جایی نشستن
10-
بیلیارد بازی كردن
11-
پول شام رو حساب كردن
12-
مشاجره كردن بدون داد كشیدن
13-
مواخذه شدن بدون گریه كردن
14-
رد شدن از جلوی مغازه كفش فروشی
15-
نظر ندادن در مورد لباس یك غریبه
16-
كمتر از بیست دقیقه داخل یك دستشویی بودن
17-
دنده ماشین را با انگشت عوض كردن
18-
راه انداختن درست یك ویدئو
19-
تماشای یك فیلم جنگی
20-
انتخاب سریع یك فیلم
21-
ایستاده جیش كردن
22-
ندیدن فیلم هندی
23-
غیبت نكردن
24-
فحش ناموسی دادن
25-
نرقصیدن موقع شنیدن یك آهنگ شاد
26-
آرایش نكردن
27-
لاك نزدن
28-
صحبت نكردن وقتی كه باید ساكت باشن
29-
سیگار برگ و یا چپق كشیدن
30-
درك كردن شوهر وقتی اعصابش خورده
31-
گریه كردن بدون آبریزش بینی
32-
غذا پختن بدون تماشای تلویزیون
33-
تماشای اخبار و خوندن روزنامه
34-
نق نزدن
35-
لگد زدن
36-
از سن بیست و پنج سالگی رد شدن
37-
اخ تف كردن
39-
خواستگاری رفتن
40-
از همه مهمتر موارد بالا رو قبول كردن


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 19:16 ] [ mohammadkazem ]

باید زنی داشته باشید که وقتی مرد غریبه ای می بیند همه ضعف هایتان را جلو چشمانتان نیاورد

باید زنی داشته باشید که وقتی از صرفه جویی صحب می کنید شما را خسیس خطاب نکند.

باید زنی داشته باشید که اگر با او به خیابان رفتید کمیته دستگیرتان نکند.

باید زنی داشته باشید که وقتی سرکارید هی بهانه نگیره که برگرد خونه کارت دارم

باید زنی داشته باشید که با خیال راحت او را تنها بگذارید

باید زنی داشته باشید که در کارهای خانه کمک کند، خوب آشپزی کند، گردگیری کند

باید زنی داشته باشید که سرگرمتان کند، شما را بخنداند، باعث فراموشی غصه شود

باید زنی داشته باشید که بتوانید به او اطمینان کنید و مطمئن باشید هیچوقت به شما دروغ نمیگوید

باید زنی داشته باشید که اگر موبایل تان زنگ زد نپرد برای تحقیق اینکه چه کسی پشت خط است تلفن را جواب دهد.

باید زنی داشته باشید که اگر خواستید با دوستان تان به مهمانی مجردی بروید همه جا جار نزد که آی همسرم اینطوری اونطوری است.

باید زنی داشته باشید که اگر اختلافی بین تان پیش آمد مهریه مهریه نکند

باید زنی داشته باشید که حس زن دوست بودن شما را درک کند

باید زنی داشته باشید که همش مشغول مقایسه کردن افراد با یکدیگر نباشد.

باید زنی داشته باشید که سریع اختلافات را فراموش کند

باید زنی داشته باشید که با کوچک ترین خبر تخطی ای از شما قبل از روشن شدن ماجرا موضع گیری نکند

باید زنی داشته باشید که چشمش بدنبال داشته ها و نداشته های همسایه، فامیل و دوستان نباشد

باید زنی داشته باشید که حداقل قدرتان را اندازه پول تان بداند.

باید زنی داشته باشید که اگر شما حوصله مهمانی یا رفتن به مراسمی را نداشتید به شما گیر سه پیچ ندهد.

باید زنی داشته باشید که سر هر ماه نخواد سرویس طلاش رو عوض کنه

باید زنی داشته باشید که با زبان طعنه که باعث کدورت می شود با دیگران صحبت نکند

باید زنی داشته باشید که در کنارش به آرامش برسید و از بودن با او لذت ببرید

باید زنی داشته باشید که اگر موقعی که تلفن زد دستشویی بودید و نتوانستید تلفن را جواب دهید حرف تان را باور کند

و اما مهم ترین شرط:
باید زنی داشته باشید که هیچ وقت نخواهد از وجود دیگر همسران تان (چه دائم چه موقت) با خبر شود.


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 19:15 ] [ mohammadkazem ]

خدایا پس چرا من زن ندارم؟
زنی زیبا و سیمین تن ندارم؟
دوتا زن دارد این همسایه ما
همان یک دانه را هم من ندارم
آزانس ملکی امشب گفت به من:
مجرد, بهر تو مسکن ندارم
چه خاکی بر سرم باید بریزم؟
من بیچاره آخر زن ندارم
خداوندا تو ستارالعیوبی
وبر این نکته سوءظن ندارم
شدم خسته دگر از حرف مردم
تو میدانی دل از آهن ندارم
تجرد ظاهرا”عیب بزرگی است
من عیب دیگری اصلا ندارم
خودم میدانم این ” اصلا ”  غلط بود
در اینجا قافیه لیکن ندارم
تو عیبم را بپوش و هدیه ای ده
خبر داری نیکول کیدمن ندارم؟
اگر او را فرستی دیگر از تو
گلایه قد یک ارزن ندارم


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 19:8 ] [ mohammadkazem ]

ویکتوریا دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود.
یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.
مادرش گفت:
خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده، خوب چه کار می توانیم بکنیم!
من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه.
ویکتوریا قبول کرد
او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش مقداری پول هدیه می دهد.
بزودی ویکتوریا همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.
وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت.
همه جا آن را به گردنش می انداخت؛ کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!
پدر ویکتوریا خیلی دخترش را دوست داشت.
هر شب که ویکتوریا به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه ویکتوریا را برایش می خواند.
یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدر ویکتوریا گفت:
ویکتوریا ! تو من رو دوست داری؟
-
اوه، البته پدر! خودت می دونی که عاشقتم.
-
پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده !!!
-
نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو به خودت بدم، اون عروسک قشنگیه، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله؟
-
نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست
پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت: "شب بخیر عزیزم"
هفته بعد پدرش مجددا بعد از خواندن داستان، از ویکتوریا پرسید:
ویکتوریا ! تو من رو دوست داری؟
-
اوه، البته پدر! خودت می دونی که عاشقتم.
-
پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده !!!
-
نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش خیلی نرم و لطیفه، می توانی در باغ با او قدم بزنی، قبوله؟
-
نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست
و دوباره روی او را بوسید و گفت:
"
خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی"
چند روز بعد، وقتی پدر ویکتوریا آمد تا برایش داستان بخواند، دید که ویکتوریا روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد.
ویکتوریا گفت : "پدر، بیا اینجا" ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش گذاشت.
پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی چرمی طلایی رنگ بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود. او منتظر بود تا هر وقت ویکتوریا از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد.
این مسأله دقیقاً همان کاری است که خداوند در مورد ما انجام میدهد! او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزشی که در زندگی به آن ها چسبیدیم دست بکشیم، تا آنوقت گنج واقعی اش را به ما هدیه بدهد. این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن دل بستیم بیشتر فکر کنیم … سبب می شود، یاد چیزهایی بیفتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن ها، چیزهای بهتر و گرانبهاتری را به ما ارزانی داشته ...
زندگی را قدر بدانیم، در هر لحظه شکرگزار او باشیم ولی خودمان را به سکون و یکنواختی هم عادت ندهیم. چراکه زندگی جاریست و همانگونه که خداوند شایسته ترین نعمت ها را برای بندگانش قرار داده همواره فرصت ها و افق های بهتری در انتظار ماست که در سایه ی تلاش، بردباری و ایمان به آینده تحقق خواهد یافت.


برچسب‌ها: داستان, عاشقانه
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 18:38 ] [ mohammadkazem ]

مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت. استاد خردمند گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده.

تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله می کرد جوان به او پولی میداد. آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.

استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.

همین که مرد رفت استاد خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر کنار دروازه شهر رفت. وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به او.

جوان به گدا گفت: عالی است! یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین می کرد پول بدهم اما حالا می توانم مجانی فحش بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم.

استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت: برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی!

داوینچی می گوید: مشکلات نمی تواند مرا شکست دهند، هر مشکلی در برابر تصمیم قاطع من تسلیم می شود.


برچسب‌ها: داستان
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 18:38 ] [ mohammadkazem ]

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت!)فرشته سکوت کرد(

آسمان و زمین را به هم ریخت! (فرشته سکوت کرد(

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت! (فرشته سکوت کرد(

به پرو پای فرشته پیچید! (فرشته سکوت کرد(

کفر گفت و سجاده دور انداخت!)باز هم فرشته سکوت کرد(

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد ! ( این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:(

 

بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کاری می‌توان کرد…؟

فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما… اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود . . .


برچسب‌ها: داستان
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 18:29 ] [ mohammadkazem ]

روزی روزگاری درختی بود ….

و پسر کوچولویی را دوست می داشت .

پسرک هر روز می آمد

برگ هایش را جمع می کرد

از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .

از تنه اش بالا می رفت

از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد

و سیب می خورد

با هم قایم باشک بازی می کردند .

پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .

او درخت را خیلی دوست می داشت

خیلی زیاد

و در خت خوشحال بود

اما زمان می گذشت

پسرک بزرگ می شد

و درخت اغلب تنها بود

تا یک روز پسرک نزد درخت آمد

درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ،

سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . »

پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست .

می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .

من به پول احتیاج دارم

می توانی کمی پول به من بدهی ؟

درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم »

من تنها برگ و سیب دارم .

سیبهایم را به شهر ببر بفروش

آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد .

پسرک از درخت بالا رفت

سیب ها را چید و برداشت و رفت .

درخت خوشحال شد .

اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت

و درخت غمگین بود

تا یک روز پسرک برگشت

درخت از شادی تکان خورد

و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش »

پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،

زن و بچه می خواهم

و به خانه احتیاج دارم

می توانی به من خانه بدهی ؟

درخت گفت : « من خانه ای ندارم

خانه من جنگل است .

ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری

و برای خود خانه ای بسازی

و خوشحال باشی . »

آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد

و درخت خوشحال بود

اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت

و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد

با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت :

« بیا پسر ، بیا و بازی کن »

پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم .

قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟

درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز

آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی

و خوشحال باشی .

پسر تنه درخت را قطع کرد

قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد .

و درخت خوشحال بود

پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین

درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم

اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو

پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام

و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟

درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند

و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند

دوستان خوبم ، آیا شرح داستان ، چیزی به یاد ما نمیآورد ؟

اکثر ما شبیه پسرک داستان هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم

درخت همان والدین ماست ، تا وقتی کوچکیم دوست داریم با آنها بازی کنیم

تنهایشان میگذاریم و دوباره زمانی به سویشان بر میگردیم که نیازمند هستیم و گرفتار

برای والدین خود وقت نمیگذاریم ، آیا تا به حال به این فکر کرده ایم که پدر و مادر برای ما

همه چیز را فراهم میکنند تا ما را شاد نگه دارند و با مهربانی چاره ای برای رفع مشکل ما پیدا میکنند

و تنها چیزی که در عوض از ما می خواهند این است که

تنهایشان نگذاریم

به والدین خود عشق بورزیم ، فراموششان نکنیم

برایشان زمان اختصاص دهیم

همراهیشان کنیم

شادی آنها در دیدن ماست

هر انسانی میتواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد

ولی پدر و مادر فقط یک بار ….


برچسب‌ها: داستان
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 18:28 ] [ mohammadkazem ]

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند.
پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است!
پیرزن گفت : اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود!

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد!
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا ... می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد!

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است!
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است!
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی، خرج برایت نمی تراشد!

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد!
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته؟


برچسب‌ها: داستان
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 18:6 ] [ mohammadkazem ]

یک سعادت

داد این بشارت تابیده هفتم

مهر ولایت

آمد این مژده از حى تبارک

میلاد موسى بن جعفر مبارک

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

آن درگهى که پایه‏اش از عرش برتر است

دولت‏سراى حضرت موسى بن جعفر است

آیینه جمال خداوند سرمدى

هم مظهر علوم و خصال پیمبر است

ولادت امام موسی کاظم مبارک باد

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

بر امام منتظر بادا مبارک این ولادت

تهنیت بر شیعیان حضرتش از این ولادت

رسید شادى شیعیان به عرش اعلى

چونکه شد نور رخ موسوى هویدا

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

حضرت موسی بن جعفر علیه‏السلام رهبر راه ولاست

باطن نورانی‏اش آیینه ایزدنماست

میلاد با سعادت هفتمن اختر تابناک آسمان ولایت مبارک باد

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

 

مژده‏ ى میلاد تو، نفحه ى باد صباست

رایحه ‏ى یاد تو با دل ما آشناست

آمدى و باب هر حاجت دلها شدى

باب حوائج تویى، نام تو ذکر خداست

میلاد نور مبارک

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

زمین را از صفا زیور ببندید

به اوج آسمان اختر ببندید

به مژگان خاک این ره را زدایید

بر آن بال ملائک را گشایید

میلاد کاظم آل محمد(ص) مبارک باد

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

بزم مارا باز آمد عالم آرایى دگر

کز قدومش بزم ما گردیده سینایى دگر

قرنها بگذشته از موسى و شرح رود نیل

آمده اینک به فتح نیل موسایى دگر

ولادت امام حلم و شکیبایی باب الحوائج امام  موسی کاظم بر شما مبارک

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

شده دل وادى سینا به تجلاى موسى

که کلیم خدا آید به تماشاى موسى

میلاد هفتمین فخر عالم امکان باب الحوئج ، موسی بن جعفر بر شما مبارک باد

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

سر زد مهى زیبا از نسل کوثر

شد جلوه‏ گر نور موسى بن جعفر

تابنده خورشید عشق و عقیده

امام صادق را فروغ دیده

میلاد امام موسی کاظم مبارک باد

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

ماه مدینه شمع جمع هستى

بر ما دهد درس یکتا پرستى

هفتم وصى خاتم النبیین

سلاله طاها و آل یاسین

هفتم ماه صفر، روز تولد هفتمین ستاره آسمان  ولایت مبارک باد

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

 

داده خداوند جلى

حمیده را دسته گلى

آمد موسى طور انّما

روشن چشم رسول مصطفى

صادق آل مرتضى چشم تو روشن

ولى حق نور هدى چشم تو روشن

مولود این هفتم ولى

بادا مبارک بر على

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

 

سلام بر تو که نیازمندان را باب الحوائجی.

سلام بر نام معطر و زیبایت، که الهام بخش ِ صبوری ، شکیبایی ، بردباری و حلم است.

ولادت  هفتمین فخر عالم امکان  امام موسی کاظم علیه السلام تهنیت باد

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

امام هفتم ما فرمودند: «هر کس می خواهد قوی ترین مردم باشد، بر خدا تکیه کند».

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

 

امام موسی کاظم:سه چیز تباهى مى‏آورد: پیمان شکنى، رها کردن سنّت و جدا شدن از جماعت.

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

 

امام موسی کاظم:خیر برسان و سخن نیک بگو و سست رأى و فرمان‏برِ هر کس مباش

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

مژده ای دل که شب میلاد کاظم آمده

، فاطمه بر دیدن موسی بن جعفرآمده

، کاظمین امشب چراغان ازوجود کاظم است

خانه ی صادق چراغان از حضور کاظم است

ولادت امام موسی کاظم مبارک باد

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

 

دل به طهورای ولایت برید

حاجت خود به باب حاجت برید

نگویم این را که خدا عالم است

باب حوائج به خدا کاظم است

میلاد نور مبارک

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم- – - – - – – -

 

یاد تو مژده‏ ی میلاد تو، نفحه ی باد صباست

رایحه ‏ی یاد تو با دل ما آشناست

آمدی و باب هر حاجت دلها شدی

باب حوائج تویی، نام تو ذکر خداست

 

– - – - – - – - –اس ام اس ولادت امام موسی کاظم - – - – - – – -

 

عرش الهی اگر، جلوه گه حق بود

بار گه ات کاظمین، خود حرم کبریاست

قبله ی قدوسیان، کوی مصفای تو

نام دل آرای تو، کعبه ی حاجات ماست

میلاد اسوه صبر و تقوا امام موسی کاظم مبارک باد


برچسب‌ها: اس ام اس
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 10:24 ] [ mohammadkazem ]

خنده‌ دارترین جُک دنیا در مورد چیست؟ فکر می‌کنید مردم کشورهای مختلف بیشتر به چه نوع جُک‌هایی می‌خندند؟ یک جُک خوب بهتر است چند کلمه داشته باشد و برای مردم کدام کشور می‌توان راحت‌تر جُک تعریف کرد؟

جُک تعریف کردن یا لطیفه گفتن، یکی از سرگرمی‌های ساده‌ای است که در زندگی اغلب مردم دنیا معمول است. اما واقعا همه جُک‌ها خنده‌‌دارند؟ فکر می‌کنید خنده‌دارترین جُک دنیا چیست؟ این سوالی است که از سال ۲۰۰۲/ ۱۳۸۱،‌ دانشمندان دانشگاه هرتفوردشایر به دنبال پاسخ آن می‌گردند.

ریچارد وایزمن، استاد روانشناسی این دانشگاه، ‌برنامه‌ای را تحت عنوان آزمایشگاه خنده آغاز کرد تا پاسخ این سوال را که یکی از پیچیده‌ترین معماهای علمی به حساب می‌آید، پیدا کند. محققین برای پیدا کردن خنده‌دارترین جُک دنیا، می‌بایست خنده‌دارترین جک را بین فرهنگ‌ها، مناطق، مردم و کشورهای مختلف پیدا می‌کردند. این کار به هیچ عنوان ساده نبود!

این مطالعه که یک سال به طول انجامید، برنامه مشترکی بین دانشگاه هرتفوردشایر و انجمن علوم بریتانیا بود. در اجرای این مطالعه، مردم نیز مشارکت داشتند. از آن‌ها خواسته شده بود که جُک مورد علاقه خود را برای وب‌سایت آزمایشگاه خنده بفرستند و به جک‌هایی که سایرین فرستاده بودند، امتیاز بدهند.

این مطالعه موفق شد نظر رسانه‌های بین‌المللی را به خود جلب کند. در مجموع، ۴۰ هزار جک برای وب‌سایت ارسال شد و ۱.۵ میلیون بار هم به جک‌ها امتیاز داده شد. حتما برایتان جالب است بدانید بیشترین امتیاز را کدام جُک به دست آورده است. در بین ۴۰هزار جُک ارسال شده، مورد زیر که توسط گورپال گوسال، روانپزشک ۳۱ ساله از منچستر انگلستان برای سایت فرستاده شده، بیشترین امتیاز را گرفته است:

دو شکارچی اهل نیوجرسی برای شکار به جنگل رفته بودند که یکی از آن‌ها زمین خورد. به نظر می‌رسید که نفس نمی‌کشد، چشم‌هایش هم سفید شده بود. شکارچی دیگر با تلفن همراه خود به اورژانس زنگ زد و بریده بریده گفت:‌ «دوستم مرده. حالا چه‌کار کنم؟» اپراتور اورژانس با خونسردی جواب داد: «فقط آرام باشید. من می‌توانم به شما کمک کنم. بیایید اول مطمئن شویم که دوستتان مرده است.» بعد از لحظه‌ای سکوت، صدای شلیک گلوله به گوش ‌رسید؛ سپس صدای فرد پشت تلفن دوباره شنیده شد: «خب، حالا چه‌ کار کنم؟»

A couple of New Jersey hunters are out in the woods when one of them falls to the ground. He doesn't seem to be breathing, his eyes are rolled back in his head. The other guy whips out his cell phone and calls the emergency services. He gasps to the operator: "My friend is dead! What can I do?" The operator, in a calm soothing voice says: "Just take it easy. I can help. First, let's make sure he's dead." There is a silence, then a shot is heard. The guy's voice comes back on the line. He says: "OK, now what?"

این مطالعه، ارتباط بین ملت‌ها در بازی طنزآمیز با کلمات را نشان می‌دهد. همچنین این مطالعه محبوبیت یک جُک را در بین مردمان متعلق به یک ملیت نیز بررسی کرده است.

در ایالات متحده آمریکا، از وقتی که دیو بری روزنامه‌نگار از مردم خواست به جُکی که با جمله‌ای در مورد راسو تمام می‌شد رای بدهند، نتایج سوگیرانه شد و جُک‌هایی که با یک جمله در مورد راسو به پایان می‌رسید، رای بیشتری گرفت. شاید برایتان جالب باشد بدانید ۱۵۰۰ جُک با جمله‌ای در مورد راسو تمام می‌شد! این یکی از بقیه محبوب‌تر بود:

هنگام رژه، سرهنگ متوجه رفتار غیرعادی افراد می‌شود. سرگرد بِری را صدا می‌زند و می‌پرسد: «هیچ معلوم هست بر سر دسته سرجوخه جونز چه بلایی آمده است؟ چرا همه بالا و پایین می‌پرند و به هم می‌پیچند؟» سرگرد لحظه‌ای مکث می‌کند و پاسخ می‌دهد: «به نظر می‌رسد راسو سرجوخه را گاز گرفته است

At the parade, the Colonel noticed something unusual going on and asked the Major:
"Major Barry, what the devil's wrong with Sergeant Jones' platoon?
They seem to be all twitching and jumping about."
"Well sir," says Major Barry after a moment of observation. "There seems to be a weasel chomping on his privates."

به غیر از جُک‌های حاوی راسو، خنده‌دارترین جُک به نظر مردم آمریکا این جُک بود:

دو مرد برای بازی گلف به زمین گلف منطقه خود می‌روند. درست زمانی که یکی از آن‌ها می‌خواهد به توپ ضربه بزند، متوجه می‌شود که صفی بلند از مردم عزادار همراه با یک تابوت از جاده کنار زمین گلف می‌گذرند تا به مراسم تشییع بروند. مرد دست نگه می‌دارد، کلاه گلف خود را از سر برمی‌دارد، ‌چشم‌هایش را می‌بندد و به نشانه احترام، ‌رو به عزاداران تعظیم می‌کند. دوستش می‌گوید:‌ «وای، این معنادارترین و تاثیرگذارترین حرکتی بود که تا به حال دیدم. تو چه مرد بااحساسی هستی.» مرد پاسخ می‌دهد: «بله،‌ خب به هر حال او ۳۵ سال همسرم بود».

A man and a friend are playing golf one day at their local golf course. One of the guys is about to chip onto the green when he sees a long funeral procession on the road next to the course. He stops in mid-swing, takes off his golf cap, closes his eyes, and bows down in prayer. His friend says: "Wow, that is the most thoughtful and touching thing I have ever seen. You truly are a kind man." The man then replies: "Yeah, well we were married
۳۵ years."

بر اساس این مطالعه، مردم ایرلند، انگلستان، استرالیا و نیوزلند، علاقه زیادی به جُک‌هایی نشان دادند که با کلمات بازی می‌کنند، در حالی که آمریکایی‌ها و کانادایی‌ها بیشتر جُک‌هایی را می‌پسندند که در آن‌ها نوعی نگاه برتری وجود داشته باشد، خواه وقتی یک نفر به نظر احمق برسد یا این که توسط فرد دیگری احمق جلوه داده شود:
یک تگزاسی می‌پرسد: اهل کجایی؟

فارغ‌التحصیل هاروارد پاسخ می‌دهد: من از جایی آمده‌ام که جملات را با حروف اضافه به پایان نمی‌بریم.

تگزاسی دوباره می‌پرسد: باشه، اهل کجایی فلان‌فلان‌شده؟ (جمله را با ناسزا به پایان می‌رساند)

Texan: "Where are you from?"
Harvard grad: "I come from a place where we do not end our sentences with prepositions."
Texan: "Okay – where are you from, ....?"

علاوه بر جُک‌های متداولی که در مورد انسان‌ها تعریف می‌شوند، محققین می‌خواستند جُک‌های تولیدشده توسط کامپیوتر را هم بررسی کنند. به همین دلیل خودشان ۵ جُک کامپیوتری را وارد جُک‌ها کردند تا نظر مردم را بدانند. در حالی که در بین آنها، مردم به ۴ مورد امتیازهای بسیار کمی دادند، یکی از آن‌ها توانست امتیازی بالاتر از ۳۵درصد جُک‌های انسانی بدست آورد:

سوال: چه نوع قاتلی، شخصیت قوی‌تری دارد؟
پاسخ: قاتلی که برای صبحانه شیر و غلات میل می‌کند (به جای قاتل زنجیره‌ای. Cereal به معنی غلات مناسب صبحانه با شیر شبیه به Serial به معنی زنجیره‌ای تلفظ می‌شود.)

Q: "What kind of murderer has moral fiber
A: "A cereal killer

همچنین در این مطالعه، طول مناسب یک جُک خوب ارزیابی شد: حدود ۱۰۰ کلمه. فکر می‌کنید بهترین موجودی که در جُک‌ها می‌تواند جای انسان‌ را بگیرد، چیست؟ محققین این مطالعه می‌گویند اردک! به علاوه، نتایج مطالعه نشان می‌دهد که آلمانی‌ها طیف شوخ‌طبعی گسترده‌تری دارند. بنابراین اگر خواستید برای کسی جک تعریف کنید، یک آلمانی پیدا کنید، چون به احتمال بیشتری به جک شما خواهد خندید.

به گفته محققین، شوخ‌طبعی برای برقراری ارتباط ضروری است و هر چه بیشتر در مورد نحوه تاثیر فرهنگ و زمینه بر حس شوخ‌طبعی افراد بدانیم، بهتر و موثرتر می‌توانیم با آن‌ها ارتباط برقرار کنیم.


برچسب‌ها: علمی, مطالب جالب
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 10:20 ] [ mohammadkazem ]

توانا بُوَد , هر که ‘ دارا ‘ بُوَد ..... زِ ‘ ثروت ‘ دلِ پیر , بُرنا بُوَد


به ثروت هر آن ابله بی سواد ...... به نزد کسان ، به به ! چه آقا بود

 

----

 

سلام داداش

شمارتو دادم به خواهر یکی از دوستام میخواد بهت زنگ بزنه ، طلاق گرفته

احتیاج به هم صحبت داره ، لطف کن باهاش حرف بزن بذار باهات درد و دل کنه

من حسابی ازت تعریف کردم منو ضایع نکنی !!!

(ستاد ایجاد ذوق و روحیه کاذب در مردان !)

 

----

 

دانشمندان به یه نتیجه منطقی رسیدن:

از یه جائی‌ به بعد بحث کردن دیگه فایده ایی نداره،باید فحش بدی !

 

----

 

الان از تیم پرسپولیس که خرابتر نداریم !

پرسپولیستم عزیزم !

 

----

 

تنها راهی‌ که یه زن میتونه یه مرد رو میلیونر کنه

*

*

اینه که اون مرد میلیاردر باشه !!

 

----

 

دﺧﺘﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟

ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟

ﭘﺴﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

ﭘﺴﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﻭﺳـﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ

ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ چهار ﻭ سی ﻭ هشت دقیقه !!!

 

----

 

خدا گر ز حکمت ببندد دری

ز رحمت زند قفل محکمتری !

 

----

 

عضنفر به همسرش :

عزیزم اگه موبایلت زنگ نمیزنه بدون منم... چون شارژ ندارم!

 

----

 

غیر از کودک درون

و خر درون

و کرم درون

یه عدد سگ درون هم داریم !

که بعضی اوقات به دنبال پاچه می گرده !

 

----

 

آنکس که نداند و نداند که نداند،قطعاً خودش را به کوچه علی چپ زده است.

۲بار که جفت پا بروید توی دهنش،قطعاً بداند و بداند که بداند..!

 

----

 

یک خانه و یک لیسانس آی تی دارم

هرجا که طلب کنید پارتی دارم

من را به غلامی بپذیرید شما

من تا دو سه سال هم گارانتی دارم!

 

----

 

دوستم میخواد بهم زبان انگیلیسی آموزش بده میگه:

همیشه یادت باشه پسرا هیزن پس واسه افراد مذکر his به کار میره!

 

----

 

یه سوالی مغزم رو پریشون کرده:

چرا جمعه این قدر به شنبه نزدیکه، ولی شنبه این قدر از جمعه دوره؟

 

----

 

فرق سرت می دونی کجاست؟

دوست داشتنت دقیقا بخوره همونجا !

 

----

 

سه مرحله احمقانه در زندگی

وقت داری! انرژی داری! اما پول نداری!

پول داری! انرژی داری! اما وقت نداری!

پول داری! وقت داری! اما انرژی نداری!

 

----

 

منطقِ پدر و مادر از تحصیل در دانشگاه:

"این همه درس خوندی، درِ یه نایلون رو نمی تونی‌ باز کنی‌!

 

----

 

رفتم ماشینو از پارکینگ بگیرم یارو میپرسه میرید داخل؟

میگم پ نه په دیگه مزاحمتون نمیشم فقط به ماشینم بگید من دم در منتظرشم!

 

----

 

همیشه از بچگی یه موضوعی برام سوال بوده...

این چوب بستنی ها هست که دکتر ها می کنن تو حلق مریض

کیم هاش رو کی خورده!؟

 

----

 

یکی از شباهتهای اکثر خانومها اینه که

طرز تهیه انواع استیک و ژیگو رو از برنامه آشپزی دنبال می کنن

آخرش شام همون کوکو سبزی رو درست میکنن!


برچسب‌ها: اس ام اس
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 10:18 ] [ mohammadkazem ]

یارو 10 کالری از خوردن یه رانی وارد بدنش میشه ، ولی حاضره 12 كالری بسوزنه اون دو تا تیکه میوه باقیمونده ته قوطی و در بیاره

 

---------

 

هیچ کادوی زشت و به درد نخوری دور انداخته نمیشود !فقط از خانه ای به خانه دیگر و از شخصی به شخص دیگر منتقل میشود !

 

---------

 

من نمیدونم این مامانا که وسایل خودشون رو یه جایی میزارن,بعد خودشونم یادشون میره کجاس ... چه جوریه که تو پیدا کردن وسایلیکه ما به اصطلاح تو 7 تا سوراخ موش قایم میکنیم تبحر خاصی دارن

 

---------

 

اندر حکایت اختلاس بزرگ:شهرام جزایری: «منو از اینجا بیارین بیرووووون... اینا دارن منو مسخره میکنن... به من میگن آفتابه دزد!!!»

 

---------

 

خدایا فقرای کشورم را به سومالی منتقل کن تا از کمک های ما برخوردار شوند!

 

---------


یکی از نمونه های بارز تهاجم فرهنگی اینه که:سالهاست در تولید گوجه فرنگی خود کفا شدیم اما هنوز اسمش به گوجه ملی تغییر نیافته!

 

---------


خدایا لطفا برو و به بعضی از آنهاییکه ایمان آورده اند یادآوری کن که تو خدا هستی نه آنها !!

 

---------


راز موفقیت چیست؟ "تصمیم گیری درست".
تصمیم گیری درست از چه ناشی میشود؟ "از تجربه"
تجربه از چه بدست می آید؟ "از تصمیم گیری های غلط !!

 

---------

 

پس از مرگ از شخصی پرسیدند :
جوانی خود را چگونه گذراندی ؟
ندایی از عرش برآمد که :
بدبخت ایرانیه ،
ولش کنین ،
برین سراغ سوال بعدی....

 

---------

 

فقط یه ایرانی میتونه شامپو رو تو یه هفته تموم کنه و تهش رو با آب قاطی‌ کنه و یک ماه بیشتر استفاده کنه

 

---------

 

امروز داشتم کتاب میخوندم یه جمله خیلی قشنگ توش دیدم... خواستم لایک بزنم که یهو یادم افتاد کتاب نه فیسبوک...

 

---------

 

خدا نگذره از كسانی كه شیر حموم رو روی وضعیت دوش می‌بندن و از حموم خارج می‌شن!

 

---------


عمه ی توماس ادیسون مجددا در بیانیه ای به مردم شریف ایران اعلام کرد:
توماس فقط برق را اختراع کرده است لطفا به خاطر قبضش ما را مورد عنایت قرار ندهید
!!!!!
والاااااااا چه کاریه..

 

---------

 

تا حالا دقت کردین سر سفره وقتی به طرفت میگی نمکدون و بده ...اول خودش نمک میریزه رو غذاش بعد میدن بهت

 

---------

 

بعد از یک عمر، بالاخره نفهمیدم که هنگام روبوسی باید دو بار صورت طرف مقابل رو ببوسم یا سه بار، تا هر دو نفر ضایع نشیم

 

---------


پدر بزرگ رو به نوه:
بدو برو قایم شو
امروز مدرسه رو پیچوندی معلمت اومده دنبالت
نوه: نـــــــه، شما باید قایم شی، ... من بش گفتم نمیام چون شما فوت کردین!!!

 

---------

 

دیــکتــاتــور کیــست؟
دیــکتــاتــور اون بچّه ی دو سالـــست که بیست نــفــر مجبورند به خاطــر اون کــارتون نــگاه کنــنــد

 

---------

 

یکی از ترس ناک ترین جملات دوران مدرسه ،این بود که : "یه برگه از کیفتون بیارید بیرون"

 

---------


بیشتر مردم دنیا یکشنبه ها میرن کلیسا,برای سلامتی مردم جهان دعا میکنن تو ایران مردم جمعه ها میرن نماز جمعه,برای بیشتر مردم دنیا آرزوی مرگ میکنن.!!!

 

---------


سیب تا حالا 3تا کار مهم کرده!!
اول حوا رو گول زد،
بعد نیوتن رو از خواب بیدار کرد،
و در آخر نظر آقای استیو جابز - رئیس کمپانیAppLe - رو به خودش جلب کرد


برچسب‌ها: اس ام اس
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 10:16 ] [ mohammadkazem ]

گفته می شود که شامپانزه، دلفین، نهنگ و خوک از باهوش ترین حیوانات هستند.
هوش حیوانات موضوعی است که از دیرباز ذهن انسان را به خود مشغول کرده است. هم اکنون دهها مؤسسه علمی و تحقیقی در این زمینه پژوهش می کنند. دانشمندان در سالهای اخیر جوانب بیشتری از این موضوع را روشن کرده اند.
تحقیقات و آزمون های زیادی در زمینه قدرت حافظه و توانایی های مغزی حیوانات صورت گرفته است. گفته می شود که شامپانزه، دلفین، نهنگ و خوک از باهوش ترین حیوانات هستند.
سال گذشته سگی به نام ریکو رکورد باهوشی را شکست. او می توانست با شنیدن نام اشیاء گوناگون، تا ۲۵۰ شیئی را شناسایی کند.
شامپانزه برای برداشتن موزی که بالای سر اوست، چند جعبه را روی هم قرار می دهد.
بعضی از حیوانات مانند اسب قادر به شمارش چند عدد هستند. اما دانشمندان عقیده دارند که توانایی هایی مانند شمردن اعداد و خواندن در انحصار ذهن انسانی است، زیرا این دو قابلیت به زبان وابسته هستند.
نکته مهمی که سیرک بازان به خوبی به آن واقف هستند این است که "هوش” حیوانی به غریزه وابسته است و تنها در ازای "پاداش” به کار می افتد.
طوطی خیلی باهوش نیست!
بنا به نتایج تحقیقی که در یک کنفرانس علمی در واشنگتن عرضه شد، یک دانشمند کانادایی در مطالعه رفتار پرندگان به نتایج تازه و غیرمنتظره ای رسیده است. پرندگان برای رسیدن به طعمه درجات گوناگونی از هوش و زرنگی را نشان می دهند.
طوطی مغز نسبتا درشتی دارد. او قادر به تکرار اصوات و کلمات است، که به قابلیت سخن گویی این پرنده تعبیر می گردد. اما طوطی در چند آزمون رد شده است.
طوطی نزد انسانها از محبوبیت زیادی برخوردار است. اما در واقع این علاقه ربطی به هوش این حیوان ندارد. در برابر، مردم کلاغ را دوست ندارند، چون سیاه است و قیافه زشتی دارد. آزمون نشان می دهد که کلاغ، دارکوب و عقاب باهوش ترین پرندگان هستند .


برچسب‌ها: علمی
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 10:13 ] [ mohammadkazem ]

با باز شدن در ساختمان شرکت، نوشین که گوشه سالن پشت میز نشسته بود و مشغول تایپ نامه‌ای بود، از گوشه چشم نگاه مختصری به سمت در انداخت و دوباره به کار خود ادامه داد. اما ناگهان مثل جن گرفته‌ها از جا پرید و به سمت زن میانسالی که در آستانه در ایستاده بود

با آشفتگی گفت: عمه‌جان! شما اینجا چه کار می‌کنین؟


عمه‌جان که مانتوی بلند و گشاد بر تن داشت و روسری کوچکی را زیر گلویش گره زده بود، در حالی که با لبخند به سمت نوشین می‌آمد با خوشرویی گفت: خب معلومه، اومدم، محل کار برادرزاده‌ام رو ببینم!

نوشین با نگرانی نگاهی به سمت اتاق رئیس شرکت انداخت و بعد به عمه گفت: ولی شما که دیده بودین! مگه من بچه‌ام؟

عمه‌جان روی مبل راحتی که رو به روی میز کار نوشین بود، نشست و با خونسردی گفت: همچین زیاد هم بزرگ نیستی! تازه تو امانتی دست من. این چند ماهی که دانشگاه قبول شدی و از شهرستان اومدی، مثل تخم چشمم از تو مراقبـت کردم، حالا که کار پیدا کردی و بر خلاف میل من...

نوشین با گستاخی حرف عمه‌اش را قطع کرد و گفت: سرکار اومدن من با رضایت بابام بوده. بنابراین فکر نمی‌کنم که کسی حق اظهار نظر داشته باشه.

عمه‌جان نگاهی به نوشین انداخت و بعد در حالی که با دست راست، پشت دست چپش را به آرامی می‌مالید از روی خوش قلبی گفت: ولی من فکر می‌کنم تا وقتی که با من زندگی می‌کنی، مسئولیت تو به عهده منه، من هم حق دارم که در مورد سرنوشت تو نگران باشم. تازه من فکر نمی‌کنم بابات بدونه که تو می‌یای، سرکار.

و نگاه نافذ خود را به چهره برافروخته نوشین دوخت که یک شال سبز رنگ روی سرش گذاشته بود. نوشین که با شنیدن این حرف تا بنا گوش سرخ شده بود در حالی که سعی می‌کرد خشم خود را پنهان کند، با لحن نیشداری گفت: ما داریم تو یه دوره و زمونه دیگه زندگی می‌کنیم عمه خانوم! الان خیلی از مـعیارها و ملاک‌ها تغییر کردن. حتی آدم‌های فسیل شده هم اینو می‌فهمن!

عمه‌جان سری تکان داد و گفت: اما دخترجان! من فکر نمی‌کنم حتی آدم‌های فسیل شده هم منکر وقار و نجابت و شخصیت برای یه دختر جوون باشن!

نوشین می‌خواست چیزی بگوید که ناگهان در شرکت باز شد و مرد جوان خوش تیپی که کیف سامسونت در دست داشت، وارد شد. نوشین که با دیدن مرد جوان آشکارا دستپاچه شده بود، با دستپاچگی با او سلام و احوالپرسی کرد. مرد جوان در حالی که به طرف اتاق رئیس شرکت می‌رفت، پرسید: پدر هستند دیگه، نه؟

نوشین جواب داد: بله! بله! تشریف دارن.

وقتی مرد جوان وارد اتاق شد و در را پشت سرخودش بست، نوشین هیپنوتیزم شده روی صندلی خود نشست. عمه‌جان در حالی که با لبخند معنا داری نوشین را نگاه می‌کرد، به آهستگی گفت: آهان! پس ماجرا اینه!

نوشین با لحن بی‌‌اعتنایی گفت: چی اینه؟

عمه‌جان سرش را جلو آورد و با مهربانی گفت: ببین دخترجان! ازدواج خوبه! ازدواج با یه آدم پولدار خیلی خوبه! ازدواج با یه آدم پولدار باشخصیت که دیگه نورعلی نوره! اما هر کاری راهی داره. با رنگ و لعاب و قر و اطوار که آدم نمی‌تونه شریک آینده زندگیش رو پیدا کنه. می‌تونه؟

نوشین با دلخوری و لحن تندی گفت: منظورتون چیه؟

عمه‌جان با صداقت گفت: منظورم اینه که پسر آقای رئیس خیلی جوان برازنده و شایسته‌ای به نظر میاد، اما فکر نمی‌کنم از اون دست جوونایی باشه که گول ظاهر افراد رو می‌خورن و بر اساس اون تصمیم می‌گیرن.

نوشین که دوباره مثل لبو قرمز شده بود، خشم‌آلود گفت: عمه دیگه دارین شورشو در میارین. من هر کاری می‌کنم به خودم مربوطه. شما هم...

اما در همین هنگام در اتاق آقای رئیس باز شد. نوشین با عجله از جا جهید و در حالی که به در اتاق چشم دوخته بود، با لحنی که هم التماس آمیز بود و هم آمرانه به عمه‌اش گفت: برین عمه! برین! تو رو خدا! زود باشین.

عمه خانم اخمی کرد و گفت: وا! چه بی‌تربیت! مگه من طاعون دارم بچه؟!

نوشین که با نگرانی از در اتاق چشم بر نمی‌داشت، دوباره گفت: عمه! بحث نکن! برو.

عمه گفت: نکنه روت نمیشه که آقای رئیس و پسرش منو با تو ببینند ‌هان؟ به کلاس خانوم نمی‌خورم؟

و بعد رویش را به سمت دیگر برگرداند و با سماجت گفت: اصلا حالا که اینطور شد از جام تکون نمی‌خورم. دختره بی‌حیا! دو ترم درس خونده واسه من چه حرفهایی می‌زنه!

آقای رئیس و پسرش صحبت کنان از اتاق خارج شدند و چند لحظه بعد پسر جوان از پیرمرد خداحافظی کرد و به دنبال کاری رفت. آقای رئیس موقع بازگشت به اتاقش متوجه حضور عمه‌جان شد. لبخند زنان جلو آمد و مؤدبانه سلام و احوالپرسی کرد. نوشین به اجبار، عمه‌اش را به آقای رییس معرفی کرد. عمه‌جان و آقای رئیس مشغول صحبت با هم شدند و به نظر می‌رسید که از صحبت‌هایشان لذت می‌برند.

بالاخره عمه خانم خداحافظی کرد و خواست برود که ناگهان گویا چیزی یادش آمده باشد، در حالی که زیپ ساکش را باز می‌کرد، به نوشین گفت: داشت یادم می‌رفت. کوفته درست کرده بودم. گفتم برات بیارم. دلم نمی‌خواد هله هوله بیرون رو به جای ناهار بخوری. شدی یه مشت استخون!

نوشین بی‌دلیل خجالت کشید و سرخ شد. آقای رئیس با شنیدن اسم کوفته بی‌اختیار خنده کنان گفت: وای! کوفته! خانوم غفوری من سال‌هاست کوفته نخوردم.

عمه‌جان با شنــیدن این حرف با خوشحالی گفت: لطفا شما هم میــل کنین. تعداد کوفته‌ها زیاده. خوشحال میشم. باورکنین دستپختم بد نیست.

آقای رئیس با رضایت خاطر گفت: خیلی ممنون! چرا که نه! با کمال میل.

با رفتن عمه‌جان، نوشین نفس راحتی کشید. نصف بیشتر کوفته‌ها را گرم کرد و برای آقای رئیس برد. آقای رئیس با ولع کوفته‌ها را می‌خورد و به به و چه چه می‌کرد. نوشین هم قند توی دلش آب می‌شد و از این‌که عمه جانش توانسته بود دل پدر شوهر آینده‌اش را به دست بیاورد، خیلی خوشحال بود.

 

در واقع از آن روز به بعد رفتار آقای رئیس با نوشین روز به روز مهربانانه‌تر و صمیمی‌تر می‌شد. پسرش هم از آن حالت بی‌‌اعتنایی بیرون آمده بود و با گرمی و صمیمیت با نوشین برخورد می‌کرد. نوشین حتی حس می‌کرد که نـگاه پدر و پسر تغییر کرده است و در چشمانشان دوست داشتن عجیــبی موج می‌زند. دل توی دل نوشین نبود و هر شب با رویاهای شیرین به خواب می‌رفت او دلش می‌خواست وقتی وصلت سر می‌گیرد دماغ عمه جانش را به خاک بمالد و به او بفهماند که بزک دوزک او بی‌فایده نبوده است. عمه‌جان بیشتر اوقات به محل کار او می‌آمد و برایش ناهار می‌آورد. البته نوشین دیگر ناراحت نمی‌شد. چون پدر شوهر آینده‌اش و حتی پسرش ظاهرا خیلی از آن غذاها خوششان می‌آمد و این برای نوشین یک موفقیت بزرگ بود. فقط باید هر بار به نصیحت‌های عمه‌اش درباره شخصیت و وقار و متانت گوش می‌داد که برایش ارزشی نداشت و همیشه توی دلش می‌گفت: عمه خانوم! تو چی حالیته. تو اگه لالایی بلد بودی پس چرا خودت خوابت نبرد. اینجوری عزب اوقلی موندی!

تا این‌که سرانجام یک روز آقای رئیس، نوشین را به دفتر خودش فرا خواند. قلب نوشین تند می‌زد و احساسی مرموز به او می‌گفت که بالاخره روز موعود فرا رسیده است. آقای رئیس با مهربانی از هر دری صحبت می‌کرد. اما نوشین بی‌‌صبرانه منتظر بود تا حرف اصلی را از دهان او بشنود. توی دلش چهره عمه‌اش را تصور می‌کرد که با شنیدن خبر خواستگاری چه جوری می‌شود و از این تصور با بدجنسی خنده‌اش می‌گرفت. تا این‌که سرانجام آقای رئیس گفت: می‌دونی عزیزم هیچ چیزی به اندازه یه ازدواج خوب نمی‌تونه آدم رو خوشبخت کنه.

نوشین با شادی توی دلش گفت: می‌دونم! می‌دونم! حرفت رو بزن! طفره نرو.

آقای رئیس آهی کشید و گفت: بعد از فوت همسرم، من و پسرم واقعا خیلی تنهایی کشیدیم. سال‌های بدی رو پشت سر گذاشتیم.

نوشین سعی می‌کرد خودش را آرام و خونسرد نشان بدهد اما در درونش غوغا به پا بود و دلش می‌خواست به هوا بپرد. آقـــای رئیـــس ادامه داد: حضور یه زن خوب می‌تونه به زندگی ما رنگ و روی تازه‌ای بده. در واقع یه ازدواج موفق می‌تونه برای هر دو نفر ما کمک بزرگی باشه.

نوشین می‌خواست از خوشحالی غش کند. آقای رئیس کمی خودش را جلو کشید و لبخندی زد و ادامه داد: راستش ما خیلی راجع به این موضوع فکر کردیم. چطور بگم حرف امر خیره.

نوشین به زور چهره یک دختر خجالت‌زده معصوم را به خودش گرفته بود ولی در واقع از این‌که می‌دید بالاخره تیرش به هدف خورده است می‌خواست پرواز کند. آقای رئیس سرفه‌ای کرد و گفت: من چند بار عمه‌خانم شما رو اینجا ملاقات کردم. زن بسیار معـــقول ، متــین، کامل و باسوادیه. از این زن‌هــا دیگه کمتر پیدا می‌شن. هم من و هم پسرم فکر می‌کنیم که اون برای همسری من بسیار شایسته و مناسبه. البته من اصلا قصد ازدواج نداشتم ولی دیدن عمه شما...

نوشین دیگر چیزی نمی‌شنید. گویا یک دفعه یک پارچ آب یخ روی سرش خالی کرده باشند. وسط اتاق ایستاده بود و ‌هاج و واج با دهان نیمه باز به دهان آقای رئیس که باز و بسته می‌شد نگاه می‌کرد و عمه‌جان را می‌دید که مثل یک پروانه دور آقای رئیس بال بال می‌زند و در حالی که انگشت اشاره‌اش را به طرفش تکان تکان می‌دهد، می‌‌گوید: حالا دیدی حق با من بود! دیدی حق با من بود!


برچسب‌ها: داستان
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 9:15 ] [ mohammadkazem ]

مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج می كنند
بر اثر كمبود حوصله طلاق می دن
ولی نكته جالب اینه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج می كنند !؟

مردها سه تا آرزو دارن:
-
اونقدر كه مامانشون می گن خوش تیپ باشن!
-
اونقدر كه بچه شون می گن پولدار باشن!
و مهمتر از همه اینكه :
-
اونقدر كه زنشون شباشن !؟

بیشتر مردان موفقیت شون رو مدیون زن اولشون هستند و
زن دومشون رو مدیون موفقیت شون !؟

مرد اولی: امان از دست این زنها!؟ زنم تمام دارائیمو برداشت و رفت!
دومی: خوش به حالت! زن من تمام دارائی مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟

زن به شوهر: من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم!
مرد: عزیزم چرا عصبانی می شی! خب من هم عاشقت بودم اینو نفهمیدم !؟

فرق پیر دختر با پیر پسر:
اولی موفق نشده ازدواج كنه
ولی دومی موفق شده ازدواج نكنه !؟

یه ضرب المثل آموزنده هست كه می گه:
مردن برای زنی كه عاشقشی از زندگی باهاش آسون تره !؟

مرد به زن: عزیزم ممنونم ازت! تو اعتقاد به دین رو به زندگیم آوردی!
چون من قبل از ازدواج موجود نداره !؟

زمانی كه یك زن كه با مردی ازدواج می كند انتظار دارد كه او تغییر كند ولی اینگونه نمی شود
زمانی كه یك مرد با زنی ازدواج می كند مطمئن است كه آن زن تغییر نمی كند و اینگونه می شود

یك زن در بحث حرف آخر را می زند
بعد از آن، هر حرفی كه مرد بزند، شروع یك بحث جدید است

و خداوند زن را آفرید تا هیچ مردی به مرگ طبیعی نمیرد (سوره سكته آیات حرص تا دق(

 

زن به شوهرش میگه: شوهر همسایه هر روز صبح كه میخواد بره سر كار زنش رو میبوسه! تو چرا این كار رو نمی كنی؟
شوهر میگه: آخه من كه زنه رو خوب نمی شناسم!

بچه از باباش میپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگی میكنند یا باهم هستن؟
باباهه میگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون یكجا باشن كه آنجا دیگه بهشت نمیشه!

مرد احساس را كشف كرد و زن عشق را،
مرد كار را كشف كرد و زن خانه داری را،
مرد پول را اختراع كرد و زن خرید را،
از آن زمان، مرد چیزهای بسیار زیادی كشف و اختراع كرد، و زن همچنان در حال خرید است!

یك زن نگران آینده است تا زمانی كه شوهر كند
یك مرد هرگز نگران آینده نیست تا زمانیكه زن بگیرد
یك مرد موفق مردیست كه درآمدش بیشتر از مبلغی باشد كه زنش خرج می كند
یك زن موفق زنیست كه بتواند چنین مردی را پیدا كند

برای اینكه با یك مرد شاد باشید باید او را كاملا درك كنید و كمی دوست داشته باشید
برای اینكه با یك زن شاد باشید باید او را كاملا دوست داشته باشید و اصلا سعی نكنید كه او را درك كنید

مردان متاهل بیشتر از مردان مجرد عمر می كنند در عوض مردان متاهل بیشتر آرزوی مرگ می كنند

برنده جایزه نوبل ادبیات در زمان تقدیم جایزه خود به همسرش گفت:
این جایزه را به همسر عزیزم تقدیم می كنم كه با نبودش باعث شد من بتونم این كتاب را تمام كنم!

زن خوب مثل دایناسور می مونه كه نسلش منقرض شده


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 9:11 ] [ mohammadkazem ]

 مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
»
ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. «
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
»
عزیزم ، شام چی داریم؟ «
جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:
»
عزیزم شام چی داریم؟«
و همسرش گفت:
 »
مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ « !!


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 0:23 ] [ mohammadkazem ]

شوهر: سلام،من Log in کردم.

 

زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟


شوهر: Bad command or File name

 

زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!

 

شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel

 

زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟

 

شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time

 

زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.

 

شوهر: Sharing Violation, Access Denied

 

زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.

 

شوهر: Data Type Mismatch

 

زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.

 

شوهر: By Default

 

زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.

 

شوهر: Hard Disk Full

 

زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟

 

شوهر: Unknown Virus Detected

 

زن: خب مادرم چی؟

 

شوهر: Unrecoverable Error

 

زن: و رابطه تو با رئیست؟

 

شوهر: The only User with Write Permission

 

زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟

 

شوهر: Too Many Parameters

 

زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.

 

شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed

 

زن: خوب گوشاتو بازکن، من دیگه بر نمیگردم!

 

شوهر: Close all Programs and Logout for another User

 

زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 19:9 ] [ mohammadkazem ]

خوابـگاه دخــتـران ( شب (


سکـانس اول: )دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.(

شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.(

شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ) بر شـدت گریه افزوده می شــود(
شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: )اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

)در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود(

شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.

)و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.(

 

خوابــگاه پســران (شـب(


سکــانـس دوم:)در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود(

میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.

میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. بچه های  کلاس مـا که مثـل بچه های  شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...

مـهدی: )همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد(

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا: استقلال همین الان دومیشم خورد!!!

مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه..... .!!!

و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 19:4 ] [ mohammadkazem ]

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه

ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از

قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً

شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.


فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش

نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»


زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و

جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش

نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»


نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل

استخر انداخت. اما داماد از جایش تکان نخورد.


او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به

خطر بیاندازم؟ همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی

شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت» !!


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 19:1 ] [ mohammadkazem ]

ویروس آنفلوآنزا از غفلت نگهبانهای ورودی سوءاستفاده کرده و با کل ایل و تبارش به یك مجتمع مسكونی نفوذ کرده. مغز، طی نشستی اضطراری بقیه اعضای مجمعالجوارح را دور هم جمع کرده تا همفکری کنند...
مغز: باید بفهمیم کی بیاحتیاطی کرده و باعث ورود ویروس شده؟ چندبار بگویم هر غریبهای را به داخل راه ندهید؟ از شدت عصبانیت چنان داغ کردهام که شر شر دارم عرق میریزم!
پوست: من که موقع آمدن ویروس رفته بودم اپیلیدی و خبر ندارم کی او را راه داده. تازه موقعی که رفتم تمام در و پنجره‏هایم را بسته بودم. به نظر من تقصیر بینی است. از وقتی عمل کرده، «سر به هوا» شده.
بینی: چرا تهمت میزنی؟ مرا بگو که توی این سرما رفته بودم بیرون تا آشغالها را دم در بگذارم. حالا که این طور است تمام دریچههای ورودی و خروجیام را كیپ میكنم.
غدد لنفاوی: نه نبند. من از بس آشغال خوردهام حالم بد شده. لااقل در را کمی باز بگذار، دارم بالا میآورم.
ریه: ای لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد! مُردم از بس با اکسپکتورانت اینجا را شستم.
بصلالنخاع: لطفا با این حرفها روی اعصاب من راه نروید. الان به همه جا اساماس میزنم که شما خطر ویروس را جدی نگرفتهاید و به جای همفکری دارید با هم بحث میکنید.
عصب: عموجان! برای اینكه تنبیه شوند سنسورهای درد را فعال كنم؟
هر دو كلیه (با هم): نه، عصب! خیلی خطرناکه عصب!
جگر: از دست من فعلا کمکی بر نمی‏آید. با اجازه میخواهم بروم.
پروستات: كجا جیگر؟!
گلبول سفید: برای مبارزه با بافتهای آسیب دیده، به کمکهای نقدی و جنسی احتیاج داریم.
صفرا: باز باید سرِ کیسه را شل کنم؟
روده: این بحثها را کنار بگذارید. ویروس دنبال ایجاد تفرقه و همین اختلافهاست. ببینم، اینجا کسی مسواک یا خلال دندان ندارد؟ میترسم ویروس لای یکی از پرزهایم مخفی شده باشد.
معده: مسواک نه، ولی دهانشویه مخصوص دارم. آدرسش را بده تا بریزم آنجا.
روده: روده بزرگ، بعد از کوچه اول، سمت چپ، بالاتر از کبابی، نبش ساندویچی، سر پیچ!... آخ سوختم. این مثلا دهانشویه بود؟
ریه: یکی به بینی بگوید دریچهها را باز کند. مُردیم از کمبود اکسیژن.
مغز: اینجا رادیو پیام! در كلیه رگها و شاهرگها به علت سهمیهبندی اكسیژن و كمبود سوخت، شاهد ترافیك سنگین گلبولهای قرمز هستیم. در محور بزرگراه آئورت هم گلبولهای قرمز پشت ترافیك ماندهاند. ماموران راهداری و پلیس راه در حال باز كردن محور حلق و دهان و رساندن اكسیژن هستند.
گلبول سفید: من دنبال ویروس کُش جدیدم. کسی ندارد؟ ویروس، آپدیت شده و آنتی ویروسی كه نصب كردهام جواب نمیدهد. اگر دهان همینطوری باز شود، ممكن است بقیه جاها هم ویروسی شوند.
پوست: آخ! یک موشک الان به پشتم اصابت کرد و سوراخ شدم.
بینی: چه بوی الکلی میآید! با اینکه دریچههایم را بستهام اما بویش تابلو است.
قلب: وای نکند ویروس برای اینکه «مخ»مان را بزند، با خودش الکل آورده؟ آهای مخچه! مراقب باش.
عصب: باز تودچار استرس شدی و ضربانت بالاتر رفت؟ یک دقیقه آن تلمبهات را بگذار زمین و استراحت کن؛ نترس. بوی الکل به خاطر آمپول است. با خودش ویروسکش جدید آورده.
ویروس: ای گلبول سفید، ای بچه سوسول، ای دوپینگی، ای تزریقی! زورت به بچههام رسیده؟ اگر راست میگویی بدون تزریق میآمدی مبارزه.
غدد لنفاوی: تقصیر خودت است كه هرجا میروی مهمانی، ماشین جوجهكشی راه میاندازی و خودت را تكثیر میكنی؛ اینجا مجتمع مسكونی است، حرمسرا كه نیست!
ویروس: غلط كردم. راستش اینها بچههای واقعیام نیستند. همه‏شان كپیهای غیرمجازند! به من كاری نداشته باشید، خودم توقیفشان میكنم.
لنفوسیت: دیگر دیر شده. من مامورم و معذور.
ویروس ضعیف و ضعیفتر شده و دیگر نمیتواند خود را تكثیر كند.
گلبول سفید: حالت جا آمد آقا ویروس؟ البته بهتر است بگویم «آغا» ویروس!
ویروس: من الان كارم تمام است اما قول میدهم كه دوباره برگردم. مرا از در بیندازید بیرون، از پنجره وارد میشوم.
روده: زیاد داری حرف میزنی. سوار شو میخوام بیندازمت بیرون بچه‏پررو. رو كه نیست، سنگ مثانه است!
مثانه: چرا به من توهین میکنی؟ من اگر سنگ داشتم كه خودم میزدم توی سر این ویروس، نه اینکه مثل کلیه بروم با سنگهایم گردنبند مجلسی درست کنم!
در حالی كه همه به این حرف میخندند، روده ویروس را اخراج میكند و دستهایش را با آب میشوید! مغز از همه تشكر میكند و موضوع جلسه آینده را تعیین میكند:


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 15:17 ] [ mohammadkazem ]

پانزده دلیل برای انتخاب شغل میوه فروشی به جای مهندسی نرم افزار


سالها پیش آنقدر از فشارهای پروژه و دشوار بودن تولید نرم افزار در ایران خسته شده بودم كه با یكی از دوستان هم دانشگاهی تصمیم گرفتیم یك شغل شرافتمندانه انتخاب كنیم! این بود كه مشاغل مختلف را علمی، بررسی كردیم و آخر از همه تصمیم گرفتیم یك میوه فروشی باز كنیم! چرا؟ به هزار و پانزده دلیل! 15 دلیلش را می نویسم، هزارتای بقیه اش را خودتان خواهید دانست:



1-
عدم وجود گارانتی:

بعد از فروش نرم افزار باید آن را گارنتی كنی. برخلاف بسیاری از مشاغل كه شما بابت گارانتی پول اضافه می گیرد و نزد خود نگه می دارید، در نرم افزار بر عكس عمل می شود و این كارفرمای شماست كه از شما تضمین (درصدی از قرارداد، چك تضمین، سفته و یا ضمانت نامه بانكی یا همه مواد) می گیرد. در حالیكه میوه فروشی گارانتی ندارد، جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود.

 

2- بازه كوتاه زمان فروش:

یك پروژه نرم افزاری ماهها طول می كشد و باعث فرسایش نیروی كار می شود در حالیكه در میوه فروشی، صبح زود بار میوه و سبزی می آوری، حداكثر تا ظهر سبزی ها تمام می شود، میوه ها هم، بسته به محیط شما، در مدت زمان كوتاهی فروش می روند و شما بازهم بار جدیدی می آورید.




3-
تغییر نیاز ندارید:

رایج است كه نیازهای مشتری تازه زمانی آشكار می شود كه شما نرم افزار را فروخته اید و مشتری متوقع است كه در چارچوب همان قرارداد تغییرات اعمال شود، حتی اگر ماهیت تغییر كند. اما در میوه فروشی، خریدار كه از مغازه خارج شد شما دیگر مسؤولیتی ندارید، اگر تصمیمش عوض شد، شما نگران نیستید، یك كالای جدید به وی می فروشید.




4-
عدم محصول ارجاعی:

در نرم افزار اگر محصول شما كار نكرد و یا قدیمی شد مشتری یا ارجاع می دهد و یا دیگر سراغش نمی آید، در میوه فروشی شما میوه سالم را به مردم به فیمت گران، میوه نیمه خراب را ارزان تر به مردم كم درآمد تر و احتمالا میوه كاملا خراب را به آبمیوه فروشی ها و نمی دانم لواشك سازی ها می فروشید!




5-
واسطه گری به جای تولید:

در میوه فروشی شما محلی برای عرضه كالای دیگران هستید، معمولا افزایش قیمت بین میدان میوه و تره بار با مغازه شما چند برابراست . اما در نرم افزار شما تولید می كنید و دردسر های آن را دارید تازه در انتها و پس از كسر انواع مالیات و بیمه هزینه تولید را در بیاورید خیلی هنر كرده اید!




6-
مدیریت نیروی انسانی، خیر! :

شما در شركت نرم افزاری با نیروی لوس و نازك نارنجی كارشناس سروكار دارید كه كافی است یك كم ناراحت شود، هوس كانادا به سرش می زند، اما در میوه فروشی یكی دو كارگر از برادران افغانی می گیرید، مثل ساعت برای شما كار می كنند و غر كه نمی زنند هیچ با همه سختی ها هم می سازند.




7-
فصلی بودن كار، تعطیل:

در تولید و فروش نرم افزار شما وابسته به زمان هستید، برای مثال دولتی ها معمولا در ماه های خاصی خرید بیشتری می كنند، یا در فروردین و اردیبهشت شما با افت فروش مواجه می شوید، اما در میوه فروشی هر فصلی میوه خودش را دارد و شما آن را می آورید، هر میوه ای هم طرفدار خاص خودش را دارد و شما تقریبا در همه سال فروش خود را یكنواخت خواهید داشت.




8-
بودجه آی تی :

اگر بودجه آی تی كشور صفر شود كه نمی توان پروژه ای تعریف كرد كه نرم افزاری روی آن كار كند، چون هنوز از دیدگاه اغلب تصمیم گیرندگان ما، نرم افزار یك كار تشریفاتی است. اما میوه فروشی نیاز روز مردم است، همه هر روز خرید خودشان را دارد، وضع مردم بد هم بشود باز هم مهمانی می آید كه شما وادار شوید حتما میوه خوب بخرید.




9-
درهم است:

در نرم افزار شما قاصر هستید از اینكه به یك مشتری بفهمانید نرم افزار با نرم افزار متفاوت است. چون با یك چیز انتزاعی طرف است، بین نرم افزاری حسابداری 5 هزارتومانی با حسابداری 10 میلیون تومانی فرقی قائل نیست. در حالیكه در میوه فروشی ، مشتری تفاوت سیب با سیب را در می یابد و اگر دنبال كیفیت خوب است پولش را هم می پردازد.




10-
شما فقط میوه را می فروشید:

در نرم افزار وقتی شما نرم افزاری عرضه می كنید، داستان عرضه خدمات پس از فروش شروع می شود، آموزش كاربران -بعضا واقعا تعطیل!- تبدیل اطلاعات و انتقال آنها از سیستم قدیمی به جدید، عرضه سخت افزار، نگرانی از كاركردن نرم افزار روی هر نوع سخت افزار آشغالی كه مشتری به شما می دهد و ... اما در میوه فروشی، شما فقط میوه را می فروشید اینكه هندوانه را چطور می خورند، گیلاس را چطور؟ اینكه آیا مشتری ظرف مناسبی برای نگهداری میوه دارد و یا خیر نیز به شما ربطی ندارد.




11-
یك بار برای همیشه، هرگز:

نرم افزار را كه می فروشید مشتری توقع دارد این نرم افزار مادام العمر باشد برایش ، به سادگی حاضر نیست قرارداد پشتیبانی و ارتقاء نرم افزار ببندد، اما همه می دانیم كه یك میوه را برای همه سال نمی توان نگه داشت، خورده می شود بالاخره! باید میوه جدیدی خرید!




12-
باگ:

خرابی میوه نگرانی ندارد، روشهای نگهداری میوه معلوم است و اگر شما یك كم تجربه پیدا كنید می توانید به سادگی آن را نگهداری كنید، اما در نرم افزار آنقدر مشكلات متعدد و متفاوت پیش می آید كه شما گیج می شوید كه این خطا از كجاست و راه حلش چطور است؟ مناطق بحرانی ، آنقدر خطایابی را سخت می كنند كه شما نیاز به فاز مجزایی برای آن پیدا می كنید و هزینه زیادی برای هر خطا می پردازید، تازه تضمینی وجود ندارد كه همه خطا ها را پیدا كرده باشید و روز تحویل به مشتری، جلوی چشم وی، آنقدر سیستم خطا می دهد كه شما آب می شوید و زمین می روید.




13-
آن كه خربزه می خورد پای لرزش می نشیند:

شما مسؤول نحوه استفاده مشتری از میوه نیستید، مهم نیست برایتان كه در عزا بخورند یا در عروسی، مهم نیست كه به طرف نمی سازد یا می سازد. اما در نرم افزار، كافی است از نرم افزار شما سوء استفاده شود، نمی دانم چرا یقه شما را می گیرند كه چرا از طریق نرم افزار شما به ما آسیب وارد شد، چرا هك شد، چرا ....؟




14-
دوره بازپرداخت سریع:

در میوه فروشی به محض فروش میوه پولتان را می گیرید، اما در نرم افزار تازه پروژه را كه تحویل دادید و صورتجلسه كردید، باید بدوید به دنبال پولتان، آنقدر این پول دادن دیر و تكه تكه می شود كه به نوش داروی پس از مرگ سهراب می ماند، به شكلی كه بعضی وقت ها بی خیال پولتان می شوید.




15-
تنوع مشتری:

شما در یك شركت نرم افزاری با طیف خاصی از مشتری سروكار دارید، یا دولتی یا خصوصی یا آموزشی یا ... اما در میوه فروشی شما قیدی برای مشتری ندارید، زن و مرد، كوچك و بزرگ، دارا و ندار، پیر و جوان، شهری و روستایی ،... همه به نوعی مشتری شما هستند، آنهم مشتری دائمی كه از همه چیز می گذرد الا از خوردن!




16-
كپی رایت:

در میوه فروشی نمی توانید یك میوه را بخرید و تكثیر كنید، در نرم افزار می توانید، خوب هم می توانید. اگر تولید كننده ناراحت هم شد مهم نیست، چون یا قانون كافی نداریم و یا آنقدر این قضیه پیچیده است كه شما بی خیال می شوید. .....


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 15:16 ] [ mohammadkazem ]

۵۰ سال دیگه رو در نظر بگیرین، با توجه به وضعیت کشور ما به احتمال قوی تیتر خبرها باید این شکلی باشه؟ بخونین خیلی با حاله...

 

* قیمت هر سکه طلا امروز در بازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید.
*
ایران خودرو: هفتاد و نهمین مدل پژو با نام پژو XD-870-PL Q آماده عرضه به بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول آنتن آن 10 سانتی متر افزایش داشته چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گران تر است.
*
با مسدود شدن سایت تبیان دات نت تعداد سایتهایی که هنوز فیل .. تر نشده اند به سه عدد رسید.
*
برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت. علی دایی: هلوز قصد ندالم که از دنیای فوتبال خداحافثی کنم و شلایط خوبی بل تیم ملی حاکم اثت ...... به قولی.
*
دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش داده و آنرا از 63% به 62.5% برساند.
*
یکصد و شصت و سومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصد و سی و دومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود.
*
به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.
*
یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح و اصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سال کاهش دهد. همچنین وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد.
*
به علت برخی مشکلات و نواقیص، چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد.
*
قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند.
*
روئسای جمهوری اسلامی انگلیس و جمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن و عدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند.
* 70
درصد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالیست که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد.
*
نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.
*
مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم.
*
شرکت ایرباس، طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارج شده اند.
*
رئیس سازمان حمایت از حقوق مردان خواهان نقش ومشارکت بیشتر از سوی مردان در فعالیت های اجتماعی شد. وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیت های اجتماعی و سیاسی را دارد.
*
رئیس جمهور گفت: هشتاد سال است که از انقلاب اسلامی می گذرد وحالا وقت آنست که فکری به حال مشکلات ازدواج ومسکن جوانان بکنیم.
*
به علت مکانیزه شدن کلیه کارها وفعالیت ها ساعات کاری باز هم کاهش یافت واز 2 ساعت به یک ساعت وچهل دقیقه در روز رسید.
*
با کامل شدن سیستم دانلود اجناس از اینترنت آخرین سو پر مارکت در تهران نیز تعطیل شد.
*
سازمان هواشناسی اعلام کرد به علت شهاب باران آسمان مسیر زمین - مریخ و بر عکس از امشب به مدت 24 ساعت مسدود می باشد.
*
آگهی استخدام شرکت دام وطیور: به چند نظافتچی .با مدرک کارشناسی ارشد نیازمندیم.


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 15:12 ] [ mohammadkazem ]

ژاپن: به شدت مطالعه می‌کند و برای تفریح روبات می‌سازد!
مصر: درس می‌خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی‌مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می‌شکند!
هند: پس از چند سال درس خواندن، عاشق دختر خوشگلی می‌شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می‌کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشن پیش می‌آید و سرانجام آن دو با هم عروسی می‌کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود!
عراق: مدام به تیرها و خمپاره‌های تروریست‌ها جاخالی می‌دهد و در صورت زنده ماندن درس می‌خواند!
چین: درس می‌خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می‌سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می‌فروشد!
گینه بی‌صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله‌ای درس بخواند!
کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری آمریکا، دعا کند!
پاکستان: او بشدت درس می‌خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!
اوگاندا: درس می‌خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس، چند نفر از قبیله توتسی را می‌کشد!
انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری! منقرض می‌شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می‌خوانند!
ایران: عاشق تخم‌مرغ است! سرکلاس دروس عمومی، ‌چرت می‌زند و سر کلاس دروس اختصاصی، جزوه می‌نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی‌ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می‌کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می‌خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می‌گوید! او سه سوته عاشق می‌شود!
 
اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، والا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می‌شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می‌شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده، که چرا صاحبخانه‌ها جان به عزرائیل می‌دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی‌دهند! او چت می‌کند! خیابان متر می‌کند و در یک کلام عشق و حال می‌کند! نسل دانشجوی ایرانی درسخوان، در خطر انقراض است!


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 15:7 ] [ mohammadkazem ]

وقتی سه چهارنفری دورهم جمع میشن......بخونید
سلام لابد برای خیلی از شماها پیش اومده كه وقتی با ?-? تا از دوستانتون یه مدت توی خیابون به صحبت ایستادین ، در مورد موضوعهای مختلفی بحث میكنین...حالا ببینیم توی كشورهای مختلف دراین حالت چه كارهایی انجام میشه..

توی آمریكا ، با هم مسابقه میدن!
توی فرانسه ، همه همزمان شروع به حرف زدن می كنن!
توی ایتالیا ، در مورد مد عینك و لباس جدیدشون بحث می كنن!
توی آلمان ، درباره ی سیاستهای دولت حرف می زنن!
توی پاكستان ، یه باند قاچاق تریاك تشكیل میدن!
توی عراق ، برای حمله به سربازهای آمریكایی نقشه می كشن!
توی افغانستان ، اگه پول نداشته باشن كار می كنن و اگه پول داشته باشن می خوابن!
توی آذربایجان ، یه بطری آب پرتقال می خرن و با هم می خورن!
توی مصر ، میرن یه جا می شینن قلیون می كشن!
توی امارات ، ? نفرشون دست می زنن و یه نفرشون می رقصه!
توی روسیه ، از همدیگه رشوه می گیرن!
توی ژاپن ، هیچوقت ? نفر دور هم جمع نمیشن! چون همیشه حداقل ? نفرشون كار دارن!
توی هند ، یا با همدیگه می رقصن و یا میرن سینما و رقص تماشا می كنن!
توی كوبا ، هر وقت ? نفر یا بیشتر یه جا جمع بشن از كاسترو تعریف می كنن!
توی سوریه ، از ترس بلافاصله از همدیگه جدا میشن!
توی كره جنوبی ، با هم یه شركت راه میندازن و یه كالای ژاپنی رو كپی می كنن!
توی مكزیك ، دو نفرشون دوئل می كنن و یه نفرشون ناظر دوئل میشه و دو نفر دیگه هم گیتار می زنن!
توی ایران ، یا پشت سر بقیه غیبت می كنن یا روزنامه راه میندازن یا یه جلسه ی سخنرانی ترتیب میدن یا به یه جلسه ی سخنرانی میرن یا از حرف زدن و سوتی های همدیگه ایراد می گیرن یا یه نفرشون رو میذارن وسط و ? نفرشون متلك بارونش می كنن یا الكی می خندن یا یه پیتزا فروشی باز می كنن یا بدون هیچ صحبتی می ایستن و چشم و سرشون رو می چرخونن و مردم رو نگاه میکنن یا یه شركت كامپیوتر و اینترنت راه میندازن یا میرن یه چت روم توی یاهو مسنجر می سازن یا یه وبلاگ دسته جمعی می سازن


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 15:4 ] [ mohammadkazem ]

شکسپیر : اگر کسی را دوست داری رهایش کن سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده

.         دانشجوی زیست شناسی : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … او تکامل خواهد یافت

·         دانشجوی فیزیک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن …اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یا
اصطکاک بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد میان دو شیء با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است
·        
دانشجوی حسابداری : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … اگر برگشت ، رسید انبار صادر کن و اگر نه ، برایش
اعلامیه بدهکار بفرست
·        
دانشجوی ریاضی : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کناگر برگشت ، طبق قانون ۲=۱+۱ عمل کرده و اگر نه در عدد صفر ضربش کن
·        
دانشجوی کامپیوتر : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کناگر برگشت ، از دستور کپی - پیست استفاده کن و اگر نه بهتر است که دیلیت اش کنی
·        
دانشجوی خوشبین : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن… نگران نباش بر می گردد
·        
دانشجوی عجول : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … اگر در مدت زمانی معین بر نگشت فراموشش کن
·        
دانشجوی شکاک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن …اگر برگشت ، از او بپرس ” چرا ” ؟
·        
دانشجوی صبور : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن …اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد
·        
دانشجوی رشته صنایع : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن …اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش کن ، اینکار را مرتب تکرار کن
·        
دانشجوی آمار : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زیاد است و اگر
نه احتمال ایجاد یک رابطه مجدد غیر ممکن است


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 22:57 ] [ mohammadkazem ]

 

1- داماد خَچَل : سن بین 15 تا 19 سال ،خام و نپخته ، سرد وگرم نچشیده، جسارت بسیار ، حماقت فراوان ، زود پشیمون ،زود رنج ، قربانی عواطف زودگذر یا مبادلات خانوادگی ، بچه اش از خودش بزرگتر!

2- داماد مَچَل : سن بین 19تا25 سال ، ژیگولی ، دانشجو ، سرباز ، رفیق باز، وابسته به پول بابائی ، بیکار ، آینده دار، توی هر دامی که براش پهن کنن تلپی میفته ، کیس مناسبی برای تور شدن، کم ظرفیت، یکی میزنه یکی میخوره !

3- داماد هَچَل : سن بین 25 تا 29سال، رسیده، حاضر آماده ، دارای کار و بار، فارغ التحصیل ،با کارت پایان خدمت، دارای شکستهای عشقی فراوان، بسیار با تجربه ، دم به هرتله ای نمیده ، عصا قورت داده ، کمی کج و معوج، پراز قرشمه ، به کمتر از زتا جونز و جولی رضایت نمیده!

4- داماد کَچَل: سن بین 30 تا 37 سال ، گرفتار، درگیر، پرکار ،پرخور، همچنان پرشور، نقل ونبات ، گوله نمک ،فوران احساسات ، راضی به رضای خدا، دنبال زنان بیوه کم سن وسال ، مسئولیت پذیر، درپی رفاه خانواده ، دارای کار و بار و خانه، قسمت هرکی بشه مبارکه !!!


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 17:14 ] [ mohammadkazem ]

» اگر اسکلت از بالای دیوار به پائین بپرد چه می شود ؟
-
هیچ وقت اینکار را نمی کند ، چون جگر نداره
»
ژاپنی ها به گوساله چه می گویند ؟
-
نی نی گاوا !!
»
فرق بین عینک و تفنگ چیست ؟
-
عینک را می زنند و می بینند ولی تفنگ را می بینند و می زنند
»
دندان کرسی چه فایده ای دارد ؟
-
در زمستان ما را گرم می کند
»
چرا آب هنگام جوشیدن قل قل می کند ؟
-
چون میکروبهای آن می سوزند و فریاد می کشند
»
اگر قلب کسی ایستاد چه می کنیم ؟
-
برایش صندلی می گذاریم
»
اگر یک زنبور داخل دهان گربه رود ، گربه چه می گوید ؟
-
میوز ...... میوز
»
چرا دوچرخه خودش نمی تواند بایستد ؟
-
چون خیلی خسته است.
»
چطور میشود چهار نفر زیر یک چتر بایستند و خیس نشوند ؟
-
وقتی هوا آفتابی باشد.
»
چطور می توان یک پرنده را به راحتی کشت ؟
-
آن را از بالای صخره به پائین پرتاب می کنیم.
»
چرا بعضی ها نمی توانند یخ درست کنند ؟
-
چون همیشه دستور العمل تهیه را فراموش می کنند.


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 16:41 ] [ mohammadkazem ]

سفره عقد
زن :عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

روز زن
زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی خودت بهترین هدیه ایی.
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه عزیزم (نکته نهفته:شام چی داریم؟)

روز مرد
زن :وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
مرد:حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد(

روز بعد از تولد بچه
زن:وای مامانی بازم گرسنه هستی , (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی(
مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم , راستی یادم باشه بازم ازاین مارک بخرم،چقدر خوشمزه است(

چهل سال بعد
زن :عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما دیگه پیر شدیم
مرد : یعنی دیگه کیک نخوریم

دو ثانیه قبل از مرگ
زن :عزیزم همیشه دوستت داشتم
مرد: گشنمه

وصیت نامه
زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم ومحبتم رانثارشان می کردم ،تمام زندگی ام را!!
مرد : شب هفتم قرمه سبزی بدید

اون دنیا
زن : خطاب به فرشته ی مسئول : خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید، نه نه عزیزم، خدایا به خاطر من
)))
وسر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت(((
مرد : خطاب به دربان جهنم : حالا توی بهشت غذا بیشتر چیه، شام چی میدن ؟؟؟


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 15:47 ] [ mohammadkazem ]

یه کم طولانیه ولی خیلی جالبه... 

 

روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود - چه خیالی - چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
دزسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره10دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 15:43 ] [ mohammadkazem ]

! سوالاتی که خانمها از آقایان می پرسند.

>>> ۱- به چی فکر می کنی؟
جواب مورد نظر برای این سوال اینه: “عزیزم! از اینکه به فکر فرو رفته بودم متاسفم! داشتم به این فکر می کردم که تو چقدر زن خوب و دوست داشتنی و متفکر و با شعور و زیبایی هستی و من چقدر خوشبختم که با تو زندگی می کنم.“ ... البته این جواب هیچ ربطی به موضوع مورد فکر مرد نداره! چون مرد داشته به یکی از موارد زیر فکر می کرده:
الف) فوتبال
ب) بسکتبال
ج) چقدر تو چاقی!
د) چقدر اون دختره از تو خوشگلتره!
ه) اگه تو بمیری پول بیمه ات رو چطوری خرج کنم؟
یه مرد در سال ۱۹۷۳ بهترین جواب رو به این سوال داده... اون گفته: “اگه می خواستم تو هم بدونی به جای فکر کردن ، درباره ش حرف می زدم!“ ...

>>> ۲- آیا دوستم داری؟
جواب مورد نظر این سوال “بله“ است! و مردهایی که محتاط ترند می تونن بگن: “بله عزیزم!“ ... و جوابهای اشتباه عبارتند از:
الف) فکر کنم اینطور باشه!
ب) اگه بگم بله ، احساس بهتری پیدا می کنی؟
ج) بستگی داره که منظورت از دوست داشتن چی باشه!
د) مگه مهمه؟!
ه) کی؟ ... من؟!

>>> ۳- آیا من چاقم؟
واکنش صحیح و مردانه نسبت به این سوال اینه که با اعتماد به نفس و تاکید بگین “نه! البته که نه!“ و به سرعت اتاق رو ترک کنین! ... جوابهای اشتباه اینها هستند:
الف) نمی تونم بگم چاقی... اما لاغر هم نیستی!
ب) نسبت به چه کسی؟!
ج) یه کمی اضافه وزن بهت میاد!
د) من چاق تر از تو هم دیدم!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کنی؟ داشتم به بیمه ات فکر می کردم!

>>> ۴- به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟
اون دختره“ در اینجا می تونه یه دوست قبلی یا یه عابر که از فرط زل زدن به اون تصادف کردین و یا هنرپیشه ء یه فیلم باشه... در هر حال جواب درست اینه که: “نه! تو خوشگلتری!“ ... جوابهای غلط عبارتند از:
الف) خوشگلتر که نه... اما به نحو دیگه ای خوشگله!
ب) نمی دونم اینجور موارد رو چطوری می سنجند!
ج) بله! اما مطمئنم تو شخصیت بهتری داری!
د) فقط از این بابت که اون جوونتر از توست!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کنی؟ داشتم راجع به رژیم لاغریت فکر می کردم!

>>> ۵- اگه من بمیرم تو چیکار می کنی؟
جواب صحیح: “آه عزیزترینم! در حادثه ء اجتناب ناپذیر فقدان تو ، زندگی برام متوقف میشه و ترجیح میدم خودمو زیر چرخ اولین کامیونی که رد میشه بندازم!“ ... این سوال ، همونطور که توی گفتگوی زیر می بینین ، ممکنه از سوالهای دیگه طوفانی تر باشه! ...
زن: عزیزم... اگه من بمیرم تو چیکار می کنی؟
مرد: عزیزم! چرا این سوالو می پرسی؟ این سوال منو نگران می کنه!
زن: آیا دوباره ازدواج می کنی؟
مرد: البته که نه عزیزم!
زن: مگه دوست نداری متاهل باشی؟
مرد: معلومه که دوست دارم!
زن: پس چرا دوباره ازدواج نمی کنی؟
مرد: خیلی خب! ازدواج می کنم!
زن (با لحن رنجیده): پس ازدواج می کنی؟
مرد: بله!
زن (بعد از مدتی سکوت): آیا باهاش توی همین خونه زندگی می کنی؟
مرد: خب بله! فکر کنم همین کار رو بکنم!
زن (با ناراحتی): بهش اجازه میدی لباسهای منو بپوشه؟
مرد: اگه اینطور بخواد خب بله!
زن (با سردی): واقعا“؟ لابد عکسهای منو هم می کنی و عکسهای اونو به دیوار می زنی!
مرد: بله! این کار به نظرم کار درستی میاد!
زن (در حالی که این پا و اون پا می کنه): پس اینطور... حتماً بهش اجازه میدی با چوب گلف من هم بازی کنه!
مرد: البته که نه عزیزم! چون اون چپ دسته!!!


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 15:40 ] [ mohammadkazem ]

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
ماموران مدرك خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور كنیم كه شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند برای ثابت كردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !

اول اینكه آن افرادی كه شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت كردن به هم نگاه می كنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!

سوم آنكه آنها هنگام صحبت كردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم نداریم!

چهارم آنكه آنها با هم بگو بخند می كنند،
می بینید که، ما غمگینیم!

پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یكی ازما جلوترازدیگری می رود!

ششم آنكه آنها هنگام با هم بودن كیكی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه تنمان است.. !

هشتم، ...

ماموران گفتند
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..
فقط بروید ... !!!


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 14:30 ] [ mohammadkazem ]

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.



جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است.
پیرزن گفت: اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود



جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد



جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.



جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد



جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 14:28 ] [ mohammadkazem ]

اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچ گاه قاره امریکا را کشف نکند٬چون به جای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زیر می گذراند:

- کجا داری می ری؟
-
با کی داری می ری؟
-
واسه چی می ری؟
-
چه طوری می ری؟
-
کشف؟
-
برای کشف چی می ری؟
-
چرا فقط تو می ری؟
.
.
-
تا تو برگردی من چی کار کنم؟!
-
می تونم منم باهات بیام؟
-
راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟
-
بده لیستو ببینم!
-
حالا کِی برمی گردی؟
-
واسم چی میاری؟
.
.
-
تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ این طور نیست؟
-
جواب منو بده!
-
منظورت از این نقشه چیه؟
-
نکنه می خوای با کسی در بری؟
-
چه طور ازت خبر داشته باشم؟
-
چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟
-
راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!
.
.
-
من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟
-
مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟
-
تو همیشه این جوری رفتار می کنی!
-
خودتو واسه خود شیرینی می اندازی جلو!
-
من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده؟
-
چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟
.
.
-
اصلا من می خوام باهات بیام!
-
فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!
-
واسه چی؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!
-
آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!
-
خفه خون بگیر! تو به عنوان داماد وظیفته!
.
.
-
راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 14:17 ] [ mohammadkazem ]

پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد.

پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟".

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت.

اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با ماشین یه گشتی بزنیم؟""اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟".

پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید.".

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت.

او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :..

"
اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده.

یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد . اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند.

برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.


در مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره


برچسب‌ها: داستان
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 3:3 ] [ mohammadkazem ]

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچک ترش صحبت می کنند، که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد و سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد فقط 5 دلار.
بعد از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود.
دخترک پاهایش را به هم زد و سرفه کرد ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سررفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد و روبه دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم، داروساز با تعجب پرسید: ببخشید ؟ !
دخترک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و ومرتبی داشت از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟ دخترک پول ها را از کف دستش ریخت و به مرد نشان داد، مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب فکر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت من باشم.
آن مرد دکتر "آرمسترانگ" فوق تخصص مغز واعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم چگونه می توانم بابت هزینه جراحی از شما تشکر کنم و هزینه آن را پرداخت کنم.
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط کافیست 5 دلار پرداخت کنید.


برچسب‌ها: داستان
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 2:57 ] [ mohammadkazem ]

داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:

 

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:


-
جرج از خانه چه خبر؟
-
خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
-
سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
-
پرخوری قربان.
-
پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
-
گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
-
این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
-
همه اسب های پدرتان مردند قربان.
-
چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
-
بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
-
برای چه این قدر کار کردند؟
-
برای اینکه آب بیاورند قربان!
-
گفتی آب؟ آب برای چه؟
-
برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان.
-
کدام آتشرا؟
-
آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
-
پس خانه پدرم سوخت؟ علتآتش سوزی چه بود؟
-
فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!
-
گفتی شمع؟ کدام شمع؟
-
شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-
مادرم هم مرد؟
-
بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت ودیگر بلند نشد قربان.
-
کدام حادثه؟
-
حادثه مرگ پدرتان قربان!
-
پدرم هممرد؟
-
بله قربان... مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
-
کدام خبر را؟
-
خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت وحالا بیش از یک سنت در این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها راهر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان


برچسب‌ها: مطالب طنز
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 2:17 ] [ mohammadkazem ]
          مطالب قديمي‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

مارا در گوگل محبوب کنید

 با کلیک بر روی +1

درباره وبلاگ

سلام
خوش اومدی
اسمم محمدکاظمه
16سالمه
توی این وبلاگم همه چی هست
پروفایلمم فعاله
مرسی[گل]
برچسب‌ها وب
شعر (36)
علمی (26)
غیره (18)
آمار بازدید
رتبه در الکسا

وضعیت مسنجر

با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید